معتزله


+ بحثی پیرامون افکار و احوال ابوالحسن اشعری




مترجم: علی سیفی


    اشعری (324- 260/935- 874)، نام کاملش ابوالحسن علی بن اسماعیل بن ابی بشیر اسحاق می باشد. وی حکیم الهی مسلمان و موسس و بنیانگذار عقیده ای اسلامی به نام “اشعری” می باشد. او معمولا از طرف شاگردانش به عنوان استاد ابوالحسن منسوب می شود.
    بعضی اوقات از طرف مخالفینش به نام ابن ابی بشیر نسبت داده می شود. در مورد سوانح زندگی و آثار ابوالحسن، جزئیات کمی به دست ما رسیده است. وی برای مدتی پیرو مکتب معتزله و شاگرد جباری (م 915) بوده است. بنا به دلایلی- احتمالا قبل از سال 909- وی از تعلیمات معتزله به نفع عقیده دینی سنت گرایان روی برگرداند. در هنگام نماز جمعه ای که در مسجد جامع بصره برگزار شده بود، عقیده و سنت معتزلی را مورد ملامت قرار داد. بعد از آن نوشته های تندی بر علیه عقاید افراد ماقبل خودش نوشت. در دفاع از عقایدش بود که وی پیش از پیش مشهور شد. چندی بعد به بغداد رفت و تا زمان مرگش در آنجا ماند. صدها اثر و تالیف در منابع قرون وسطایی به اشعری نسبت داده شده است که بیش از 6 اثر زیر باقی نمانده است.
    1- مقالات الاسلامیین: اثری است مفصل درباره آرای مختلف اندیشمندان مسلمان. دو بخش مجزایش بیانگر دو کار مشخص و اصلی وی است که اولین آنها اساسا مربوط به دوره تغییر کیش وی بوده است.
    2- باب الابواب: نامه ای است به مردم خطوط مرزی باب الابواب (در بند) که شامل گزیده ای از تعلیماتش می باشد که بعد از تغییر کیش خود نوشته است.
    3- لمع (اظهارات فشرده شده:) این کتاب اگر مهمترین نوشته های وی نباشد عمومی ترین آنهاست. تفاسیری توسط باقلانی (م 1013) و ابن فورک (م 1015) بر لمع نوشته شده است و نیز یک ردیه ای به نام نقد لمع (که یک مقاله انتقادی بر اظهارات فشرده اشعری است) توسط قاضی عبدالجبار معتزلی بر آن نوشته شده است. اثبات اقوال لمع توسط شاگردان اشعری صورت گرفت که نمایانگر دو تجدید چاپ از این اثر بوده و یکی از آنها در حال حاضر در دسترس می باشد.
    4- الایمان: (الاعتقاد)؛ که نوشته کوتاهی است در مورد ماهیت اعتقاد ایمان
    5- الابانه عن اصولا الدیانه: که یک بیان ظاهر و روشنی است در مورد عناصر اصلی ایمان و اعتقاد و یک تفسیر جدلی و دفاعی از عقیده راستین می باشد و ظاهر این کتاب علیه معتزلی ها نوشته است و علیه شاگردان حجم بن صفوان (م 745)؛ اما شکل سنت گرایی این کتاب نمایانگر این است که به عنوان یک نوع دفاع برای موجه جلوه دادن کیش اشعری ها نوشته شده بعد از اینکه جنابله از پذیرش او به عنوان پیرو سنت گرایان خودداری کردند.
    6- استحسان الخوض: (تشویقی است از جهت تحقیق و بررسی) که یک دفاع جدلی برای استفاده از دلیل نظری و اصطلاح صوری در بحث های دینی است که این امر برخلاف نظر سنت گرایان طرفدار اصطلاحات اساسی می باشد. احتمالا این کتاب بعد از الاباحه نوشته شده است و این کتاب چندینس تحت عنوان “استحسان الخوض فی الکلام” منتشر شده است (که در دفاع از کلام می باشد)؛ اما عنوان درست این کتاب در لیست داده شده در مورد آثار اشعری توسط ابن عسا کرو ابن فرهان موجود است.
    این عنوان در کپی اخیراین اثر موجود است.
    تعدادی از آثار وی توسط شاگردان مکتب اشعری بعدی وی غالبا تکرار شده است که در میان آنها “تفسیر وی بر قرآن” موجود است. نظر به اینکه اشعری از مذهب معتزله به یک مذهب سنت گراتر (راست کیشان) تغییر کیش داده، عقیده ای است که خودش به آن معترف است. خلاصه اینکه ماهیت این تغییر و تبدیل و شخصیت علمیش همواره موضوع بحث مذاکرات و مباحثات بوده است. واضح است که وی تبعیتش را از یک عقیده جزم گرا به عقیده ای دیگر تغییر داد. برای مثال گزاره دینی معتزله بر این است که خداوند تماما موجودی غیرمادی و معنوی است و قابل رویت نمی باشد. برای کسی که خداوند به نحوی و به طریقی قابل رویت است، نمود آشکاری خواهد بود. برای تقدس بخشیدن به زندگی بعد از مرگ وی، ادعا و عقیده اشعری بر این بود که وی عقیده سنت گراها را آموزش می داد اما وی از طرف حنابله که انتظار مقبول واقع شدن و حمایت از طرف وی داشت، رد شد. اشعری خود را به عنوان مخرب عقیده سنتی دید. خصومت میان حنابله و شاگردان اشعری ادامه یافت و کاسته شد برای چندین قرن که بعضی اوقات این خصومت به صورت آشوب های داخلی شعله ور می شد و منجر به بحث های جدلی و رودرو قرارگرفتن حامیان و مخالفین عقیده اشعری می شد و گاهی این خصومت و موضع گیری به حدی بود که سبب ابهام موضوع مورد بحث می شد و گاها این گرایشات و روش های رایج به عنوان اینکه خود اشعری موسس آنهاست، بدل می شد. اما نظر حنابله بر این است که اشعری بعضی از عقایدش و نظریاتش را تغییر داده نه گرایشات اصلیش. مدافعان بعدی اشعری که برجسته ترین آنها ابن عساکر (م 1176) می باشد، وی را به عنوان یک سنت گرای از صمیم دل و قلبی مجسم نموده اند. بیشتر آنهایی که عقیده اشعری را آموزش داده و یا حمایت کرده اند مانند فقیه ابوالمعالی عزیزبن عبدالمالک (م 1100) در دفاعیه اش علیه عقیده افراطی حنابله مبنی بر اینکه اشعری، عقیده ای مابین الهیات عقلانی معتزله و عقیده سنت گرایانی که برای خداوند جنبه انسانی قائل هستند، (ظاهریه) داشته است و نوشته خود اشعری گواه این راه حد وسط می باشد و نیز در نوشته های حکیمانی که از مکتب وی پیروی کرده اند این مطلب وجود دارد. همچنین بیشتر محققان جدید، پیرو این نظر می باشند اگر چه نظرهای دیگری در این باب وجود دارد. از آثار قابل دسترس وی دو نکته برای ما روشن می شود اول اینکه وی نه فقط دست از اصول عقاید معتزله برداشت، بلکه همچنین در گرفتن و اخذ وحی (قرآن و سنت) و اجماع مسلمانان به عنوان شالوده های اساسی و مقیاس عقاید دینی، وی از گرایشات اصلی مکتب جبایی روی برگرداند. دوم اینکه بعد از تغیر کیش وی به بیان و توضیح و مشاجره در مورد افکار مذهبی به زبان صوری ادامه داد و بیان داشت که کلام راهی است برای نشان دادن ارتباط منطقی میان افکار و آرای مذهبی و وجود نظام و ترتیب ادراکی مابین آنهاست.
    در وضعیت اول خودش را در تمایلات ناسازگار با شاگردان سابقش در میان معتزلی ها مستقر ساخت. در حالی که در وضعیت دوم خود را غیرقابل قبول برای سنت گرایان ساخت. بنابراین وی “الابانه” را برای راست کیش بودنش نوشت و برای حنابله فرستاد.
    تعلیمات اصلی اشعری: عناصر اصلی عقیده اشعری کاملا جدید نمی باشد. این تفکر یک آغازی از چندین نسل قبل به سمت یک عقیده محافظه کار نه به سمت کلام معتزلی داشته است؛ اما به محض تسلط خلیفه متوکل (861- 847) پیشرفتش در پس آینه به عنوان نتیجه تسلط سنت گرایان ضدعقلی متوقف شد. اشعری مقداری از این عناصر را برداشت و تعدیل نمود و سپس عقیده وی توسط ابن کلاب (م 855) گسترش یافت که وی توسط حکیمان معاصر اشعری به عنوان پیرو اشعری مورد توجه قرار گرفته است.عقیده اشعری در مور عمل بشر بر اساس یک ادراک اخذشده توسط داربن عمر (م 815) والنجار (که در اواسط قرن دهم فوت نمود) می باشد. نیز مقداری از بحث های وی در مورد نام های حدسی و غیبی بر اساس انکار جبایی بوده است. عقیده اش در مورد قرآن با ملاحظه اختلاف میان از بر خواندن قرآن و نوشتن آن از روی یک متن و بند بند خواندن و فهمیدن آن از طریق دیگری می باشد که این نظریه ابن کلاب است و به عنوان یک اصل توسط نویسندگان بعدی ملاحظه شده است. در حالی که به نظر می آید که همه تعلیمات اشعری دارای یک سطح و پیوند داشته باشند اما تا به حال به صورت یک سیستم مستقل جمع و جور شده اند.بر اساس نظریه اشعری قرآن و تعلیمات پیامر یک دلیل عقلی ارائه می دهند مبنی بر اینکه این جهان بر اساس عمل سنجیده یک خالق برتر و توانایی است که به هر حال نمی توان او را در یک زبان صوری بیان کرد که هم کامل باشد و هم دارای مدرک. بنابراین اشعری در مقابله با معتزله می گفت که پرسش الهی مستقلا از ذهن ناشی شده است اما به وسیله ادعاهای پیامبر به وجود آمده است و آن بیانگر صدق عقلی تعلیمات اصلی پیامبر اسلام “محمد” می باشد که در آن وحی به تمامی قبول می شود. عقید ه های دینی دیگری نیز وجود دارد که این عقیده نمی تواند به تمامی از دلائل عقلی استنباط شود (برای مثال: خداوند در جهان بعدی [آخرت] قابل رویت خواهد بود.) عهده دار چنین پرسش الهی، فرض اخلاقی می باشد نه دلیل روان شناسی و عقلانی؛ اما شناخت خداوند فقط از طریق وحی و الهام ممکن است. اشعری در هیچ کدام از آثارش که در دسترس ما می باشد، برای هستی خدا دلیل کلامی به کار نمی برد.
    اما وی بی دلیلی را پیشنهاد می کند که مستقیما و به تمام بر اساس متن قرآن می باشد. وی در بحث مربوط به ماهیت خداوند و خلقت بر اساس گرامر عربی و جملات گزاره ای به کار می برد. اشعری می گوید که گزاره ها به سه دسته تقسیم می شوند:
    1- آنهایی که هستی خود موضوع را اثبات می کنند (نفس- نفس الموصوف)
    2- آنهایی که یک صفت و شهرتی را برای موضوعی اثبات می کنند. صفتی که از موضوع جداست.
    3- گزاره هایی که هستی یک عمل را اثبات می کنند که به وسیله یک موضوع انجام شده است.
    از آنجایی که هستی با شناخت و معرفت مترادف نیست، هنگامی که ما سخن از خدا داریم ما در واقع سخن از هستی یک ادراک و معرفتی گفته ایم که به هر طریقی از وجود ضروری خودش جدا می باشد. اشعری هفت صفت را برای خدا بیان داشته که ضروری هستند:
    توانایی عمل (قدرت)، علم و معرفت، اراده، حیات، کلام، بصر و سمع. و از آنجایی که بقاء و پایداری مترادف با هستی نیست، اشعری به لیست فوق یک صفت مجزایی به نام (ابدی و بقاء) اضافه نموده است.
    از نظر اشعری خداوند دارای دست و چشم (صفات ابدی و ازلی) می باشد که اینها مانند صفات انسانی نیستند (یعنی صفات متعلق به انسان) حقیقتا و مجازا نیز متعلق به خداوند نمی باشند. هیچ کدام از صفات الهی از طرف شعور بشری درک و مورد شناخت قرار نمی گیرند. عقل و فهم بشری قادر به درک و توضیح این صفات نمی باشد. هر کدام از این صفات از صفات دیگر و از خود خدا مجزاست و این صفات نه خود خداوند هستند و نه اینکه زائد بر او باشند.
    منبع:
    Ashanti Religiion ; Routdlge

نویسنده : سید محسن موسوی زاده ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳ دی ،۱۳۸۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک