معتزله


+ واصل بن عطا

 

واصل بن عطا(1)
  • مطلب
  • ارسال صفحه برای دوستان
  • اظهار نظر
  • امتیاز به صفحه
  • تصاویر مرتبط
  • چاپ
بنیان‌گذار کلام اعتزال
 


واصل بن عطا در مدینه طیبه به دنیا آمد. نخست در همان شهر پیش پسران محمد حنفیّه، فرزند امیرالمؤمنین، علی (علیه السلام) درس خواند، بعد به بصره رفت و به جمع شاگردان حسن بصری پیوست. با حسن در مسأله «مرتکب معصیت کبیره» که در آن وقت از مسایل بسیار حاد جامعه اسلامی بود، به مخالفت برخاست؛ از مجلس درس حسن کناره‌گیری کرد و معتزلی نام گرفت. او از ادیان و مذاهب عصرش به خوبی آگاه و مناظری بسیار نیرومند و چیره‌دست بود و خود عقاید و افکار خاصی داشت؛ در تبیین عقاید دینی روش عقلی برگزید و برای شناساندن روش و نشر افکارش نمایندگان و مبلغانی به اطراف و اکناف فرستاد، کتب و رسالاتی تألیف کرد، که از بین رفت و آنچه اکنون از عقایدش می‌دانیم، از نوشته‌های دیگران است. واصل مؤسس فرقه معتزله و بنیان‌گذار اصول این فرقه شناخته شده است. او علاوه بر اطلاعات وسیع و عمیق دینی و کلامی و بهره‌مندی از قدرت برتر مناظره و مباحثه، از ادیبان بسیار معروف زمانش به شمار آمده است. با اینکه شکسته زبان بوده و قدرت تلفظ حرف «راء» نداشته، در اثر استعداد و قریحه قوی و مهارت و اطلاع گسترده از لغات و ترکیبات زبان تازی با اسقاط «راء»، ارتجالاً فصیح‌ترین قصاید را می‌سروده است، به گونه‌ای که مورد اعجاب و تحسین شاعران نامدار عصر واقع شده است.

 

 
   ● نویسنده: محسن - جهانگیری

منبع: فصل نامه - فلسفی - 1385 - پاییز و زمستان، شماره 12

 
 
 

 

نام و شهرت:

ابوحذیفه،(1) یا «ابوالجعد»(2)، واصل بن عطای غزّال (ریسمان فروش، ریسمان باف) مؤسس فرقه معتزله (3) (کلامی)، با عناوینی همچون اصل الاعتزال(4)، رأس المعتزله(5)، واصل در علم کلام (6)، رییس اول، اعجوبه این فرقه(7)، بلکه یکی از اعاجیب روزگاران(8) و واضع اصول خمسه یعنی اصول مورد اتفاق اهل اعتزال شناخته شده(9) و به روایت ابوهلال عسکری، او نخستین کسی است که معتزلی نام گرفته است.(10) واصل به غزّال شهرت یافته، به احتمال قوی برای اینکه به شغل پشم‌فروشی اشتغال داشته است، چرا که متکلّمان معتزلی اغلب به حرفه و شغلشان منتسب بوده‌اند، مانند علاف (علف فروش و کاه‌فروش)، نظام (کسی که مروارید به رشته درمی‌کشد)، فوطی (لنگ و فوته‌فروش) و اسکافی (کفش گر و کفش دوز)؛ اما برخی نوشته‌اند او غزال نبوده، بلکه چون با غزّالان یا با دوستش، ابوعبدالله غزّال مجالست و ملازمت داشته، غزال نام گرفته است(11) و به روایتی هم، در بازار غزّالان می‌نشسته تا زنان متعفف و پاکدامن را که بدان جا رفت و آمد داشتند، بشناسد و از آنان دست‌گیری کند، لذا به غزّال مشهور شده است.(12)

 

زمان ولادت:

واصل در سال 80 هجری (699 یا 700 م) در مدینه طیبه متولد شد؛ به اتفاق آرا، او برده به دنیا آمد. برخی او را برده بنی‌ضبّه (سوسمار)، و برخی دیگر برده بنی مخزوم و برخی برده بنی‌هاشم(13)، غلام محمد حنیفه معرفی کرده‌اند(14). اما اینکه او تا پایان عمر برده مانده یا آزاد شده، از تواریخ چیزی قطعی به دست نیامده است. برخی احتمال آزادشدنش را تقویت کرده‌اند، زیرا بعید دانسته‌اند برده‌ای بتواند آزادانه به کسب دانش و مسافرت و تأسیس یک مذهب کلامی – فلسفی و حتی به اظهارنظر در امور سیاسی و شئون اجتماعی بپردازد(15).

 

تبار واصل:

به احتمال قوی، او از نژاد عرب نبوده است؛ احتمال ایرانی بودنش زیاد است ولی قطعی نیست. برخی از استادان به طور قطع اما بدون ارائه سند، او را ایرانی شناخته‌اند.(16)

 

مکان تربیت:

واصل از تابعین بود. نخست در زادگاهش، «مدینه الرسول»، تربیت یافت. مدینه در عهد واصل دیگر مرکز خلافت اسلامی نبود، ولی هنوز عده قلیلی از سلف طاهر و صحابه رسول (ص) و عدّه کثیری از تابعین در آنجا زندگی می‌کردند و این شهر از برکت وجود آنها موقعیت دینی و فرهنگی ویژه‌ای داشت. او در این شهر با خانه و به اصطلاحی، با مدرسه محمد حنیفه، فرزند امیرالمومنین علی(علیه‌السلام) ارتباط یافت و پیش فرزندان محمد، ابوهاشم و حسن که اولی موسس مذهب اعتزال و دومی موسس مذهب ارجا شناسانده شده‌اند، درس خواند.(17) کعبی و قاضی نوشته‌اند که او از خود محمد حنیفه نیز علم آموخته است(18)، اما به نظر درست نمی‌آید که محمد در سال 81 مرده و واصل در سال 80 به دنیا آمده است.

واصل از صحابه و تابعین حاضر در مدینه نیز که جامع و حافظ علوم و معارف اسلامی ناب بودند و با سیره رسول (ص) و صحابه نخستین آشنایی داشتند، چیزها می‌آموخت و این علوم و معارف در عمل و نظر وی اثر گذاشت، که می‌بینیم با پارسایی اسلامی زندگی کرده و در مباحثات تکیه‌گاهش کتاب الهی و سنت نبوی بوده است. اما او در مدینه نماند و راهی بصره شد، که در آن زمان مرکز فرهنگ‌های گوناگون دینی و غیردینی و کانون عقاید و افکار مختلف اسلامی و غیراسلامی بود.

حسن بصری که از کبار و بزرگان تابعین، از اعلام دارالاسلام و از زهاد ثمانیه به شمار می‌رفت، مثل واصل در مدینه تولد یافته و به بصره هجرت کرده بود و در این شهر مجلس درس یا مدرسه‌ای داشت که محل آن مسجد جامع بصره بود و از مجامع علمی بزرگ آن عصر به شمار می‌رفت و ارباب آرا و عقاید مختلف اسلامی بدان جا رفت و آمد می‌کردند و مشکلات فکری و دینی خود را مطرح می‌ساختند و از حسن یاری می‌جستند. واصل هم به مجلس درس حسن پیوست و از وی علوم و اخبار آموخت. گویند در مجلس درس ساکت و خاموش می‌نشسته و سخن نمی‌گفته است(19). به راویتی، او چهار سال در این مجلس نشسته و سخن نگفته است.(20) حاضران به علت طولانی بودن سکوتش گمان بردند که او گنگ است. اما در بیرون این مجلس اغلب با فرقه‌های مختلف از جمله خوارج به مناظره و منازعه می‌پرداخته است(21). او در این شهر با برخی از سرشناسان فرهنگی زمانش از جمله ابو محرز، جهم بن صفوان راسبی، موسس فرقه جهمیه (مقتول سال 128) و بشاربن برد بن یرجوخ، شاعر نابینای ایرانی تبار (متوفی 167 یا 168) آشنا شده و با خواهر عمروبن عبید ازدواج کرده و در پنجاه و یک سالگی بلاعقب از دنیا رفته است.(22)

 

عبادت و زهد واصل:

پیروان و موافقان واصل عبادت، زهد و پارسایی او را ستوده و در این مقام سخن‌ها گفته‌اند؛ از جمله، عمروبن عبید که از پیشکسوتان معتزله است، او را عابدترین و زاهدترین اهل زمان شناسانده و نوشته است: «من سی (یا بیست) سال در مصاحبتش بودم، از وی هرگز گناهی ندیدم(23)». جاحظ گفته است: «تمام اصحاب ما اتفاق نظر دارند که واصل از کسی دینار و درهمی نگرفت و از اینجاست که در رثای وی سرودند:

ولامسّ دیناراً و لامسّ درهماً                     

ولاعرف الثوب الذی هوقاطعه(24)»

روایت شده است عبدالله بن عمر بن عبدالعزیز که متولی بصره بود، برای نفقه وی و خانواده‌اش هزار درهم به واصل بخشید، او نپذیرفت. عبدالله گفت این از مال خودم است، نه از مال مسلمانان؛ باز قبول نکرد. (25) همچنین، نوشته‌اند چون واصل نزد عبدالله بن عمربن عبدالعزیز خطبه معروف خود را خواند، عبدالله عطیه‌ای به وی داد. او نپذیرفت. مضاعف کرد، باز نپذیرفت؛ گفت: «جایزه‌ات را هزینه احداث نهری کن برای اهل شهر».(26) قاضی عبدالجبار نوشته است:

«بیست هزار درهم از پدرش به وی ارث رسید، او بدان دست نزد. دستور داد در پشت در خانه‌اش نهادند تا نیازمندان هر یک به اندازه نیازشان از آن بردارند».(27)

 

علم واصل:

هم‌فکران و مصاحبان او، همچنان که به برتری وی در عبادت و زهد به معاصرانش شهادت دادند، از تفوق وی در علم و دانش نیز سخن‌ها گفتند. عمروبن عبید گفت: «والله ما رأیت أعلم من واصل بن عطا»(28) (سوگند به خدا، من کسی را داناتر از واصل بن عطا ندیدم).

 

سعه و گسرة علم و اطلاع واصل از ادیان و مذاهب:

او از عقاید ارباب ادیان و مذاهب و فرقه‌ها و تیره‌های عصر خود، از جمله زنادقه(29)، دهریه(30)، سمنیه(31)، مانویه(32)، مرجئه، خوارج و شیعه اطلاعات کافی و بسنده داشته و به روایتی در این زمینه‌ها داناترین فرد زمانش بوده است.(33) در آینده خواهیم گفت که او کتابی درباره مرجئه به نام اصناف المرجئه و کتابی دیگر با عنوان الألف مسأله فی الرّد علی المانی نگاشته است. ابوهلال عسکری از جاحظ نقل می‌کند که پیش از کتاب‌های واصل بن عطا، کتابی در ردّ اصناف ملحدان، طبقات خوارج، غالیه شیعه و متشایعین(یا متتابعین) در قول حشویه شناخته نشده است و هر اصلی که در کلام و احکام نزد علما می‌یابیم، از اوست(34). از روایت استفاده می‌شود که او مورد توجه و مراجعه متکلمان زمانش بوده است و در حل مسایل کلامی از وی استمداد می‌جسته‌اند؛ از جمله ابن المرتضی روایت کند که عده‌ای از سمنیه به جهنم بن صفوان گفتند که آیا جز از راه مشاعر پنج ‌گانه چیزی معلوم می‌شود؟ گفت: نه. گفتند: پس از معبودیت سخن بگوی، او را با کدام یک از آن مشاعر شناختی؟ گفت: با هیچ‌کدام. گفتند: پس مجهول و ناشناخته است.

جهم ساکت شد و موضوع را به واصل نوشت. واصل جواب داد: آنها را ملتزم به وجه ششمی می‌کنی و آن دلیل است، به آنها می‌گویی: جز از راه مشاعر و دلیل چیزی معلوم نمی‌شود، یعنی معلوم یا از راه مشاعر است یا دلیل؛ از آنها بپرس آیا میان زنده و مرده، عاقل و دیوانه فرق می‌گذارید یا نه. آنها ناگزیر پاسخ خواهند داد بلی و این امر با دلیل شناخته و معلوم شده است. جهم آنها را بدین صورت پاسخ داد. آنها گفتند: این کلام تو نیسیت جهم جریان را به اطلاع آنها رسانید. پس آنها پیش واصل رفتند و با وی سخن گفتند و اسلام آوردند. (35)

این ابی الحدید هم از ابوالعباس مبرّد نقل کرده است که واصل با تنی چند می‌آمدند؛ احساس کردند خوارج در راهند، واصل به دوستان و همراهانش گفت: رویارویی با ایشان کار شما نیست، کنار بروید و مرا به ایشان واگذارید. آنها از ترس مشرف به مرگ شده بودند، به او گفتند خود دانی. واصل پیش خوارج رفت. گفتند: تو و یارانت کیستند؟ گفت: ما گروهی مشرک هستیم که به شما پناهنده شده‌ایم؛ دوستان من می‌خواهند سخن خدا را بشنوند و حدود آن را بفهمند. گفتند: شما را پناه دادیم. واصل گفت: احکام را به ما بیاموزید، و آنان شروع به آموختن احکام خود به ایشان کردند. واصل گفت: من و همراهانم احکام شما را پذیرفتیم. گفتند: همگی با هم بروید، که برادران ما شدید. واصل گفت شما باید ما را به جایگاه امن خودمان برسانید، زیرا خداوند متعال می‌فرماید:

«و اگر کسی از مشرکان از تو پناه خواست، پناهش ده تا سخن خدا را بشنود. سپس او را به جایگاه امن خودش برسان». (36)

گوید (ابوالعباس): خوارج برخی به برخی نگریستند و به آنان گفتند این حق برای شما محفوظ است. با جمعیت خود همراه آنها حرکت کردند و ایشان را به جایگاه امن رساندند.(37)

 

کتاب ها و رسالات:

ابن الندیم در الفهرست، کتب و رسالات ذیل را به نام وی ثبت کرده است:

1 - کتاب اصناف المرجئه

2 - کتاب التوبه

3 - کتاب المنزله بین المنزلتین

4 - کتاب خطبته التی أخرج منها الرّاء

5 - کتاب معانی القرآن

6 - کتاب الخطب فی التوحید و العدل

7 - کتاب ماجری بینه و بین عمروبن عبید

8 - کتاب السبیل الی معرفه الحق

9 - کتاب فی الدعوه

10 - کتاب طبقات اهل العلم و الجهل و جز آنها. (38)

این خلکان همان ثبت را آورده و بر آن چیزی نیفزوده است. (39) ابن المرتضی در طبقات المعتزله کتابی با عنوان الألف مسأله فی الرّد علی المانویه وارد ساخته و از عمرو باهلی نقل کرده که گفته است: من جزء اول کتاب الالف مسأله فی الرّد علی المانویه را برای واصل خواندم و در آن جزء هشتاد و اندی مسأله علیه مخالفانش شمردم.(40) ابن المرتضی می‌افزاید: گفته می‌شود واصل سی ساله بوده که از ردّ مخالفانش فراغت یافته است. (41) دریغا که از آثار واصل جز اثر خطبه التی أخرج منها الراء چیزی باقی نمانده است. آن در بسیاری از کتب ادب آمده و استاد عبدالسلام هارون در مجموعه‌ای به نام نوادر المخطوطات (مجموعه دوم، ص 118 - 136، قاهره، سال 1370 هـ / 1951 م) منتشر کرده است(42)، و دکتر عبدالحکیم بلیغ قسمتی از آن را در کتاب ادب المعتزله خود آورده است و ما جهت ارائه نمونه‌ای از آثار واصل به ثبت آن در این مقاله می‌پردازیم:

«الحمدالله القدیم بلاغایه، والباقی بلانهایه، الذی علا فی دنوه و دنا فی علوه، فلایحویه زمان، و لایحیط به مکان، ولایؤده حفظ ما خلق و لم یخلقه علی مثال سبق؛ بل أنشاه ابتداعاً و عدله اصطناعا، فاحسن کلّ شیء خلقه، و تمم مشیئته، و أوضح حکمته، فدل علی الوهیته؛ فسبحانه لامعقب لحکمه ولادافع لقضائه، تواضع کلّ شی لعظمته و ذلّ کلّ شی لسلطانه و وسع کل شی فضله؛ لایعزب عنه مثقال حبّه و هو السمیع العلیم، و أشهد أن لا إلا الله وحده لا مثیل له، إلها تقدست أسماؤه و عظمت ألاوه، علا عن صفات کل مخلوق، و تنزه عن شبه کل مصنوع، فلا تبلغه الأوهام و لاتحیط به العقول و الأفهام؛ یعصی فیلحم، و یدعی قیسمع، و یقبل التوبه عن عباده و یعفو عن السّیئات و یعلم ما یفعلون، وأشهد شهاده عدل و قول صدق؛ باخلاص نیه و صدق طویه أن محمد بن عبدالله عبده و نبیّه و خالصته و صفیّه … الخ(43)».

واصل در این خطبه مطابق معمول خطبای آن عصر، صرفاً به حمد و تنزیه حق تعالی پرداخته، به نبوت پیامبر(ص) شهادت داده و مطلب جدیدی نیاورده و حتی به اختلافات فرقه‌ای و سیاسی عصرش اشاره نکرده است. اما البته همچنان که از یک استاد معتزلی انتظار می‌رفت، در تنزیه حق تعالی حق مطلب را ادا کرده است. نکته جالب اینکه عبارت «لامعقب لحکمه ولا دافع لقضائه» بیشتر با عقیده اصحاب الحدیث و اشاعره سازگار است تا معتزله. در عقدالفرید هم مکتوبی به وی نسبت داده شده که آن را به عمروبن عبید نوشته است(44). گفتنی است شهرستانی می‌نویسد:

«من رساله‌ای دیدم که به حسن بصری نسبت داده شده که آن پاسخ به سؤال عبدالملک بن مروان در مسأله قدر است و موافق با مذهب قدریّه نگارش یافته و در آن به آیاتی از کتاب و دلایلی از عقل استدلال شده است و شاید آن از واصل بن عطا باشد، زیرا مطالب آن با عقاید واصل سازگار است، نه حسن بصری».(45)

 

نظر واصل به بنی‌امیه:

بیشتر معتزله به بنی امیه نظر خوبی نداشتند. برابر نوشته ابن المرتضی، اکثر آنها از معاویه و عمروبن عاص بیزاری می‌جستند.(73) حسن بصری هم که استاد واصل و به روایتی بنیان‌گذار معتزله کلامی بوده، به شدت از معاویه انتقاد می‌کرده است(74). جاحظ هم معاویه را شایسته خلافت نمی‌دانست، او را غاصب می‌شناساند و به تکفیرش می‌پرداخت و در مقابل، امیرالمؤمنین علی(علیه‌السلام) را مستحق خلافت و شهید راه حق می‌شناخت.(75) ابوسهل بشر بن معمّر (معتمر) هلالی که رییس معتزله بغداد شناخته شده، از عمرو و معاویه بیزاری می‌جسته است؛ (76) به روایتی، ثمامه بن اشرس نمیری(متوفی 213) مأمون را تحریض می‌کرده است که معاویه را در منابر لعن کنند.(77) آنجا هم که ابن راوندی از معتزله خرده می‌گیرد که آنها به برائت از عمرو و معاویه اجماع کرده‌اند، خیاط آن را رد نمی‌کند و می‌گوید: «هذا قول لانبرء المعتزله منه و لانعتذر من القول به». (78) در مقابل، معتزله به علویان – البته علویان زیدی - گرایش داشتند. زیدیه هم به معتزله و مخصوصاً به واصل احترام می‌گذاشتند و از وی حمایت می‌کردند. چنان که ابن المرتضی نوشته است:

«وقتی که واصل از بصره وارد مدینه شد، زین بن علی، پسرش یحیی بن زید، و عبدالله بن حسن و برادرانش به دیدار وی شتافتند و مقدمش را گرامی داشتند».(79)

در گذشته گفتیم که واصل استاد زید بود و زید اکثر اصول معتزله را قبول داشت. ابن المرتضی نوشته است: «زید بن علی لایخالف المعتزله إلا فی المنزله بین المنزلتین»(80). مهم‌تر اینکه واصل در خطبه‌ای که در ملاقات زیود و حضرت صادق (علیه‌السلام) با وی ایراد کرد، به امامت و خلافت امیرالمؤمنین علی (علیه‌السلام) - البته در مرتبه چهارم - اعتراف کرد. (81)

 

انتساب به خوارج:

معتزله، عموماً و واصل، خصوصاً به خوارج نسبت داده شده است. درآینده خواهیم گفت که برخی آنها را «مخانیث» خوارج نامیده‌اند. به احتمال قوی، علت این انتساب موافقت آنها با خوارج در تخلید و تأیید اصحاب کبایر در آتش است ولی حق این است که نه واصل خارجی است و نه واصلیه؛ زیرا چنان که در آینده خواهیم گفت، آنها بر خلاف خوارج مرتکب کبیره را صریحاً تکفیر نمی‌کنند و ریختن خونش را روا نمی‌دانند، بلکه در این دنیا او را از زمره مسلمانان می‌شمارند و به سبّ علی(ع) جسارت نمی‌ورزند و عثمان را صریحاً خطاکار نمی‌شناسند و، خلاصه، با اینکه مانند خوارج به خلود مرتکب کبیره در آتش قایلند، خارجی نیستند. از سخنان قاضی عبدالجبار هم برمی‌آید که واصل با خوارج وحدت عقیده نداشته، با این گروه در مسایل مختلف به محاجه و مناظره می‌پرداخته و بر آنها غالب می‌آمده است.(82)

 

انتساب زیدیه به واصل:

در گذشته گفتیم که زید بن علی بن حسین(ع)، مؤسس و امام زیدیه، از شاگردان واصل بوده است. شهرستانی نوشته است: «فاقتبس منه الاعتزال و صارت اصحابه کلّهم معتزله».(83) (زید اعتزال را از واصل اقتباس کرد و تمام اصحاب زید معتزله شدند) و به روایت نشوان حمیری، معتزله هم خود را به زید منتسب می‌کرده‌اند.(84)

از برخی منابع هم استفاده می‌‌شود که زید و پسرش یحیی و سایر زیدیه عصر واصل به حمایت از وی برخاسته‌اند(85) کمی پیشتر گفتیم که زید فقط در منزله بین المنزلتین مخالف معتزله بوده است. حاصل اینکه گرایش و انتساب زیدیه به واصل مسلم است اما انتساب واصل به زید یعنی شیعه زیدی بودن وی پنداری بیش نیست. زیرا زید و زیدیه همه با اینکه خلافت ابوبکر و عمر و حتی عثمان را «لمصلحه» قبول دارند ولی با وجود این، امیرالمومنین علی(ع) را افضل صحابه و به خلافت شایسته‌تر از دیگران می‌ شناسند و به جواز تقدیم مفضول بر فاضل قایلند. (86) من در این مقام، نقل نصّ ذیل را از قاضی عبدالجبار که از اعلام زیدیه است، مناسب یافتم:

«اعلم أن الامام بعد النبی صلی الله علیه علی بن ابی‌طالب، ثم الحسن، ثمّ الحسین، ثم زید بن علی، ثمّ من صار بسیرتهم و عندالمعتزله أن الإمام بعد رسول الله (صلی الله علیه)، ابوبکر، ثم عمر، ثمّ عثمان، ثمّ علی(علیه‌السلام)، ثم من اختارته الامه و عقدت له ممن تخلّق بأخلاقهم و سار بسیرتهم، و لهذا نراهم یعتقدون بامامه عمربن عبدالعزیز لما سلک طریقتهم»(87)

در صورتی که در آینده خواهیم گفت که نظر واصل و واصلیه در خصوص علی(ع) و فرزندان آن حضرت به درستی معلوم نیست. اما با وجود این، گویا واصل از سوی برخی منتسب به تشیع یعنی شیعه زیدی بودن شده است.(88) جاحظ در مقام توجیه این نوع انتساب‌ها نوشته است:

«در صدر اول شیعی نمی‌گفتند، مگر به کسی که علی(ع) را بر عثمان مقدم می‌داشت و عثمانی نمی‌گفتند مگر به کسی که عثمان را بر علی(ع) مقدم می‌دانست».(89)

واصل بن عطا در آن زمان منسوب به تشیع شد، زیرا علی(ع) را مقدم بر عثمان می‌داشت.

 

ارتباط واصل با نصاری:

گفتنی است که برخی از پژوهندگان معاصر، بدون ارائه سندن و شاهدی مدعی شدند که واصل بانصاری ارتباط داشته است؛ آقای دکتر البیر نصری نادر نوشته است:

«واصل ارتباط بانصاری داشت ولی چون در سرّ ثالوث اقدس یعنی سرّ خدایی واحد در سه اقنوم، نوعی شرک برای خدا دریافت، با تمام نیرو به رد آن پرداخت تا به اندیشه خدایی رسید که در غایت بساطت بوده و منزه و متمیزّ از تمام مخلوقات است.»(90)

 

نظریه شیعه امامیه درباره واصل و واصلیه:

با اینکه شیعه امامیه در اغلب مسایل عقیدتی و عقلی با معتزله اتفاق‌نظر دارند، ولی با وجود این، به معتزله و خصوصاً به شخص واصل نظر خوبی ندارند. در برخی مسایل از جمله مسأله «منزله بین المنزلتین» و به ویژه موضوع «امامت» با آنها به سختی مخالفند و واصل و پیروانش را ضالّ و مضل و مبتدع می‌شناسند. کراچکی از آنها به زشتی نام برده و عقایدشان را منافی عقول و ضد شریعت رسول دانسته و نوشته است: «اخباری در مذمت آنها از اهل بیت وارد شده و جعفر بن محمد صادق آنها را لعن کرده است»(91) و سید محمد باقر خوانساری، مولف روضات الجنات درباره واصل نوشته است:

«رییس اصحاب الضلال و قسیس ارباب الاعتزال واصل بن عطاء المدنی التابعی المعتزلی المکنی بابی حذیفه الغزال علی وزن بقال(92) گفتنی است که سید مرتضی او را متظاهر به عدل شناخته(93) ولی حاج شیخ عباس قمی او را اعجوبه عصرش معرفی کرده است.»(94)

 

رابطه واصل با ائمه معصوم شیعه اثناعشریه:

واصل با سه تن از امامان شیعه معاصر بوده است: 1 - علی بن الحسین، زین العابدین(38 - 95) 2 - محمد بن علی، باقرالعلوم (57 - 114) 3 - جعفر بن محمد، الصادق (83 - 148) علیهم السلام.

در تواریخ از نحوه ارتباط واصل با این بزرگواران مطلب قابل ذکری ثبت نشده است. او در زمان امامت حضرت زین العابدین کودک و نوجوان بوده و آن شایستگی را نداشته است تا با وی به مصاحبه و محاوره بپردازد و از فیض محضر آن حضرت برخوردار شود. در زمان امام باقر در سن کمال بودن، و قاعدتاً باید به محضر امام رسیده باشد ولی تا آنجا که اطلاع حاصل است، این توفیق را نیافته و از نظر امام نسبت به وی اطلاعی به دست نیامده است. جز آنچه در تفسیر علی بن ابراهیم آمده است که حضرت باقر برادرش زید را ملامت کرده که چرا از واصل علم آموخته است(95)، اما در عصر حضرت صادق او در کمال شهرت بوده و پیروانی داشته است. طبق روایت ابن المرتضی در طبقات المعتزله، واصل وارد مدینه شده و حضرت صادق با یارانش به دیدن وی رفته‌اند اما امام او را مذمت کرده است که باعث تفریق کلمه میان مسلمانان می‌شود و بر ائمه طعن می‌زندو لذا وی را دعوت به توبه کرده است. او نیز به امام اسائه ادب کرده و آن حضرت را به حب دنیا متهم ساخته است. (96)

 

عقاید و آرای واصل بن عطا و اصلیه:

در گذشته اشاره شد که واصل، اصل در علم کلام، رأس اعتزال و بنیان‌گذار کلام معتزله و رییس اول آنهاست. بنابراین، در واقع و به معنایی وسیع باید تمام معتزله را پیروان وی به شمار آورد ولی در کتب فرق و ملل و نحل تنها عده‌ای از معتزله را واصلیه (یعنی پیروان خاص وی) شناسانده و عقاید و قواعدی بدان‌ها نسبت داده‌اند؛ بنابر نوشته شهرستانی، اعتزال واصلیه مبتنی بر چهار قاعده است:

 

1. قاعده اول، نفی صفات باری تعالی: علم، قدرت، اراده و حیات؛ به زعم شهرستانی، این قاعده و مقاله در آغاز ناپخته و ناسنجیده بوده، واصل بن عطا در آن بدون تأمل و براساس قولی سطحی و ظاهری، یعنی بر اساس اتفاق (عقلا) بر محال بودن وجود دواله قدیم، اظهار نظر کرده و گفته است که اگر کسی برای ذات کبریایی در معنی صفتی قدیم اثبات کند، اثبات دواله کرده است اما پیروان او چون به مطالعه کتب فلاسفه پرداختند، فکر و نظرشان منتهی به این شد که جمیع صفات را به علم و قدرت برگردانند و آنها را دو صفت ذاتی حق تعالی بدانند، که بنابر قول ابوعلی جبایی (متوفی 303)، دو اعتبار ذات قدیم است و بنابر قول ابوهاشم جبایی (متوفی 321)، دو حال آن ذات است. ابوالحسین بصری (متوفی 436) هم آنها را به صفت واحده عالمیت برگردانید، و آن عین مذهب فلاسفه است. (97)

به نظر من، با اینکه شهرستانی آدم معتدلی است، در این مقام راه تعصب پیموده که جهت طرفداری از عقیده اشاعره قول واصل را در نفی صفات (یعنی صفات قدیم زاید بر ذات حق‌تعالی) ناسنجیده و مبنای آن را سطحی و ظاهری انگاشته است. زیرا همچنان که شهرستانی خود اشاره کرده است، آن مبنی بر نفی تعدد آلهه یعنی تعدد قدماست که با اصل نخستین و بنیادین معتزله - یعنی توحید – ناسازگار است؛ بنابراین، نه ناسنجیده است و نه سطحی و ظاهری.

شایسته ذکر است که در خصوص رأی واصل درباره صفات باری تعالی جز در کتاب ملل و نحل شهرستانی نصی دیده نشد. طبق برخی از اسناد و مدارک، اولین کسی که مسأله صفات را میان مسلمانان مطرح ساخت، جعد بن درهم (مقتول پیش از سال 20) از پیشوایان قدریه است. پس از وی جهم بن صفوان، موسس فرقه جهمیه (در زمان تابعین مرده است) و غیلان بن مسلم دمشقی (مقتول 125) بدان پرداختند. اما رأی جعد و جهم غیر رأی غیلان و واصل است. مبنای نظر جعد و جهم، نفی مشابهت میان خدای سبحانه و خلقش بود. آنها از خدا جمیع صفات را جز دو صفت خلق و فعل نفی می‌کردند و تنها او را خالق و فاعل می‌شناختند و این دو صفت را مخصوص او می‌دانستند که جز او واحدی بدان صفات متصف نمی‌شود و لذا خلق را مجبور بر افعالشان می‌انگاشتند و نسبت افعال را بدان‌ها نه بر حقیقت بلکه به مجاز مانند «آسمان بارید، روز روشن شد» می دانستند. رأی غیلان هم اگرچه در اساس با رأی واصل یکسان (یعنی همان نفی تعدد قدما) است ولی باز اندکی متفاوت است، زیرا او تمام صفات ثبوتیه را از خداوند نفی کرده ولی واصل تنها در نفی صفاتی تأکید می‌کرده است، که مثبت معنایی زاید برذاتند.(98)

 

2. قاعده دوم، قول به قدر: یعنی عقیده به قدرت و استطاعت انسان و تأثیر آن در فعل و، در نهایت، اختیار انسان است. من در مقاله «قدریان نخستین» و مقاله «جبر و اختیار»، درباره قدر و قدریان سخن گفتم و واصل را از پیشوایان و بزرگان قدریه (یعنی قایلان به اختیار انسان) به شمار آوردم، زیرا او در برابر جبریان که خدا را فاعل افعال انسان‌ها می‌انگاشتند و برای انسان‌ها هیچ قدرت و استطاعتی قایل نبودند و مانند جمادات و عروسکان خیمه‌شب‌بازی می‌پنداشتند یا با قبول قدرت حادثه برای انسان، آن را موثر در افعال وی نمی‌دانستند، قدرت حادثه انسان را فاعل افعالش می‌شناخت و در این باره بیش از هر کس و بیش از هر چیز سخن گفت و حتی بیش از تقریر قاعده نفی صفات، به تبیین و تثبیت آن پرداخت و گفت باری‌تعالی حکیم عادل است و روا نیست شری و ظلمی به او نسبت داده شود، یا از بنده خلاف چیزی را بخواهد که اراده‌اش به آن تعلق گرفته است یا بر وی چیزی محتوم سازد و بعد برای آن مجازاتش کند.

او بر این باور بود که خود بنده فاعل خیر و شر، ایمان و کفر و طاعت و معصیت است. انسان مسؤول افعال و اعمال خویش است و کیفر و پاداش اعمالش را می‌بیند و بر تمام افعالش قادر است و البته این قدرت را خداوند به وی داده است. او تأکید می‌کرد که تکلیف مالایطاق محال است و ممکن نیست خداوند بنده‌ای را به فعلی امر کند که انجام آن برای وی ناممکن است و او در خود احساس قدرت بر انجام آن را ندارد. واصل در این خصوص، مدعی ضرورت بود و به آیاتی از کلام خداوند هم استدلال می‌کرد. گفتنی است که معبد و جهنی و غیلان دمشقی در قول به قدر و برواصل سبقت دارند.(99)

 

نویسنده : سید محسن موسوی زاده ; ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۸ شهریور ،۱۳۸۸
comment نظرات () لینک