معتزله


+ خیاطیه، کعبیه، جبائیه و بهشمیه

 خیاطیه:

پیروان و اصحاب ابوالحسین عبدالرحیم بن محمد بن عثمان خیاط (متوفى به 300) میباشند. وى استاد ابوالقاسم بن کعبى است و هر دو از معتزله بغداد بوده اند. خیاط مویلف کتاب الانتصار و الرد على ابن الراوندى است که در این کتاب از معتزله دفاع، نسبت هائى که ابن راوندى به معتزله داده، رد کرده است.

 

اهم اصول عقاید:

1ـ معدوم:

خیاط معدوم را شیىء دانسته و گفته است، شیىء چیزى معتقدند چون معدوم، ذات و جوهر و عرض ندارد، نمى توان آنرا شیىء نامید. خیاط گفته است جوهرى که در عدم است جوهر؛ و عرضى که در عدم است عرض مى باشد. به همین دلیل به خیاطیه، «معدومیه» هم گفته اند.

 

2ـ حجیت خبر واحد:

خیاط حجیت خبر واحد را منکر بود. به گفته بغدادى، شاگردى کعبى کتابى در رد او و اثبات حجیت خبر واحد نوشته است.

 

16- کعبیه:

اینان پیروان و اصحاب ابوالقاسم عبدالله بن احمد بن محمود بلخى معروف به کعبى، مى باشند. کعبى از مردم بلغ، و فسمت عمده ى عمرش ساکن بغداد بوده است. اما در اواخر عمر به زادگاهش بازگشت و در همانجا از دنیا رفت. او از بزرگان معتزله بغداد و از رویساى معتزله زمان خودش محسوب مى شد. ابوالقاسم کعبى هم چون دیگر معتزله ى بغداد گرایش به تشیع داشته است. او صاحب چندین کتاب و رساله است. کعبى نه تنها در علم کلام از بزرگان زمان خود بوده، بلکه در علومى چون جغرافیا هم کتاب نوشته است. شاید به دلیل وسعت دامنه ى معلومات اوست که بغدادى از سر عناد او را مردى «حاطب الیل» خوانده و ظاهرا منظورش این است که، چون هیزم کشى که در شب مبادرت به این کار کند، او نیز بى هدف از هر خرمنى خوشه اى مى چید.

 

برخى از اهم اعتقادى کعبى:

1ـ صفات:

در مورد صفت اراده در خداوند کعبى معتقد است که اراده صفتى نیست که قائم به ذات خداوند باشد. بنابراین حق تعالى به ذات خود مرید نیست. اما منظور از مرید در مورد خداوند این است که او بر افعال قادر است و دیگرى او را مجبور به اقدامى نمى کند. در مورد سمیع و بصیر بودن خداوند هم نظر کعبى این است که منظور از «شنوا» یا «بینا» این است که او به شنیدنیها و دیدنیها داناست.

 

2ـ روییت:

در مورد روییت، نظر کعبى همانند دیگر معتزله این است که روییت محال است. اما او گفته است که خداوند نه خویشتن را و نه غیر خود را جز به معناى علوم وى به خودش و غیرش نتواند دید و این خلاف نظر برخى از معتزله است که معتقدند خداوند آفریدگان خود را از جسم ها و رنگ ها مى تواند ببیند اما خویشتن را نمى تواند ببیند.

 

3ـ مرگ:

کعبى کشته شدن را اجل طبیعى انسان دانسته و میان مرگ و کشته شدن فرق گذاشته است.

 

4ـ قدرت انسان:

در موضوع قدر، و توانائى انسان وجه ممیزه ى نظر ابوالقاسم بلخى از سایر معتزله این است که او مى گوید، هر کارى نتیجه توانائى مقدم بر آن است. از نظر او قدرت بر فعل در انسان ماندگار نیست. زیرا همین که کار انجام پذیرد توانائى انجام آن نابود شود. پس از آن خداوند توانائى دیگرى مى آفریند. کعبى گفته است که وقوع فعل مباشر با قدرت معدومه جایز است. زیرا توانائى، ماندگار نیست. با این همه فعل مباشر از اندام هاى مرده و ناتوان سر نزند.

 

17- جبائیه:

اصحاب و یاران ابوعلى محمد بن عبدالوهاب بن سلام الجبائى (متوفى به 303) از معتزله بصره مى باشند. ابن ندیم درباره او نوشته، از کسى است که کلام را سهل و آسان کرد و مشکلات آن را بر طرف نمود. و ریاست معتزلیان بصره، بدون حرف، به او منتهى گردید. جبائى شاگرد ابو یعقوب شحام و استاد ابوالحسن اشعرى بینانگذار اشاعره است. ظاهرا ابو على در دوران حیاتش در خوزستان که در عین حال زادگاه او هم بود نفوذ زیادى داشته است. چنانکه بغدادى بخاطر عدواتى که نسبت به او دارد، مى گوید جبائى مردم خوزستان را بفریفت و گمراه کرد.

 

عقاید و آرأ:

1ـ صفات:

به نظر ابو على، به خداوند نمى توان «چیز» گفت چرا که او غیر از چیزهاست و چیزها غیر اوست. او به ذات خود با چیزها مغایر است. در مورد مکان خداوند جبائى گفته است که خدا در همه جا هست. از نظر او معنى این سخن آن است که تدبیر او همه جا را فرا گرفته است. جبائى معتقد است که خداوند به همه چیز از جواهر و اعراض، داناست. از نظر او اشیأ قبل از هستى، در علم خداوند موجودند. نه فقط جواهر بلکه اعراض هم، پیش از آفرینش در علم خدا نام دارند. حتى اینکه چه چیزى ثواب و چه چیزى گناه است مشخص شده است، نامگذارى اشیأ صرفا جهت متمایز کردن آنها از یکدیگر است.

آنچه به خودى خود، در علم خدا نامى به خود گیرد، باید پیش از موجودیت، بوده باشد. چنانکه وقتى مى گوییم سفیدى یا سیاهى، قبل از موجودیت آنها مفهوم سفیدى و سیاهى در ذهن موجود است. وقتى مى گوییم «چیز» یعنى آنچه که مى توان بر زبان راند و از آن خبر داد. و همانطور که گفته شد نامگذارى جهت تمایز صورت مى گیرد. جبائى گفته است، اختلاف نام ها و صفت هاى خدا، به سبب تفاوت سودمندى آنهاست. یعنى وفتى گفته مى شود خدا دانا و توانا یا زنده است، این نامگذاریها به این جهت صورت گرفته تا انسان به دانائى، توانائى و حیات خداوند پى ببرد.

جبائى صفات را به سه دسته صفات ذات، صفات نفس، صفات فعل تقسیم کرده است. صفاتى چون دانائى و توانائى از صفات ذات و صفاتى چون عدل و احساس و نظائر آنرا صفت فعل و صفاتى چون عزیز را صفت نفس مى داند. او گفته است خداوند پیوسته سمیع و بصیر است. نیازى نیست که این صفت ها را ازلى بدانیم به عبارت دیگر لازم نیست بگوییم خداوند پیوسته مى شنود و مى بیند.

در مورد صفاتى چون عدل و احسان، از آنجا که او این صفات را صفت فعل دانسته است این شبهه مطرح مى شود که خدا فاعل این صفت هاست. چگونه ممکن است خدا در برهه اى از زمان غیر عادل یا غیر محسن باشد. جبائى به این شبهه چنین پاسخ داده که مى گوییم خداوند غیر محسن و غیر عادل است و نمى گوییم که او بدکار و ستمگر است. یا مى گوییم او غیر صادق است و نه کاذب. بدین ترتیب شبهه بر طرف خواهد شد. در مورد صفت کریم، جبائى معتقد است به تناسب معنائى که براى کریم قائلیم انتساب آن به خداوند فرق مى کند. اگر کریم را به معنى عزیز و گرامى بدانیم، در این صورت، صفت ذات است و اگر کریم را بخشنده معنى کنیم صفت فعل خواهد بود.

 

2ـ لطف:

نظر محمد بن عبدالواب جبائى درباره «لطف» این است که اگر کسى با لطف ایمان آورد، ثواب او کمتر از کسى است که بى لطف ایمان آورده. چرا که او مشقت کمترى را تحمل کرده است. در تعریف لطف جبائى گفته است نباید لطف را به معنى توانائى خدا بر عنایت خداوند نسبت به ایمان آوردن کافر دانست. بلکه خداوند با بندگان بدان گونه که مصلحت آنان باشد رفتار مى کند.

 

3ـ ایمان:

درباره ى ایمان، جبائى گفته است، ایمان انجام فرائض است و مستحباب از شمول آن خارجند. انجام هرگونه عبادتى که خداوند واجب کرده است جزئى از ایمان است. اگر کسى گناه کبیره اى را مرتکب شود، در آن حال فاسق خواهد بود. یعنى نه مویمن است و نه کافر و اگر توبه نکرد و بر آن گناه مرد، همواره در آتش خواهد بود. در مورد گناهان صغیره نظر او این است که خداوند گناهان کوچک را در صورت اجتناب از گناهان بزرگ خواهد بخشید. جبائى، در برخى از نقطه نظرهایش با فرزندش ابوهاشم همراه است ذیلا عقاید مشترک ایندو را ذکر مى کنیم.

 

عقاید مشترک ابوعلى و ابوهاشم جبائى:

1ـ شناخت خداوند: شناخت خداوند و شکر نعمتها و شناختن نیک و بد، از واجبات عقلى است.

 

2ـ اراده: اراده ى خداوند حادث است. اما براى اراده، اثبات محل نمى کنند چرا که خداوند را منزه از آنکه در محلى باشد.

 

3ـ اعراض: هر دو، اعراض را قبول دارند اما براى اعراض هم اثبات محل نمى کنند. ش هرستانى مى گوید، این نظر ابوعلى و ابوهاشم مأخوذ از فلاسفه است.

 

4ـ کلام:

صفت کلام را براى خدا اثبات کرده اند. اما گفته اند که حق تعالى متکلم است به کلامى که آنرا در محلى آفریده است. تعریف کلام از نظر ابوعلى و ابوهشم این است که، کلام عبارتست از آوازهاى مقطعه و حروفى که به هم ربط داده شده است و متکلم کسى را گویند که کلام فعل او باشد. بنابراین کلام از صفات فعل است، و قائم به ذات نیست. گفته اند که دو کلام در چند محل ثابت مى شود. چرا که خداوند وقت قرآن خواندن هر خواننده، کلامى از براى نفس خویش در محل قرائت مى آفریند.

 

5ـ رؤیت:

هر دو مانند دیگر معتزله رؤیت خداوند را با چشم سر نفى کرده اند.

 

6ـ افعال بندگان:

در مورد افعال بندگان نظر هر دو این است که فعل بنده مخلوق خود اوست و او در طاعت و بندگى، یا نافرمانى و گردنکشى مختار است. آن دو بر این باورند که چون توانائى انسان از جنس توانائى خداست، پس بندگان بر جنبش و سکون و هر کار دیگرى توانا هستند. نظرشان درباره استطاعت این است که پیش از فعل است. و استطاعت وابسته به سلامتى و قدرت مدنى است.

 

7ـ حسن و قبح، شریعت نبوى و عقلى:

جبائى و پسرش، از طرفداران حسن و قبح عقلى اعمالند. اما در عین حال گفته اند، شریعت دو نوع است، «شریعت عقلى» و «شریعت نبوى». کارآئى شریعت نبوى فقط در مسائلى است که عقل توانائى رسیدن و دستیابى به آن را ندارد. مثلا، اینکه چه زمانى براى انجام فرائض مناسب است یا مقدرات احکام چیست؟ اینگونه سویالات را عقل نمى تواند پاسخ دهد. تنها به مدد شرع مى توان جواب آنها را یافت. عقل حکم مى کند، که خداوند حکیم، مطیع را پاداش، و خطا کار و عاصى را عذاب دهد. اما این شرع است که وقت عذاب یا پاداش را تعیین مى کند.

 

8ـ مرتکب کبیره:

هر دو بر این اعتقادند که مرتکب کبیره فاسق است. نه مى توان او را مویمن و نه کافر نامید. اگر توبه نکند و در این حال بمیرد جایگاه او دوزخ خواهد بود.

 

9ـ صلاح و اصلح:

در این مورد که خداوند بخشنده است و اگر چیزى را به صلاح بنده اش تشخیص دهد به وى عنایت خواهد کرد، با هم متفقند. مثلا در موضوع مرتکب کبیره، گفته اند که توبه صلاح است. اما اصلح بخشایش خداوند است. به سبب این بخشش نه به او ضرر رسد و نه او خزانه او چیزى کم شود.

 

10ـ لطف:

ارسال رسل، تعیین تکلیف براى بندگان، وضع قوانین و مقررات شرعى اجراى احکام الهى و هدایت خلق به راه صواب همه و همه لطف است.

 

11ـ نابودى عالم:

اگر خداوند قصد نابودى عالم کند، کافى است عرضى خلق نماید که محلى براى آن در دنیا نباشد و به این ترتیب همه اجسام و جواهر را نابود سازد. نمى توان پذیرفت که خداوند، برخى از جواهر را نابود سازد و پاره اى را بگذارد. با آن که آنان را به تفاریق آفریده نمى تواند آنان را به تفاریق از بین ببرد.

 

18- بهشمیه:

یاران و پیروان، ابوهاشم عبدالسلام بن محمد جبائى (متوفى به 312 ه'. ) را بهشمیه، یا هاشمیه گویند. ابوهاشم، در کلام، شاگرد پدرش ابوعلى بود و پس از او عهده دار ریاست معتزله شد. وى در بصره به دنیا آمد، اما در سال سیصد و چهارده به بغداد رفت. او مردى با ذکاوت، خوش فهم و هوشمند توصیف شده که بر بحث و جدل تسلط داشته است. او متکلمى کثیرالتألیف بوده است. ابن ندیم تعدادى از کتب وى را ذکر کرده است. به گفته بغدادى، صاحب بن عباد، مردم را به کیش ابوهاشم مى خوانده، و عمده معتزله ى زمان او که آنان را «ذمیه» هم مى خوانده اند، بر کیش ابوهاشم بوده اند. قبلا، عقاید مشترک او و پدرش محمد بن عبدالوهاب را گفتیم، ذیلا به نقطه نظرهاى ویژه خود او اشاره مى کنیم.

 

1ـ استطاعت:

به گفته بغدادى، بهشمیه، گفته اند که بدون آنکه فعل و عملى از افراد سرزند آنان مى توانند مستحق ذم و عقاب باشند 220. (به همین دلیل آنان را ذمیه گفته اند. ) ظاهرا این اعتقاد از آنجا ناشى شده است که معتزله عموما معتقد به استطاعت اند اما در این زمینه که آیا قدرت بر انجام کار (استطاعت) مقدم بر فعل است یا نه با یکدیگر اختلاف دارند. ابوهاشم از طرفداران همزمانى استطاعت و وقوع فعل بوده است. اما در عین حال مى گفت، کسى که استطاعت دارد با داشتن توانائى و قدرت ممکن است اقدام به فعل نکند. به نظر او چنین فردى مستحق نکوهش و ذم است. ابوهاشم کتابى، تحت عنوان «استحقاق الذم» داشته است.

 

2ـ غیر روا بودن نکوهش و ستایش بر فعل:

ابوهاشم گفته است که نکوهش و ستایش بر فعل غیر رواست. معنى این سخن او این است که اگر فردى، فرد دیگرى را امر به کار نیک یا بدى کند. نفر اول به خاطر عمل خوب یا بد دومى شایسته سپاسگزارى یا مستحق نکوهش است. هم به جهت امرى که صادر کرده و هم به خاطر مشارکتش در آنچه مأمور انجام داده است. این سخن او مخالفتى آشکار با نظر اشاعره و اصحاب کسب که معتقدند، خداوند کسب کردن اعمال خوب و بد را در بندگان خود آفریده مى باشد.

 

3ـ توبه:

در مورد توبه ابوهاشم گفته است، اگر فردى از کار قبیحى توبه کند در حالى که زشتیش را مى داند، اما بر کار زشت دیگرى که نسبت به زشتى آن هم علم دارد اصرار ورزد، توبه اول او صحیح نیست. چرا که زشتى را از آن جهت که زشت است باید واگذاشت. اگر فردى عملى زشت را ترک کند و بر عمل زشت دیگرى اصرار ورزد، معلوم مى شود که به قباحت زشتى پس نبرده است. بنابراین توبه او صحیح نیست. همچنین او گفته است که توبه از گناه پس از ناتوانى، درست نیست.

 

4ـ صفات:

ابوهاشم در موضوع صفات با پدرش اختلاف دارد. بر خلاف او که صفاتى چون علم و قدرت و حیات را عین ذات مى داند، این صفات را احوالى مى دانسته است که نه موجودند و نه معدوم، نه معلوم اند و نه مجهول. ابوهاشم قبول ذات حضرت حق را براى پذیرش صفاتى چون علم و قدرت و حیات، کافى دانسته است به گفته اى بغدادى، اعتقاد ابوهاشم به حال از آنجا ناشى شده است که وى در مقابل این سویال قرار گرفت که وجه افتراق و اشتراک نادان و دانا چیست؟ آیا دانا نسبت به آنچه مى داند از دانا ممتاز هست یا نه؟ مفارقت مطلق این دو مسلما باطل است زیرا هر دو از یک جنسند اما دانا به خاطر دانائى از نادان مفارقت دارد. بنابراین لازم است که در خداوند، جهت مفارقت از نادان صفتى باشد که او را از وى جدا کند. ابوهاشم چنان پنداشت که خداوند را از نادان، «حال» جدا مى کند.

 

5ـ عوض:

ابوهاشم در مورد «عوض» گفته است که عوض نوعى عنایت و تفضیل از جانب خداوند است. توضیح اینکه، در کلام بحثى مطرح است که آیا شایسته است، خداوند فردى را بدون «عوض» گرفتار رنج والم کند؟ پاسخ هاى مختلفى به این سویال داده شده است. ابوعلى جبائى گفته است که رنج والم رسیدن به آدمى از جهت عوض، جایز است. او استدلال کرده است که عوض، استحقاق است و در تفضل استحقاق مطرح نیست. بنابراین شخصى که رنج والمى به او مى رسد مستحق عوض است. اما ابوهاشم گفته است که عوض نوعى تفضل است، دائمى نبوده و امکان انقطاع آن هست.

 

 

نویسنده : سید محسن موسوی زاده ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٢ آبان ،۱۳۸۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک