معتزله


+ صدای پای اعتزال

 

فــرید ســـیاوش
  

خواجه بشیر احمد انصاری
  

تاریخ‌ به‌ ما می‌گوید که‌ معتزلیان‌ اگر چه‌ از عوامل‌ درون‌ و برون‌ سرزمین‌ اسلامی‌ تأثیر بسیاری‌ گرفتند، با این‌ حال‌ از تقلید کورکورانه‌ به‌ دور بودند و بدون‌ بحث‌ و تحقیق‌ و مراجعه‌ به‌ عقل‌ هر عقیده‌ای‌ را نمی‌پذیرفتند. همین‌ ا عتقاد به‌ عقل‌ بود که‌ معتزله‌ را وادار می‌کرد تا از علوم‌ عقلی‌ زمانه‌ی‌ خود استفاده‌ کنند و برای‌ اقامه‌ دلیل‌، آماده‌تر از دیگران‌ باشند. شاید دلیل‌ حمایت‌ مأمون‌ و خلفای‌ دیگر عباسی‌ از ایشان‌ نیز همین‌ بود، زیرا آنها در برابر مخالفین‌، حربه‌ای‌ پر قدرت‌، محسوب‌  می شدند.

اشعری‌ در سال‌ 260 هجری‌ قمری‌ زاده‌ شد و از 60 سال‌ زندگی‌، چهل‌ سال‌ را در مناظره‌ و محاجّه‌ به‌ سر آورد. می‌گویند پر حرارت‌ بود و پاسخهای‌ دندان‌ شکن‌ می‌داد. با این‌ حال‌ در جریان‌ مناظره‌ با ابن‌ سهلویه‌ معتزلی‌، مغلوب‌ شد، در نتیجه‌، از غصّه‌ تب‌ کرد و مرد! به‌ همین‌ خاطر، ابن‌ سهلویه‌ از آن‌ پس‌ به‌ «قاتل‌ »الأشعری‌ ملقب‌ شد.

برای شگافتن بیشتر داشته هایی این دو اصول فکری (اعتزال و اشاعری)گفت و شنودی داریم با محترم خواجه بشیر احمد انصاری که توجه خوانندگان ارجمند  سایت زندگی را به آن جلب میکنیم.

سیاوش:

شاخص ترین اصول فکری و اعتقادی معتزلی ها کدام بود؟

انصاری:

 از اینکه در این موسم قحطی اندیشه افراد وارسته ای چون شما وجود دارند که به مسایل فکر و پرسشهای اندیشه می پردازند مایۀ سعادت جامعۀ ما است و از این جهت خدا را سپاسگذاریم.

سیاوش:

سپاس از لطف شما آقای انصاری،به باور من کار روشنفکر ،روشنگری است که متاسفانه کتلۀ بزرگی از روشنفکران ما به مقوله و مساله قدرت و سیاست بازی های خشک چسپیده اند که کار و وظیفۀ شان در این مرحله تاریخی نیست. بهر حال امید وارم به بحث تان بپردازید.

انصاری:

قبل از اینکه به پرسش شما پاسخ ارائه کنم لازم می دانم تا حکایتی را ذکر نمایم. من در حدود هژده سال قبل در یکی از دانشگاه های سودان درس می خواندم و یکی از مضامینی که در آنجا تدریس می گردید از معتزله و خوارج و امثال ایشان بحث می نمود. برخی از همدرسان ما می خندیدند و می گفتند که این چه معنی دارد که به جنگ کسانی برویم که اکنون حتی استخوانهای شان آرد شده و مکاتب فکری شان کاملا منقرض و رهبران شان جزء تاریخ گردیده اند. آنها می گفتند که بجای پرداختن به مکتبهای کهنه چرا به مکتبهای نوین فلسفی نمی پردازیم. اما به نظر من آنها تا نیمۀ راه بر حق بودند. به این معنی که توجه به تحولات اندیشه کار مهمی است ولی آنچه مهمتر است ریشه های افکار و اندیشه ها است که کمتر تحول یافته است. این درست است که جنبش اعتزال قرنها قبل خاموش گردید اما اصول فکری و اعتقادی این حرکت نمرده و امروز ما شاهد درخشش دوبارۀ جرقه های ضعیف آن از درون خاکستر زمانه هستیم. علل واقعی و سرچشمۀ حوادث همان چیزهایی بود که هنوز هم هست. فیلسوفان دوران ما هم کاری که می کنند ارائه نگرشهای تازه و تعبیرهای نو به مفاهیم کهنه و پرسشهای همیشگی بشر است. فلسفه در گذشته هم در جستجوی مادة المواد بود و امروز هم. فردیت و اشتراکیت هم مسئلۀ دیگری است که از قرنها بدینسو طرفداران خود را داشته و در هر مرحله ای شکل و اصطلاح ویژه ای به خود گرفته است. روزی با استاد غوریانی حرف می زدم از تجربۀ ایشان در دیپارتمنت فلسفۀ دانشگاه کابل پرسیدم. او هنگامی که از بحثهایش با استادان فلسفۀ روسی در دوران حاکمیت حزب دموکراتیک خلق صحبت می نمود ، گفت که آنچه آن مشاوران مطرح می ساختند قرنها قبل در آثار ژنده پوشان سجاده نشین بلخ ، بخارا ، سمرقند ، هرات و غزنه به صورت ژرفتری انعکاس یافته بود، خصوصا در تیوری شناخت. مارکسیستها می گفتند که شناخت انعکاس واقعیت در ذهن است و دانشمندان ما می گفتند: المعرفة: هی حصول صورة الشئ فی العقل. او می گفت که در تعبیر دانشمندان ما واژۀ صورت بیانگر مفهومی منطقی تر و ژرفتر می باشد.

اما در بارۀ پرسش شما باید گفت که ابوالحسن خیاط کتابی دارد بنام «الانتصار» که در آن می گوید: کسی نمی تواند خود را معتزلی بخواند تا آنکه معتقد به این پنج اصل نباشد: توحید ، عدل ، وعد ، وعید ، منزلتی میان دو منزلت ، و امر به معروف و نهی از منکر. او سپس اضافه می کند: «گروه‌ بسیاری‌ با ما در باب‌ توحید موافقند، اما به‌ جبر اعتقاد دارند، و بسیاری‌ نیز در توحید و عدل‌ با ما همداستانند، اما در موضوع‌ وعید و اسماء و احکام‌ با ما موافق‌ نیستند؛ هیچ‌ یک‌ از ایشان‌ شایستگى‌ عنوان‌ اعتزال‌ را ندارند، مگر آنکه‌ به‌ تمامى‌ این‌ اصول‌ پنج‌ گانه‌ مؤمن‌ باشند». به هر حال این اصول پنجگانه مبنای آراء و نظریات فراوان اعتقادی قرار گرفت که کتابهای عقاید و علم کلام به صورت بسیار مشرح بدان پرداخته اند.       

سیاوش:

 اختلاف اعتزال و اشعریت بر سر چه بود و خرد اعتزالی چگونه پیدا ‏شد؟

انصاری:

در تاریخ فرهنگ اسلامی ما دو فرقۀ بزرگ کلامی داریم که یکی معتزله است و دیگرش اشاعره. معتزلی ها به اصالت عقل باور داشتند و همه عقاید اسلامی را با عقل نظری می سنجیدند و هر آن چه دور از دسترس عقل بود آن را یکسو می گذاشتند. آنان نمایندۀ به اصطلاح جنبش روشنفکری قرن اول و دوم هجری بودند که تا قرن هشتم هجری به حیات فکری خویش ادامه دادند.

اما (اشاعره) که سنی های حوزۀ آسیای میانه و شبه قاره و افغانستان پیرو آن اند ، عقل بشر را از ادراک حکم و مصالح افعال الهی قاصر دانسته و معتقد اند که دست عقل نمی تواند به کنه اشیا برسد و از چهرۀ حقیقت هستی پرده بردارد. اشاعره عقل را به عنوان ضابطۀ مطلق در قلمرو احکام نمی پذیرند. معتزله تعارض و اختلاف میان عقل و وحی را با ترجیح دادن عقل حل نموده و وحی را به گونه ای تفسیر می نمایند که با حکم عقل منطبق گردد. اما اشاعره معتقد اند که وحی به منزله منشأ حقیقت، اساسی تر از عقل است که باید از وحی پیروی نماید. به هر حال ، نزاع میان عقل و شرع نزاعی طولانی در تاریخ دین است که ابن رشد و ابن تیمیه و غزالی و مولانا و دیگران هر یکی خواسته است تا این گره را با متود خود ش بگشاید.

از نظر اشاعره تعیین‌ نیک‌ و بد افعال‌ بستگی به‌ خواست‌ و تشریع‌ الهى‌ دارد. به عبارت دیگر، هیچ‌ ضابطه‌ای‌ حق‌ مطلق‌ خداوند را در تشریع‌ احکام‌، و در افعال‌ خویش‌ محدود نمى‌سازد، جز آنچه‌ خود او ما را از آن‌ خبر داده‌ است‌. اما معتزله‌ در مقابل‌ بر این‌ اعتقاد بودند که‌ عقل‌ انسانى‌ به‌ درک‌ احکام‌ کلى‌ اخلاقى‌ تواناست‌ و کار شریعت‌ تأیید و تعیین‌ حدود دقیق‌ آنها بوده‌ است‌. از این‌ عقیده‌ به‌ «حسن‌ و قبح‌ عقلى‌» تعبیر مى ‌شود. بر این‌ اساس، معیارهای‌ عرفی اى‌ که‌ آدمیان‌ در مورد عدالت‌ و به‌ طور کلى‌ دربارۀ نظام‌ ارزشى‌ افعال‌ انسانى‌ باور دارند، معیارهایى‌ عام‌ است‌ که‌ فعل‌ خداوند از آنها مستثنى‌ نیست‌.

دیدگاه‌ دیگر معتزلی ها به‌ مسألة کهن‌ و پیچیدۀ جبر و اختیار باز مى ‌گردد، چنانکه‌ از مهم ‌ترین‌ وجوه‌ شناسایى‌ معتزله‌ نفى‌ جبر، و اعتقاد به‌ سهم‌ مطلق‌ انسان‌ در افعال‌ خویش‌ است.

 در پهلوی تفاوتهای فکری ، عناصر دیگری هم وجود داشت که معتزله را از جریانهای دیگر فکری متمایز می ساخت. معتزله در عراق زاده شد گذرگاهی که چندین تمدن باستانی در آنجا گره می خورد. غیر عربها در تکوین این جنبش نقش بسیار مهمی بازی کردند.

معتزله در زمان و مکانی سربرآورد که در آنجا آواز مدنیتهای کهن تاریخ می پیچید و نژاد های گوناگون با هم در می آمیخت و ادیان و اعتقادات گوناگون داد و ستد داشتند و فلسفۀ یونان و روم و هند و فارس در حال ترجمه شدن بود.

در زمانی که مهدی در کرسی خلافت نشسته بود ، شخصی بنام مقنع خراسانی سر برآورد که معتقد به تناسخ ارواح بود و جنبش او در ماوراء النهر بازتاب گسترده ای یافت، همین بود که معتزلی ها در برابر آن علم برافراشتند تا برهان را با شمشیر برهان بکوبند. این دسته بر خلاف تصور برخی از نویسندگان، مردم بسیار پرهیزگاری بودند.

معتزله و اشاعره با یکدیگر سخت مخالف بودند که کار خصومت این دو فرقه حتی به زد و خوردها و انقلابات خونین کشید، و مسلمانان هر ناحیه را مدت چند قرن به همین زد و خوردها مشغول و سرگرم نگه داشت.

آنها در مسائل بسیاری باهم اختلاف داشتند و عمده ترین آنها بدین قرار بود:

 1- معتزلی ها می گویند: افعال خیر از خدای باشد و براوست که هرچه شایسته تر و سزاوارتر رعایت بندگان کند، اما اعمال شرّ، مخلوق دست خود انسان است. اشعری ها می گویند: بد و نیک کارها همه از ارادۀ خدا منشآ می گیرد.

2 - معتزلی ها گویند: ایمان را سه رکن است: اعتقاد به قلب ، گفتار به زبان ، عمل به ارکان . اشعری ها گویند: رکن اصلی ایمان عقیده قلبی است و گفتار و کردار از فروع آن است.

3- معتزلی از ذات واجب الوجود صفات ازلیه همچون علم وقدرت و اراده و سمع و بصر و جز آنها را نفی کند و گوید: خداوند عالم است بالذات نه بصفت علم ، و قادر است نه بصفت قدرت و همچنین از دیگر صفات ازلی . اما اشعری قائل به صفات ازلیه زائد بر ذات است که قائم به ذات واجب الوجودند.

 4 - معتزلی ها قائل به حسن و قبح عقلی بوده و گویند: حسن و قبح ذاتی اشیاء است، وعقل خود بدون معاونت شرع میتواند حسن و قبح چیزها را ادراک کند. به این معنی که اوامر و نواهی شریعت تابع حسن و قبح ذاتی است، نه اینکه حسن و قبح تابع امر و نهی شارع باشد، اما اشعری ها منکر حسن و قبح عقلی اند و گویند عقل ما را شایستگی ایجاد یا تصرّف در احکام شریعت نیست.

 5 - معتزلی ها گویند: خدا را هیچگاه بچشم نتوان دید و اشعری ها معتقد اند که خداوند در روز رستاخیز بعیان دیده میشود.

6 - معتزلی ها گویند: کسی که مرتکب گناهان کبیره میشود نه مومن است و نه کافر، بلکه در منزلة بین المنزلتین قرار دارد.

 7 - معتزلی ها گویند: کلام اللّه مخلوقی است حادث ، و اشعری ها معتقد به کلام قدیم خدایند. مساله کلام نفسی و کلام لفظی از فروع همین اصل  به حساب می آید.

 8 - معتزلی ها گویند: قرآن مجید از لحاظ لفظ معجز نبوده ، و اشعری ها قرآن را بالذات معجز دانسته و گویند که اعجاز عبارت است از فعل خارق عادت که مقرون به چلنج و مبرا از معارضه باشد.

 9 - معتزلی ها اعادۀ شئ معدوم را ناممکن و اشعری ها ممکن شمارند.

10- از این محورهای اساسی مسایل دیگری هم زاده شد که می توان از کلام نفسی و مسایل کوچکتری چون نزاع عایشه و طلحه و امثال آن یاد نمود .

 سیاوش:

آیا دانشمندان سرزمین خود ما (خراسان قدیم) هم کدام نقشی در ایجاد جنبش اعتزال داشته اند؟

انصاری:

 ما از همان آغاز در قطارسلسله جنبانان نهضتهای فکری و فرهنگی تمدن اسلامی قرار داشتیم. یکی از شخصیتهای بزرگی که در پایه گذاری مکتب اعتزال سهم بزرگی داشت و موسس دوم آن محسوب می شد که مدتی رهبری این جنبش را نیز بدوش گرفت هموطن ما عمرو بن عبید کابلی بود. عمرو پس از حملۀ عبدالرحمان بن سمره به کابل ایمان آورد و سپس یکی از شخصیتهای تأثیر گذار بر روند تفکر اعتقادی مسلمانان در بغداد شد. بنیانگذار حرکت اعتزال واصل بن عطا است و شخصیت دوم این جنبش عمرو بن عبید بن باب می باشد که در سال 80 هجری قمری در کابل تولد شد و در همان شهر نشو و نما نمود. پس از وفات موسس اعتزال رهبری فکری جنبش اعتزال را او به عهده گرفت و آثار بسیار مهمی را نوشت.

گفتیم که رهبران اعتزال به همان اندازه که به عقل ارزش می دادند به همان میزان زاهد و پرهیزگار بودند. می گویند که عمروبن عبید کابلی که با منصور عباسى قبل از دورۀ خلافتش دوست بود، در ایام خلافت منصور روزى بر او وارد شد و منصور او را گرامى داشت و از او تقاضاى موعظه و اندرز کرد. از جمله سخنانى که عمرو در آن ملاقات  به منصور گفت این بود: سلطنت که اکنون به دست تو افتاده اگر براى کسى پایدار مى ماند به تو نمى رسید. از آن شب بترس که آبستن روزى است که دیگر شبى بعد از آن روز (قیامت) نیست. وقتی که عمرو خواست مرخص شود، منصور دستور داد تا ده هزار درهم به او بدهند ولی او نپذیرفت. منصور قسم خورد که باید بپذیرى. عمرو سوگند یاد کرد که نخواهم پذیرفت. مهدى پسر و ولیعهد منصور حاضر در مجلس بود و از این جریان ناراحت شد و گفت: آیا تو در مقابل سوگند خلیفه سوگند یاد مى کنى ؟!

عمرو از منصور پرسید: این جوان کیست ؟

گفت: پسرم و ولیعهدم مهدى است .

گفت: به خدا قسم که لباس نیکان بر او پوشیده اى و نامى روى او گذاشته اى (مهدى ) که شایسته آن نام نیست و منصبى براى او آماده کرده اى که بهره بردارى از آن مساوى است با غفلت از آن. آنگاه عمرو رو به مهدى کرد و گفت: بلى برادرزاده ! مانعى ندارد که پدرت قسم بخورد و کاکایت موجبات شکستن قسمش را فراهم آورد، اگر بنا بشود من کفاره قسم را بدهم یا پدرت ، پدرت تواناتر است بر این کار.

منصور گفت: هر حاجتى دارى بگو.

گفت: فقط یک حاجت دارم و آن این است که دیگر کسی را پشت من نفرستى .

منصور گفت: بنابر این مرا تا آخر عمر ملاقات نخواهى کرد.

گفت: حاجت من هم همین است. این را گفت و با قدمهاى محکم توأم با وقار راه افتاد.

منصور خیره خیره از پشت سر نگاه مى کرد و در حالى که در خود نسبت به عمرو احساس حقارت مى کرد، این سه مصراع معروف را سرود: « کلکم یمشى روید کلکم یطلب صید غیر عمرو بن عبید» یعنی  همه تان آهسته راه می روید و همه تان در جستجوی شکار هستید بجز عمرو بن عبید.

عمرو بن عبید منزلتی بلند نزد منصورعباسی داشت و حتی هنگامی که وفات یافت منصور شعر مشهوری در رثای او سرود که در پایان آن می گوید:

فلو أن هذا الدهر أبقى صالحاً

أبقى لنا حقــــــاً أبا عثمــــان

یعنی: اگر این دنیا کسی را زنده نگه می داشت بدون شک که ابو عثمان عمرو بن عبید می بود.

خلاصۀ سخن اینکه نه تنها شخصیت دوم مکتب اعزال از کابل بود که همسر موسس آن واصل بن عطا نیز کابلی و خواهر ابن عبید بود.

معتزله که ازنگاهی دیگر قدریه بحساب می آمدند ، شرور را خارج از تقدیر الهی دانسته و معتقد بودند که عامل اصلی شر اهریمن است نه یزدان. عمرو بن عبید و واصل بن عطا اندیشه های قدرگرایانۀ شان را بیشتر از راه مناظره پخش می نمودند. از مناظرات به یاد ماندنی عمرو یکی هم اینست که گویند روزی در داخل یک کشتی با یک مجوسی مناظره می کرد. عمرو بن عبید مرد مجوسی را پرسید که چرا مسلمان نمی شوی. مجوسی پاسخ داد به خاطر آنکه خدا نمی خواهد که من مسلمان شوم و اگر بخواهد من مسلمان می شوم. عمرودر پاسخ گفت: نه ، خدا می خواهد ولی شیطانها نمی گذارند که تو ایمان بیاوری. مجوسی در پاسخ گفت به هر حال من با کسی هستم که قدرتش بیشتر است. این حکایت می تواند بیانگر سستی استدلال معتزلیان باشد. همچنان حکایت می کنند که یکی ا زکوچیهای جاهل و سرتنبۀ بیابانهای بصره روزی در جستجوی شتر گمشده اش وارد شهر شده و به دنبال مردی صالح و وارسته می گشت تا بخاطر پیدا شدن شترش دعا کند. می گویند که مردم شهر بصره او را نزد عمروبن عبید آورده و گفتند که این صالحترین ما است ، از او بخواه تا برایت دعا کند. کوچی بیچاره آمد و گفت شترم گم شده و نمی دانم چه کسی آن را دزدیده است، برایم دعا کن تا شترم دوباره برایم باز گردانده شود. عمرو دستهای خود را بلند کرد و گفت: خدایا می دانم که تو نمی خواستی شتر این مرد دزدیده شود پس شترش را برایش بازگردان. شترچران کوچی با شنیدن این دعا، به او گفت من نیازی به دعای تو ندارم زیرا خدایی که نمی خواست شترم دزدیده شود ولی با وجود آن هم دزدیده شد از این می ترسم که او اراده کند که شترم برگردد ولی بر خلاف ارادۀ او شترم بر نگردد.

سیاوش:

 آیا این ادعا درست است که عقل اشعری تقریبآ عقل تجربی است حتی وقتی وارد نقل میشود و عقل اعتزالی یک عقل پیشینی است حتی وقت وارد تفسیر نقل میشود؟

انصاری:

 تفاوت میان «عقل معتزلی» و «عقل اشعری» اگر این تعبیر درست باشد در حقیقت امر بازتاب اسلامی یک اختلاف کهن فلسفی است که نه تنها قرنها پیش از پیامبر اسلام که حتی پیشتر از حضرت مسیح مطرح می شد.

بلی، به صورت عموم می توان گفت که عقل معتزلی عقلی پیش بینی کننده است و عقل اشعری عقلی تجربی. تجربه در راه آنچه که هست کار می کند اما عقل پیش از وقوع حادثه آن را پیش بینی و تحلیل می نماید. عقل تجربه را انکشاف می دهد و حوادث را پیش از وقوع شان می بیند. عقل و تجربه همیشه در مقابل هم بوده اند ، معتزله و اشاعره را یکسو بگذارید ، حتی فیلسوفان معاصر گروهی بیشتر به تجربه متکی اند و برخی دیگر به عقل.

مذهب عقلی و مذهب تجربی قرنها قبل دو راه متفاوتی داشته اند. حتی فیلسوفی یونانی بنام دیموکریتس که پنچ قرن پیش از میلاد مسیح می زیست معتقد بود که شناخت از دو سر چشمه نشأت می کند که یکی حواس است و دیگرش عقل.

انسان برای شناخت پدیده های آفرینش نیاز به ابزار هایی دارد که آن را بنام مصادر و یا سرچشمه های شناخت یاد می کنند. هنگام تعیین و انتخاب این سرچشمه ها، فیلسوفان راه های مختلفی را گزیده اند. برخی تجربۀ حسی را اساس شناخت دانسته اند و گروهی دیگر بر سر عقل پافشاری کرده اند. گروهی از فیلسوفان چون جان لاک که اندیشه هایش نقش بسیار بزرگی در نظام حقوقی و سیاسی امریکا دارد و چون «بیکن» و «هیوم» طرفدار تجربۀ حسی اند. این گروه می گویند که تجربه اساس شناخت است  و چیزی بنام شناخت فطری وجود ندارد و کودکان بدون کدام معرفت و شناختی از هستی به دنیا می آیند و معارف شان را از اصطکاک با جهان خارج بدست می آورند. گروه دومی معتقد اند که اساس شناخت تنها عقل است. دکارت و گروهی دیگر پیروان خط عقلی اند. عقل خود مبادی بدیهی را در خود ذخیره دارد.

در پاسخ گروه تجربه گرا این اعتراض پیش می آید که گاهی تجارب حسی هم راه خطا را می پیمایند و در پاسخ گروه عقل گرا این اعتراض سر بلند می کند که اگر تجربه ای در کار نباشد عقل چطور خواهد توانست تا به شناخت هستی دست یابد. در اینجا گروه دیگری وارد میدان می شوند تا اعلام نمایند که برای شناخت هستی ما به ترکیبی از عقل و تجربه نیاز داریم  که فیلسوف بزرگ آلمانی «امانول کانت» مربوط به همین گروه می باشد. اما آنچه برای ما مهم است شناخت درست و منطقی هستی می باشد چه این شناخت از راه تجربۀ حسی منطبق با واقعیتها بدست آید و یا از راه مبادی عقلی.

شما از عقل اشعری و عقل معتزلی پرسیده اید. آیا بهتر است که عقل اشعری و معتزل معتزلی بگوییم همانطوری استاد سروش و برخی عربها عادت کرده اند یا بجای آن استدلال اشعری و معتزلی را بکار بریم. این پرسش را کسانی که بیشتر می دانند باید پاسخ دهند. عقل اساسی ترین مسئلۀ فلسفه است. این درست است که عقل وسیله ای برای حل مشکلات و درک اشیاء و کشف تناقضات و طرح نظریات ریاضی و فلسفی و منطقی و تحلیل و استنتاج و قیاس و استقراء به کار می رود. اما سوال اساسی اینست که عقل خود چیست؟ عقل بشری خود یک دنیای پر اسراری است که مشکل است به کنه آن دست یافت. آیا می توان بر بال شهباز عقل به هر جایی که خواسته باشیم برسیم. تا چه اندازه ای می توان به پاسخ عقل دل گرم کرد و با ایمان کامل و آرامش درون به آن معتقد شد؟ نزدیک ترین چیز به عقل خود عقل است ولی در عین حال دور ترین چیزی که عقل می تواند بدان دست یابد هم همین عقل می باشد. عقل در کجاست و معقول در چه جایی قرار دارد؟ آیا می شود قبل از آنکه با عقل بیندیشیم ، بدانیم که عقل خود چیست؟ اندیشه پیرامون خود عقل مشکلتر از اندیشیدن با عقل است. پرسش اینست که کار عقل، با اندیشیدن پیرامون خود عقل آغاز می شود و یا با اندیشیدن با عقل؟

 سیاوش:

 به باور معتزله قرآن با عقل قابل تفسیر است ، آیا دخالت دادن عقل و اندیشه در فهم قرآن ریشه در خود قرآن ندارد؟

انصاری:

 پیشتر یاد آور شدیم که گرایش عقلی و گرایش حسی و تجربی دو اتجاهی بودند که فیلسوفان را از بیست و پنج قرن بدینسو از هم جدا کرده است. اما قرآن کریم در دعوت خویش از دو زبان استفاده می کند که یکی زبان منطق و استدلال است و دیگرش زبان احساس و شعور. هر یک از دو زبان مخاطب خاص خودش را دارد که مخاطب منطق عقل است و مخاطب احساس قلب آدمی.

برای دانستن ارزش عقل از دید قرآن همین قدر کافی است که بدانیم قرآن، انسانهایی بیگانه با اندیشه را بد ترین مخلوقات خدا در روی زمین می داند. قرآن می گوید: (إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ الصُّمُّ الْبُکْمُ الَّذِینَ لاَ یَعْقِلُونَ)یعنی:  بدترین جنبندگان نزد خدا، افراد کر و گنگی هستند که تعقل نمی ورزند. به این معنی که قرآن چنین اشخاصی را در مرتبۀ حیوانات قرار داده است. قرآن بار ها و از آن جمله در آیۀ 111 سورۀ بقره می گوید: « قُلْ هَاتُوا بُرْهَانَکُمْ ... » یعنی: «بگو! اگر راست مى‏ گویید، دلیل خود را بیاورید!»

در پیوند با رابطۀ عقل و دین ، سخنان زیادی گفته شده و کندی و ابن سینا و کانت و هگل و اسپینوزا و امثال ایشان نظریات معروفی ارائه کرده اند ولی برای ما آنچه مهم می باشد اینست که عقل اساس ایمان و مدار تکلیف فقهی به حساب می آید. برخی از دانشمندان مسلمان عقل را شرع داخلی و شرع را عقل خارجی خوانده و در میان فقهاء افرادی بوده اند که عقل را از منابع چهارگانه استنباط احکام شرعی دانسته اند.

به باور من قرآن کتاب استدلال و تعقل است ولی چه کنیم که امروز آن را کتاب شمشیر ساخته اند در حالی که از جمع دوصد نامی که عربها برای شمشیر وضع کرده بودند ، در جملۀ هفتاد و هفت هزار کلمۀ خود یکبار هم این کتاب از شمشیر نام نبرده است. برای قرآن همینقدر کافیست که واژۀ کتاب با آمدن قرآن در میان عربها رایج شد ورنه قبل از آن چیزی بنام کتاب وجود نداشت. برای قرآن همینقدر کافیست که با واژۀ «بخوان» آغاز شد. برای قرآن همینقدر کافیست که از واژۀ وحی که این هم به معنی کتاب است استفاده کرده است. برای قرآن همینقدر کافیست که سوره ای بنام قلم دارد و بر قلم سوگند یاد کرده است. برای آیین قرآن همینقدر کافیست که قلم را نخستین آفریدۀ خدا می داند.

امروز در پرچمهای ما قرآن را در میان گذاشته اند و در کنار آن شمشیرهای راست و چپی را رسم نموده اند. ما زمانی در پشاور بودیم ، به هر سو نگاه می کردی تصویر شمشیر را می دیدی. در برخی سمبولها یک شمشیر بود، در برخی دو شمشیر وجود داشت، برخی دیگر پر از شمشیر بود. بیشتر این پرچمها دو شمشیر داشت که شاید یکی برای کوبیدن دشمن بود و دیگرش برای کوبیدن خودی ها. شمشیرهای برخی راست بود شمشیر های برخی دیگر کج که به داس پرچم اتحاد شوروی بیشتر شباهت می داشت تا به شمشیر اصلی. این اندیشه نمی دانم از کجا آمده است. درست است که گاهی جامعه و ملتی نمی تواند بی نیاز از شمشیر باشد ولی اینکه شمشیر سراپای روان و عقل ما را پر کند و در کنار کلمۀ ما قرار گیرد با مفاهیم کلی قرآن سازگار نیست. آزادی هم با فکر و اندشه حاصل می شود و هم نگهبانی.

قرآنی را که در افغانستان در هفت پوش می گذارند و آن را دست نمی زنند و یا قرآنی را که برای توجیه جنایتهای زمامداران و حتی بیگانگان بکار می برند، قرآن اسلام نیست. قرآن محمد ، دعوتگر بلند آواز خرد و فرهنگ است نه تیوری پرداز فرهنگ شمشیر و تفنگ.

سیاوش:

 از علم کلام بگویید و اینکه آیا پیدایش آن ریشه در تدبیر داشت یا نتیجه رشد طبیعی و تکامل تاریخی یک مکتب بود؟

گرچه برخی دانشمندان و فیلسوفان ما علم کلام را تعریفی بسیار وسیع نموده اند ولی این علم به دانشی اطلاق می شود که به وسیلۀ آن می توان عقاید دینی را از راه اقامۀ برهان اثبات نمود و شبهات وارده را با استدلال پاسخ گفت. فرقه های بزرگ کلامی مسلمانان خوارج ، معتزله ، اشاعره ، مرجئه و شیعه هستند.

به نظر من نتیجۀ رشد طبیعی یک مکتب بود. ابن خلدون می گوید زمانی که جامعۀ مسلمانان گسترش یافت و مسلمانان آهسته آهسته به جزئیان مسایل پرداختند علم کلام به وجود آمد. اما اینکه چرا آن را علم کلام گفتند سخنهای فراوانی گفته شده است که بیشتر دانشمندان معتقد بر این اند که چون اساس این علم بر محور کلام خدا می چرخید و از منطق که به معنی کلام است استفاده می شد ، آن را علم کلام نامیدند.

علم کلام اسلامی فرزند شرایط اجتماعی، فرهنگی ، سیاسی ، علمی و جغرافیایی خاصی بود که در اثر آمیزش مکتبهای اعتقادی و سیاسی نطفه گذاری شد. اختلافات قبیلوی ربیعه و مضر، مسلمان شدن ملتهای گوناگون با پیشینه های فرهنگی متفاوت ، ترجمۀ آثار یونانی ، بروز پرسشهای دینی و فلسفی در میان دانشمندان مسلمان، فقدان رهبری واحد، گفتگو پیرامون آیات متشابه ، تضاد های داخلی و تلاش در جهت پاسخ یابی به پرسشهای اساسی اندیشۀ بشر چون مسئلۀ جبر و اختیار و حدوث و قدم و عقل و حس را می توان از عوامل مهم ظهور و رشد علم کلام دانست.

در پایان باید یاد آور شد که امروز ما شاهد سربرآوردن دوبارۀ جوانه های فکری از دل ریشه های فرسودۀ درختی هستیم که یک هزارسال پیش فروغلتید و سپس پوسید و خاک شد.

اگر ما تنها دو دهه پیش بحث معتزله و خوارج را تنها برای سرگرمی های ذهنی و یادآوری گذشتگان می خواندیم امروز سعودی های رسمی، مخالفان خویش را خوارج می نامند. یادم می آید که دو دهه قبل نویسنده ای بنام یوسف کمال رساله ای نوشته بود که «عصر گرایان: معتزله های امروز» نام داشت. ما در آن زمان این عنوان را دشنامی بیش تصور نمی کردیم ولی امروز آن تهمت دارد به حقیقتی مجسم تبدیل می شود. ما امروز صدای پای اعتزال را از دهلیز نهادهای علمی اردن و مصر و ایران و فلسطین و مغرب غربی می شنویم. اعتزال با همه کاستیهایش پاسخ نیرومندی بود در برابر چلنجهای زمان و مکان و انسان مشخصی. جنبشی که یکهزار سال پیش منقرض شد آیا خواهد توانست در قرن بیست و یکم دوباره جوانه زند و گل کند. دیده شود.

نویسنده : سید محسن موسوی زاده ; ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک