معتزله


+ معتزله و رویکرد عقلانی به دین

 

عباس بخشی

کارشناسی ارشد فلسفه

مجله اطلاعات حکمت و معرفت » تیر 1387 - شماره 28 (از صفحه 50 تا 54)

1)وجه تسمیهء معتزله

واژهء«اعتزال»که به معنای«کناره‏گیری»1است،به‏ طور کلی از دو حیث مورد توجه برخی تاریخ‏نگاران‏ عقاید اسلامی قرار گرفته است:الف)از نظر سیاسی، ب)از جنبهء کلامی.بنابراین در پرداختن به مکتب‏ «معتزله»می‏بایست دو دیدگاه«سیاسی»و«کلامی» را مورد ملاحظه قرار داد و آن دو را از هم متمایز ساخت.2

بر اساس گزارش«نوبختی»3،نام معتزله اولین‏ بار بر تع دادی از صحابه مانند:عبد اللّه ابن عمر، محمد بن مسلمه انصاری،اسامه بن زید و سعد بن‏ ابی وقاص اطلاق شد و آنان از کسانی به شمار می‏رفتند که پس از به خلافت رسیدن حضرت‏ علی(ع)با اتخاذ موضع بی‏طرفانه،از همراهی و حمایت امام در جنگ و همچنین درگیری و ستیز با وی کناره گرفتند و به جهت همین موضع سیاسی‏ به آنان«معتزله»لقب دادند،یعنی کسانی که از حمایت امام و همراهی با امت کناره‏گیری کردند.4

اما«معتزله»در قالب مکتب کلامی را به«واصل‏ بن عطا»(80-131 هـ)،که از حلقهء درس استاد خود«حسن بصری»(21-110 هـ)جدا شده بود، نسبت می‏دهند،به سبب این که«واصل»اولین بار، فکرت«منزلت بین منزلتین»را دربارهء مرتکب گناه‏ کبیره به عنوان«فاسق»در مقابل دو نظریهء«خوارج» و«مرجئه»به کار برد.5و این اصل،دیدگاه معتزلیان‏ کلامی را چیزی میان«ایمان»و«کفر»قرار می‏داد، بدین معنا که مرتکب کبیره نه مؤمن است و نه کافر، بلکه در برزخ میان آن دو به سر می‏برد.6

اگرچه بعضی از متفکران مکتب اعتزال،از جمله‏ «قاضی عبد الجبار همدانی»(325-415 هـ)که‏ در عهد آل بویه،دست به«تجدید حیات»7تعالیم‏ معتزله زد،می‏کوشند،سابقهء مکتب اعتزال را تا زمان‏ پیامبر اسلام(ص)و خلفای راشدین پیش برده و برخی از صحابه مانند:ابن عباس،ابن مسعود،ابو ذر و تنی چند دیگر را از طبقات اولیه معتزله به شمار آورند8،ولی این تلاش آنان،چندان با روایات‏ تاریخی سازگاری ندارد.با این‏که موضع‏گیری‏ معتزله کلامی در باب«امامت»و بحران‏های ناشی‏ از آن پس از رحلت رسول اکرم(ص)وجوه اشتراک‏ آنها را با معتزله سیاسی نشان می‏دهد9،اما نمی‏توان‏ نقطهء عزیمت آن دو را یکی شمرد.1

2-عوامل پیدایش کلام معتزله

در بررسی علل پیدایش مکتب‏های فکری و عقیدتی و نهضت‏های سیاسی و اجتماعی در هر عصری،می‏بایست به عوامل مختلف تاثیرگذار بر آنها توجه جدی کرد و از نگرش تقلیل‏گرایانهء رویدادها به عامل تک محور در زایش و فرسایش آنان برحذر بود،به عبارت دیگر،هم در مقام«توصیف»و هم از حیث«تبیین»نباید از«چگونگی»و«چرایی»ظهور و سیر تطّور و تحول و وضعیت فرجامین مکتب‏ها و جنبش‏ها غفلت ورزید.11از این رو،ظهور مکتب‏ کلامی معتزله در قرن دوم هجری در شهر بصره را نیز،نمی‏توان از قاعدهء مزبور مستثنی کرد و عوامل‏ ذهنی و عینی و معرفتی و غیر معرفتی را در پیدایش، تطور و تحول و افول و سقوط آن در نظر نگرفت‏ و آن را یکسره به عوامل بیرونی و یا صرفا به دلایل‏ معرفتی منسوب ساخت.به‏هرصورت،در این‏ جا به جهت رعایت اختصار به چند عامل عمدهء معرفتی و غیر معرفتی در پدید آمدن و نشوونمای‏ مکتب معتزله اشاره می‏شود

2-1)عوامل معرفتی

از جمله عوامل مهم معرفتی که می‏توان در برآمدن اندیشهء کلامی معتزله موثر دانست یکی، اتخاذ«روش شناخت»مبتنی بر«عقلانیت»است‏ و دیگر،تغذیه از حوزه‏های معرفتی‏ای چون: فلسفهء یونان و آموزه‏های دیگر ادیان و مذاهب‏ غیر اسلامی.

روش‏شناسی معتزله:یکی از مهم‏ترین‏ نقش‏هایی که عقل در فهم دین ایفا می‏کند،نقش‏ روشی آن است و معتزله،نخستین گروهی بود که «روش عقلی»را در تفسیر«دین»اتخاذ و تلاش کرد تا اصول اسلام را بر پایهء استدلال و تعقّل پایه‏گذاری‏ و آموزه‏های دینی را از طریق عقل تبیین کند.از این‏رو،در اندیشهء معتزله،عقل و احکام آن نقش‏ اساسی و تعیین‏کننده دارد و از عوامل مهم معرفتی‏ در بسط و گسترش آن به شمار می‏رود.

بنابراین،مکتب معتزله اساسا حرکتی بود برای‏ توجیه عقلانی آموزه‏های دینی،و به دلیل آنکه‏ «فلسفهء دینی»را بر پایهء عقل و استدلال استوار کرده‏ بودند،در تاریخ کلام اسلامی با عنوان پرچمدار عقلانیت و مدافع آزاداندیشی نامبردار شدند و اذهان و افکار بسیاری از اندیشه‏وران و متفکران‏ را به سوی تعالیم خود جذب و جلب کردند. بدین ترتیب،روش عقلانی معتزله در مقابل روش‏ «نصگرایی»رایج عصر خویش قرار می‏گیرد و راه نوینی در عرصهء دینداری خردورزانه به روی‏ جامعه مسلمین می‏گشاید.12

معتزله و فلسفه یونان:عامل معرفتی دیگری‏ که در شکل‏گیری و بسط و گسترش نظام فکری و کلام عقلی معتزله،سهم بسزایی داشت،ترجمه‏های‏ متون گوناگون از زبان‏های یونانی،سریانی،پهلوی، سانسکریت و نبطی به عربی بود،که از سده دوم‏ هجری با وسعت خیره‏کننده‏ای رو به گسترش‏ نهاد.13نهضت ترجمه با جمع‏آوری کتب و رسالات‏ در علوم گوناگون چون:طب،هندسه،ریاضیات، هیئت و فلسفه آغاز شد14و بیش از یک سده ادامه‏ یافت و مراحل سه‏گانه‏ای را در عصر«عباسیان» پشت سر گذاشت.15

 

گام نخست،در زمان«منصور عباسی»برداشته‏ شد و او دستور داد تا ترجمه کتاب‏های یونانی‏ را آغاز کنند و به قولی حتی بغداد را نیز،برای‏ چنین منظوری بنا نهاد.16و در این مدت،قسمت‏ اعظم میراث علمی و فلسفی جوامع متمدن بیگانه، که در اثر فتوحات در قلمرو دولت اسلامی قرار گرفته بودند،توسط مسلمین اقتباس گردید و در

زمان نه چندان طولانی،مرحله تقلید و اقتباس پشت‏ سر نهاده شد و نزدیک اواسط قرن سوم هجری‏ به مرحله بازدهی و تولید رسید و این خصلت‏ ابتکاری با سرعت و عمق در تمام رشته‏های علمی، به ویژه در دانش‏های عقلی چون ریاضیات،منطق و فلسفه نفوذ یافت.17

از سوی دیگر،شرکت متفکران معتزلی در مباحثات و گفت‏وگوهای دینی،علمی و فلسفی، با نحله‏هایی مانند:نسطوریان،یعقوبیان،یهودیان و صابئین،که آزادانه در محیطهای اسلامی زندگی‏ می‏کردند18،موجب می‏شد تا معتزلیان از زخارف‏ علمی و آراء و اندیشه‏های آنان بهره جویند19 و بی‏تردید،آشنایی با متفکران ادیان و مذاهب‏ نیز چون آگاهی از مباحث فیلسوفان در رویکرد عقلانی به دین معتزلیان بی‏تاثیر نبوده است و آن را می‏توان به عنوان یکی دیگر از عوامل معرفتی مکتب‏ اعتزال برشمرد.

2-2)عوامل غیر معرفتی

سخن از عوامل غیر معرفتی موثر در پیدایش‏ و گسترش کلام عقلی معتزله،نیازمند نوشتاری‏ جداگانه است.زیرا عوامل متعددی را می‏توان در روئیدن و بالیدن و توسعه مکتب اعتزال برشمرد.اما به ناگزیر در این‏جا به دو عامل مهم«اجتماعی»و «سیاسی»اشاره می‏شود.

نص‏گرایی:دین،بر خلاف«ایمان»که امری‏ است شخصی و درونی،جنبهء بیرونی و جمعی داشته‏ و به صورت نهاد اجتماعی ظهور و بروز می‏یابد.و از همین منظر است که«نص‏گرایی»صدر اسلام را می‏بایست به مثابه یک جریان«اجتماعی»تلقی کرد. چرا که«اهل حدیث»،جریانی عمومی و اجتماعی‏ با صبغهء دینی بود،که بیشترین نفوذ را در میان‏ مسلمانان داشته است.

«نص‏گرایی معتدل»جریانی طبیعی در هر دینی است.زیرا در همهء ادیان گرایش به سمت‏ وحی و حفظ سنت‏های دینی بوده است.20و در سدهء نخستین اسلام نیز،عموم مسلمانان ترجیح‏ می‏دادند که توصیفات به کار رفته در قرآن را به‏ معنی تحت اللفظی آن بگیرند.و این تمایل قومی که‏ تازه از جاندارانگاری طبیعت برگشته بودند قابل‏ درک است.21

اما جریان نص‏گرایی«اهل حدیث»که با بینش‏ و زمینه فرهنگی و اجتماعی خاصی در پایان سدهء اول هجری ظاهر شده بودند،آرام‏ارام به صورت‏ یک اندیشهء مستقل درآمد و به نام‏های«حنابله»، «حشویه»و«سلفیه»نامیده شد.22اینان را باید اولین‏ جریانی برشمرد که از پی گروه‏هایی نظیر«خوارج، مرجئه،مجبره،مشبهه،مجسمه و ده‏ها جریان دیگر در جامعه اسلامی روئیدند و امواج آن تا سده‏های‏ پسین اندیشهء دینی را زیر تاثیر خود قرار داده‏ است.23

اهل حدیث،با دخالت عقل و استدلال عقلی‏ در دین مخالف بودند و تفکّر و تعمّق و تأمّل در مسایل دینی،اعم از عقاید و احکام و اخلاق،را ناروا می‏دانستند.چنان‏که«سفیان بن عیینه»یکی از فقهای اهل سنت می‏گفت:«هرچه خداوند خودش‏ را در قرآن توصیف کرده،نباید تفسیر کرد و درباره‏اش بحث نمود،تفسیر این‏گونه آیات،تلاوت‏ آن‏ها و سکوت دربارهء آنها است»24و نیز سخن یکی‏ دیگر از فقهای چهارگانه عامه در پاسخ به کسی‏ که از«استواء»خداوند بر«عرش»(طه/5)پرسیده‏ و او گفت:«کیفیت نامعلوم و استواء،خداوند بر عرش،معلوم و اعتقاد به آن واجب و سؤال هم‏ بدعت است»25

در حقیقت،نص‏گرایی افراطی اهل حدیث‏ و روش ظاهرگرایانهء آنان در برخورد با آیات و روایات از یک سو و در حوزهء عمل اجتماعی نیز به‏ سبب تفکر«جبرگرایانه»دربارهء انسان و افعال او از سوی دیگر،سیمای دین را به شکل پوسته‏ای بدون‏ مغز در اذهان عامهء مسلمانان ترسیم کرده بود،و برای حیات اجتماعی،جزء نوعی سکون و رکود و واماندگی و واپس‏گرایی فکری و بی‏عملی،چیزی‏ به ارمغان نمی‏آورد و هیچ حرکت و تکاپوی جدید فکری واجتماعی را برنمی‏تابید.26و این جریان با تّخاذ روش ظاهرگرایانه در تعالیم دینی و اعتقاد به«جبر»و نفی اختیار از انسان،حمایت سلطنت‏ بنی امیه و کارگزاران آنان را در عرصهء اجتماعی و سیاسی به خود جلب نمود،چرا که چنین نگرشی‏ با سیاست تحمیق حاکمان اموی همسویی داشته‏ است.27از این رو مکتب اعتزال را می‏بایست، واکنشی در برابر این شرایط اجتماعی دانست که آن‏ را خطی فاحش برای تفکر دینی و حیات اجتماعی‏ و سیاسی جامعهء اسلامی محسوب می‏کردند.

کنشگری سیاسی:یکی از عوامل غیر معرفتی‏ دیگر که در ظهور و بروز و رشد توسعه مکتب‏ معتزله،موثر افتاد،کنشگری سیاسی آنان در مبارزه‏ با سیاست‏های برخی از حاکمان بنی امیه از یک‏ سو،و همسویی با جریان سیاسی و شبه دینی‏ خلفای عباسی از سوی دیگر است.زیرا،حرکت‏ اصلاح‏طلبانه معتزله به عنوان نهضتی عقلی و معتقد به آزادی و اختیار انسان،با هدف ایجاد تحول‏ سیاسی و اجتماعی در جامعهء اسلامی و برقراری‏ مناسبات جدیدی در میان مسلمانان و همچنین‏ تلاش برای زدودن گردوغبار انحطاط و رکود از دامن دیانت،که حاصل نص‏گرایی افراطی رایج‏ دینی بود،آنان را ناگزیر به ورود در عرصهء سیاست‏ و حکومت کرد.

معتزلیان به رغم مخالفت‏هایی که با خلفای اموی‏ کردند،28سرانجام جذب دستگاه خلافت عباسیان‏ شدند و نظام فکری آن‏ها به منزلهء«ایدئولوژی» خلافت مزبور قرار گرفت و موقعیت تازه‏ای برای‏ ترویج و تبلیغ اندیشه‏های کلامی خود به دست‏ آوردند.به همین جهت می‏توان مواضع«سلبی» معتزله در برابر سیاست امویان و وضعیت«ایجایی» شان را در دستگاه خلفای عباسی،یکی از عوامل‏ گسترش مکتب اعتزال و رونق آن در میان نخبگان‏ و متفکران برشمرد.29

3-رویکرد عقلانی به دین

بدون تردید برای بررسی ارتباط میان دو مقوله، قبل از هرچیز می‏بایست از تعریف و تحلیل دقیق‏ هریک از آنها شروع کرد.و همان‏طور که می‏دانیم، چنین بحثی دربارهء دو مفهوم«عقل»و«دین»به‏ سبب اشتراک در لفظ و اطلاق معانی متعدد بر آن‏ها،حقیقتا دشوار است.چرا که عقل و دین، پدیده‏هایی هستند که اولا،ابعاد پیچیده‏ای دارند ثانیا،مصادیق هریک نیز از تنوع زیادی برخوردار است.30

برای روشن شدن نسبت میان عقل و دین از دیدگاه معتزله،پیش از هرگونه سخنی باب نحوه‏ رابطه‏ای که معتزلی‏ها بین آن دو قائلند،لازم است‏ به مفهوم«عقل»و اقسام آن و معنای«دین»از نگاه‏ مکتب مزبور پرداخته شود

3-1)مفهوم عقل در نزد معتزله

از نظر معتزله،«معرفت»به دو دسته تقسیم‏ می‏شود:الف)معرفت حسی،ب)معرفت عقلی. و همچنان آنان میان«احساس»که عملی حسی‏ و طبیعی و«ادراک»که عملی عقلی است تفاوت‏ قائلند.بدین جهت که بوییدن و چشیدن و لمس‏ کردن به عنوان یک عمل حسی،غیر از ادراک‏ بوییده شده،چشیده شده و لمس کرده شده است. لازمهء این سخن آن است که حواس،ادراک نمی‏کند تنها متأثر می‏شود و تأثر آن‏ها،جز به واسطه«عقل» جنبه ادراک نمی‏یابد.

 

اما معرفت عقلی از طریق«عقل»به دست می‏آید و آن به تعبیر«ابو الهذیل علاف»،توانایی و قدرت‏ اکتساب علم است و علم جز به ادراک کلیات‏ مجرده حاصل نمی‏شود.پس وظیفه عقل،تجرید معقولات است از محسوسات،و کشف رابطه میان‏ آن‏ها.ولی وظیفه عقل به همین‏جا،یعنی ادراک‏ کلیات و اکتساب علم پایان نمی‏پذیرد.بلکه انسان‏ را نیز در اعمالش راهنمایی می‏کند.بنابراین وظیفه عقل در آن واحد،هم«نظری» است و هم«عملی».31و به دیگر بیان،قوه«عقل» شأن و نقش‏های مختلفی می‏پذیرد و به همین سبب‏ معانی متعددی می‏یابد.32

بنا بر تعریف یاد شده،معتزلیان کارآمدی عقل‏ را،چه در حوزه عقاید و باورها و چه در حیطه‏ اخلاق و باید و نبایدها طرح کرده و بر این باور تأکید ورزیده‏اند که«عقل»یگانه ابزار شناخت‏ حقیقت است،به‏گونه‏ای که در پرتو آن می‏توان هم‏ اصول دین را اثبات و با روش استدلالی از آن دفاع‏ کرد و هم نیروی عقل آدمی قادر است خوب و بد را از هم تفکیک کند.»

3-2)دین در نگاه معتزله

تعالیم و محتوای دین را در سه بخش می‏توان‏ جای داد:عقاید،اخلاق و احکام،و مراد از عقاید در این‏جا،معنایی وسیع‏تر از معنای رایج در مذاهب‏ اسلامی دارد.زیرا تمام گزاره‏های دینی که مفادشان‏ توصیه‏های اخلاقی یا احکام فقهی نیست،در زمرهء عقاید دینی محسوب می‏شوند.نظیر بحث از کفر و ایمان،جبر و اختیار،حدوث و قدوم عالم،کلام‏ الهی،حسن و قبح عقلی یا شرعی،قضا و قدر و مسایلی از این قبیل،نمونه‏هایی از آن قسم عقاید دینی‏اند،که علم کلام متکفّل و عهده‏دار بحث‏ درباره آن‏ها است.بنابر توضیح اجمالی که بیان شد «دین»مجموعه‏ای از دعاوی و گزاره‏های«اخباری» و«ارزشی»(اخلاق و احکام)را شامل می‏شود.با توجه به آن‏چه گذشت،معلوم می‏شود که‏ از نظر معتزلیان،عقلانیتی که دین از آن برخوردار است،هم گزاره‏های اخباری و هم دعاوی ارزشی‏ را فرامی‏گیرد.با این توضیح که برخی از معتزلیان‏ مانند:«ابو علی جبایی»و پسرش«ابو هاشم»دین یا شریعت را دوگونه دانسته‏اند:یکی«شریعت عقلی» و دیر«شریعت نبوی»و دین ترتیب قلمرو آن دو از همدیگر جدا ساخته‏اند.به دیگر سخن،آنان‏ «عقاید و اخلاق»را در حوزه«شریعت عقلی»و «احکام»را در قلمرو«شریعت نبوی»قرار داده‏اند.

از نظر معتزله،قلمرو«شریعت نبوی»به مسایلی‏ مربوط می‏شود که عقل به آن دسترسی نداشته و از درک آن‏ها عاجز باشد،مانند«اوقات عبادات‏ که عقل نمی‏داند،حکمت و فلسفهء تعیین زمان‏ آن‏ها چیست‏33و همچنین سایر حکم‏ها و مقرراتی‏ چون نماز،روزه و...34،از داوری«عقل»بیرون‏ هستند.

3-3)دین در معبر عقل

همان‏طور که پیشتر اشارت رفت،معتزله اولین‏ متفکرانی بودند که رویکرد عقلانی به دین پیشه‏ کردند و کوشیدند دین را با عقل سازگار کنند. چنان‏که«نظام»می‏گوید:«بر انسان اندیشه‏مند، اگر فرزانه باشد و نیروی تفکر داشته باشد،واجب‏ است پیش از این‏که از شرع دلیلی برسد،او خود به خداشناسی و تحصیل معرفت بپردازد.»35و نیز «قاضی عبد الجبّار معتزلی»می‏نویسد:«ما به مدد عقل،خدا را می‏شناسیم و پس از شناخت خدا، سایر ادله مثل کتاب و سنت و اجماع معنا پیدا می‏کند و در غیر این صورت اگر بخواهیم بدون‏ دلیل عقل و یا استفاده از آن آیات و روایات،خدا را بشناسیم،دور لازم می‏آید.زیرا شناخت خداوند و صفات او متوقف بر آیات و روایات است و حجّیت‏ آیات و روایات متوقف بر شناخت خدا.»36

 

نظریه‏پردازان مکتب اعتزال بر خلاف«اهل‏ حدیث»بر این باورند که اولا،متون دینی فهم‏ پذیرند و ثانیا،فهم درست کتاب و سنت به وسیلهء عقل تحقق می‏یابد.چرا که عقل انسان به او امکان‏ دریافت«خبر»و«شرّ»را می‏دهد.37به طوری که‏ «قاضی عبد الجبار»در این‏باره می‏گوید:«نخستین‏ دلیل،دلالت عقل است،چون به وسیلهء آن حسن‏ و قبح از همدیگر تمایز می‏یابد و حجّیت کتاب، سنت و اجماع با آن شناخته می‏شود.بسا کسانی که‏ از چنین ترتیب شگفت‏زده شوند و گمان برند که‏ ادله مورد بحث منحصر به کتاب و سنت و اجماع‏ است و یا چنان بپندارند که چون عقل بر امور گوناگون دلالت می‏کند،پس در جایگاه واپسین قرار می‏گیرد.حال آن‏که چنین نیست،زیرا که‏ خداوند متعال جز خردمندان و صاحبان عقل را مورد خطاب قرار نداده است،چون تنها به وسیلهء عقل است که حجّیت کتاب و سنت و اجماع شناخته‏ می‏شود.پس اصل در این باب عقل است و هنگامی‏ که می‏گوییم اصل کتاب است،از آن رو است که‏ کتاب توجه دهندهء به همهء آن چیزهایی است که در عقل‏ها است،همچنان‏که متضمّن ادلّه احکام است، پس به وسیلهء عقل می‏توان میان احکام مربوط به‏ «فعل»و احکام مربوط به«فاعل»تمایز نهاد.و اگر عقل در میان نباشد نمی‏توانیم تشخیص دهیم که‏ چه کسی باید به سبب انجام و یا ترک فعلی مورد بازخواست و کیفر قرار گیرد و چه کسی ستایش و یا نکوهش شود.به همین دلیل کسی که عقل ندارد، مرود بازخواست قرار نمی‏گیرد.»38

بدین ترتیب از نظر معتزلیان،عقل در شناخت‏ مبدا و معاد و افعال انسان،مستقل از«دین»است‏ و این نگرش،باب«مستقلات عقلیه»را به ساحت‏ بسیاری از مفاهیم و تعالیم دینی می‏گشاید.39

و در عین حال،معتزلی‏ها به اهمیت دیگر منابع‏ چون کتاب،سنت و اجماع در فهم شریعت بی‏اعتنا نبوده‏اند.هرچند از دیدگاه آنان،عقل نسسبت به‏ شرع،تقدم رتّبی دارد،ولی«سنت»نیز از فضل‏ شرف برخوردار است.و به همین جهت می‏بایست‏ بن‏مایهء آراء و اندیشه‏های مکتب اعتزال را در این‏ جملهء معروف آن‏ها خلاصه کرد:«المعارف کلها معقولة بالعقل واجبة بنظر العقل»40 یعنی،همه معارف در قلمرو درک عقلی است و وجوب خود را نیز از عقل می‏گیرند،و این سخن‏ نه تنها،نفی«سنت»نمی‏کند،بلکه بر«فهم»دین از معبر«عقل»تأکید می‏ورزد.41

3-4 نسبت عقل و دین

تلاش معتزلیان در هماهنگی عقل و دین را می‏توان به دو دوره تقسیم کرد.زیرا معتزلهء متقدم‏ و متاخر در موضوع مناسبات عقل و دین،به لحاظ رویکرد برون دینی‏شان اختلاف نظر دارند.اگرچه‏ هردو گروه«عقل»را مقدم بر«دین»می‏دانسته‏اند، ولی در چگونگی تلقی نسبت دین با عقل،طریق‏ واحدی نپیموده و یکسان میان آن دو داوری‏ نکرده‏اند.همان‏گونه که پیشتر بیان شد معتزلهء متقدّم، چشمی به«عقل»و نگاهی به«دین»و آموزه‏های‏ معرفت‏بخش«وحی»داشته‏اند.به همین جهت، تلاشی دوسویه را آغاز کردند،از سویی در حوزهء مسائل نظری و مشکلات عملی،حق داوری را به‏ «عقل»می‏سپردند و با تاکید بر تبعیت احکام از مصالح و مفاسد و توانایی«عقل»در کشف حسن‏ و قبح افعال آدمی،جایگاه وسیع و رفیعی به آن‏ می‏دادند و از دیگرسو،می‏کوشیدند در قلمرو دیانت،تسلیم دین و پایبند به«وحی»باقی بمانند. از این رو،رویکرد معتزلهء متقدم به است دلالات‏ عقلی را نباید صرفا متأخر از جریان‏های معرفتی‏ای‏ برشمرد که بیرون از چارچوب تعالیم دیانت وارد جامعه مسلمین شده بود،بلکه در ابتدا شالوده‏های‏ «عقلانیت»موجود در کتاب و سنت،دیدگاه‏ معتزلی‏ها را بر تفسیر آموزه‏های دینی بر روش‏ عقلی به خود جلب کرد و سپس در دورهء متأخر، مواجهه با فلسفه‏ها و تعامل و با آراء و اندیشه‏های‏ دیگر ملل و نحل،تمایل به پردازش نظامی فکری و مستقل از دیانت را در میان آن‏ها برانگیخت.

برای معتزلیان متقدم،رجوع به اصول فلسفه و بهره‏مندی از تفکر یونانی،تنها به مثابه ابزاری در عرصهء مباحثات و مجادلات کلامی محسوب می‏شد و به هیچ وجه«فلسفه»و آموزه‏های آن،به منزلهء منبع‏ فهم انسان و جهان و مبدا و معاد قرار نمی‏گرفت.و آنان با طرح مسایل نظری و معضضلات عملی در پرتو استدلال‏های عقلی،غالبا رویکرد دینی داشته‏اند و همچنین اهمیت«دین»را به عنوان منشأ تفسیر یک‏ مسلمان از جهان و انسان مد نظر قرار می‏دادند.بر این اساس،متکلمان عقل‏گرای معتزلی در سرفصل‏ فعالیت‏های دینی و اجتماعی خود،تلاش کردند تا سخن خداوند را در پرتو اصول عقل فهم کنند.42

ولی متأخران از معتزله از سدهء سوم هجری به‏ بعد،با بهره‏گیری از آموزه‏های فلسفی،اندک‏اندک‏ گام به سوی«عقل»به مثابه یک منبع مستقل برداشتند و حرکت تندروانه‏ای را در تفسیر آموزه‏های دینی‏ در پیش گرفتند؛تا جایی که باعنوان پیروان‏ «شریعت عقل»از آنها یاد شده است.43و این خود آغاز چالشی بود که فضای فکری و فرهنگی جامعه‏ اسلامی را درگیر مسایل فلسفی می‏کرد.

دفدغهء عموم مردم و عالمان دینی در چهرهء فقیه و محدث،بیش و پیش از هرچیز،پاسخ دادن‏ به دعوت«وحی»بود،که از آنان«ایمان»طلب‏ می‏کرد،نه فلسفیدن،و حال آن‏که معتزلهء متأخر تمام هویت ایمانی را در معرفت فلسفی منحصر می‏کرد و یکی از شرایط مهم رستگاری و نجات را همین«شناخت»می‏شمرد.

اینک در نزد معتزلیان متأخر،چون فلسفه به منزلهء سرچشمه تفکر و تفسیر و تبیین شناخت جهان،انسان‏ و جامعه به شمار می‏رفت،لذا آموزه‏های دینی‏ای‏ چون:چیستی ایمان و کفر و نسبت آن با علم و معرفت و ماهیت کلام الهی و مسایلی مانند،جبر و اختیار،حسن و قبح و آزادی و انتخاب انسان،که در نظر متقدمات معتزلی،با رجوع به قرآن و روایات به‏ روش عقلی حل‏وفصل می‏شد،با پاسخ‏های صرفا فلسفی مواجه گردید.این رویکرد صرفا فلسفی و فروبستن نگاه به کتاب و سنت،افق تفکر معتزله‏ متأخر را به سوی مباحث انتزاعی‏تر و گسسته از دغدغه‏های توده مردم می‏برد و باب مناقشات و منازعات عدیده‏ای را می‏گشود.44

بدین‏سان،عموم مسلمانان و بسیاری از محدثان‏ و فقیهان اهل سنت،از ورود فلسفه یونانی،که از فرهنگ بیگانه سرچشمه می‏گرفت و بازتاب دهنده‏ آراء و اندیشه‏های نسبتا شرک‏آلودی بود که مغایر با آموزه‏های توحیدی اسلام می‏نمود و نگرش خاص‏ به خدا و پیدایش جهان داشت خشنود نبودند.چرا

که اینان،فلسفه را محصول اندیشهء بشری می‏دیدند و آن را برخاسته از فضای عقلانیتی که مستقل از منبع و حیاتی و تفکر دینی بود،تلقی می‏کردند. گرچه لایه‏هایی از عقلانیت که در خطابات قرآنی و روایی موجود بود،مورد توجه و اهتمام مسلمانان‏ نیز بود،اما آنان از عقل،تلقی یک ابزار داشتند و ارزش عقل تنها به میزانی بود که آدمی را به آستانهء دیانت رهنمون شود،نه آن‏که به منزلهء یک منبع‏ دریافت و شناخت خدا و انسان و دیگر مسایل‏ دینی به شمار آید.

متکلمان معتزلی،در حوزهء علم کلام که متکفّل‏ تبیین،توجیه و دفاع عقلانی از دین بود،به تدریج‏ از مقصد اصلی فاصله گرفتند و به تأسیس نظام‏ مابعد الطبیعی روی آوردند و از مباحثی که صرفا جنبهء دینی داشت و مستقیما جزو مسایل ایمانی‏ محسوب می‏شد،قدم فراتر نهادند و به مقولاتی‏ از قبیل:جوهر و عرض،واجب و ممکن،حرکت‏ و سکون و کون و فساد،که در فلسفه از آن‏ها گفت‏وگو می‏شود45روی آوردند و در همان متوقف، آموزه‏های دینی را به عیار عقل سنجیدند و از چهرهء دینی و مذهبی،به جریانی فکری-فلسفی تبدیل‏ شدند و از همین رو نیز آماج تیر تکفیر و تفسیق و مخالفت پاره‏ای از فقها و محدثان واقع شدند،تا آن‏ جا که«ابو یوسف»از شاگردان ابو حنیفه،معتزله را از زنادقه به شمار آورد و همچنین،مالک و شافعی دو تن از ائمهء اهل سنت،شهادت آنان را نمی‏پذیرفتند، و«محمد بن حسن شیبانی»،شاگرد دیگر ابو حنیفه‏ فتوا داد:«هرکسی به معتزله اقتدا کند،نمازش‏ پذیرفته نیست.»46

همان‏گونه که اشاره شد،معتزلیان متأخر زمینه‏ ورود اصطلاحات فلسفی را در معارف اسلامی و مباحث اعتقادی راجی ساختند و با استفاده از مباحث‏ فلسفی،راه را برای تلفیق و تطبیق میان فلسفه و دین‏ (نه صرفا عقل و دین)،همواره کردند و پیش‏آهنگ‏ فیلسوفانی چون کندی و فارابی و«ابن سینا»به‏ عنوان بزرگترین نمایندهء«فلسفه مشاء»در برقراری‏ مناسبات دین و فلسفه شدند.47و در حقیقت،اینان‏ بر شانه‏های معتزلیان متأخّر ایستاده‏اند.

کوتاه سخن این که،رویکرد معتزلیان متأخّر در جهان‏شناسی و معرفت‏شناسی،به‏گونه‏ای سامان‏ دادن به مسایل دینی و ایجاد هماهنگی در ساختار اعتقادی و نظام معرفتی مبتنی بر فلسفه بوده است.

که معتزلیان تابع چشم بستهء فلسفه یونان نبوده‏ و همواره به تفاوت‏هایی که میان بینش دینی و جهان‏شناسی فلسفی در مباحثی چون:نظام آفرینش، قدرت،علم مطلقه خداوند و اختیار انسان وجود داشت تا حدودی آگاهی و آشنایی داشته‏اند.به‏ همین سبب،تلاش کردند تا مفهومی از مقولات‏ یاد شده ارائه شود که با مقتضیات عقلی و قدرت‏ مطلقه خداوند ناسازگار نباشد،48ولی به رغم آن‏ بر این باور بودند که مسایل دینی و مباحث دینی، بدون تحقیق و تأمل در این مقولات،توفیقی به‏ همراه نخواهد داشت.49

و چنین موضعی است که معتزلیان متأخّر را به‏ «عقل‏گرایی حداکثری»نزدیک می‏سازد و آنان با غفلت از«گزاره‏های خردگریز»یگانه معیار پذیرش‏ آموزه‏های دینی را«خردپذیر بودن»آن قرار دادند و این عدم توجیه معتزلیان متأخّر،جرأت هرنوع‏ تأویل دور از ذهن از متون دینی را به آنان می‏داد و هرکجا که تأویل را به روی خود،بسته دیدند و راهی برای ایجاد سازش و سازگاری میان عقل‏ فلسفی و آموزه‏های مورد نظر نمی‏یافتند،به انکار پرداختند و از این منظر،رسالت متکلم بودن و دینی اندیشیدن را فرونهادند.و شاید سخن«اقبال‏ لاهوری»که می‏گوید:«معتزلیان...دین را تا حد دستگاهی از مفاهیم منطقی تنزل دادند»50درباره‏ متأخران از معتزله نادرست نباشد.چرا که در میان‏ آنها تفکر در مسایل مابعد الطبیعه آمیخته با منطق‏ ارسطویی غالب بود و بر خلاف متقدمان،آنها که‏ «تفکر اخلاقی»را مبنای زیست دینی قرار داده‏ بودند.و به قول«ابو هلال عسکری»:«قدمای معتزله‏ از همان آغاز به عقل متکی بودند و نیروی آن را در جنب آیات قرآنی تصدیق می‏کردند.»51

4-ما و تجربهء اعتزال

مکتب اعتزال،آئینه‏ای است که می‏توان فراز و فرود یک تجربهء زیسته را در آن نظاره کرد،و از ظهور و بروز و افول و زوال آن درس‏ها گرفت و عبرت‏ها آموخت.چرا که اندیشهء دینی و هم موضع‏ و موقعیت سیاسی معتزلیان،انباشتی از تجربه‏های‏ مثبت و منفی را به همراه دارد.و این مهم رویکرد آسیب‏شناسانه به دستاوردهای مکتب مزبور را به‏ سبب مواجهه اندیشه اسلامی با جریان‏های معرفتی‏ و هم غیر معرفتی در جهان معاصر،بیش از پیش‏ ضروری می‏سازد.

با بررسی اجمالی درمی‏یابیم که اندیشه دینی و اوضاع و احوال سیاسی و اجتماعی در سدهء نخست‏ هجری،در شرایط ویژه‏ای قرار داشت،از یک سو، دینداران در پیش روی خود جریان«نص‏گرایی» متصلّبانه را از سر می‏گذراندند و از طرف دیگر، حاکمان اموی شرایط سیاسی و اجتماعی را به سمت استبداد و حاکمیت جور و ستم و روابط بردگی و حذف فیزیکی مخالفان خود پیش می‏بردند.

 

در این گیرودار اندیشه دینی با ورود فلسفه‏ یونانی در معرض نواندیشی قرار می‏گرفت و پرسش‏های عدیده‏ای را در ذهن و ضمیر جامعه‏ مسلمانان سر ر یز می‏کرد که نگرشی جدید به دین و نحوه مناسبات آن با جامعه را می‏طلبید.و متفکران‏ نیز برای تبیین عقلانی مفاد و محتوای شریعت و اصول دیانت،بر اساس فهم نوینی که از دین یافته‏ بودند،به ضرورت دگردیسی در مبانی روش‏ شناختی دین پی بردند.

از این رو،می‏بایست«برآمدن»مکتب اعتزال و بسط و گسترش آموزه‏های عقل‏گرایانه آن را در یکی‏ از حساس‏ترین دورهای تاریخ اسلام،رویدادی‏ دوران‏ساز و اندیشه‏پرداز در تاریخ فرهنگ و تمدن‏ اسلامی به شمار آورد.چون این مکتب عقلی،که‏ از متن چالش‏های فکری و فرهنگی و کشاکش‏های‏ سیاسی و اجتماعی خاصی سر برآورده بود،چنان‏ تأثیر ژرفی بر تکوین و تداوم اندیشه در جهان‏ اسلام بر جای نهاد که پس از قرن پنجم،به رغم‏ افول تدریجی آن از سپهر اندیشه‏ورزی،متفکران‏ نحله‏های گوناگون کلامی و مذهبی،هرگز نتوانستند از تأثیر آموزه‏های آن برکنار بمانند.چنان‏که این‏ تأثیر پس از قرنها رکود،در سده بیستم نیز در میان مصلحان جوامع اسلامی به خوبی مشهود است.52به طوری که برخی از پژوهشگران سخن از گرایش«نومعتزلی»در میان متفکران مسلمان معاصر گفته‏اند.53و همچنین چشم‏انداز دینی و عقلی‏ معتزله تا بدان‏جا گسترده بود که برخی از محققان‏ در تطبیق میان مباحثی که یکی از معتزلیان به نام‏ «قاضی ع بد الجبار همدانی»درباره علم تفسیر،در کتاب«شرح الاصول الخمسه»و«المحکم و المتشابه‏ فی القرآن»مطرح کرده است و مطالبی که عده‏ای از متفکران و متألهان معاصر غرب،چون«شلایر ماخر» و«دیلتای»54دربارهء«هرمنوتیک»بیان داشته،قابل‏ مقایسه دانسته‏اند.55و ضرورت این روی آورد، همان‏گونه که قبلا اشاره شد،به دلیل شرایط ویژه‏ای‏ است که جوامع اسلامی در روزگار حاضر،با آن‏ روبه‏رو هستند.بدین ترتیب به رغم انتقادات درست‏ و یا نادرستی که بر مکتب اعتزال وارد کرده‏اند، نمی‏توان دست‏آوردهای مثبت آن را نادیده گرفت. چون که این مکتب،حقیقتا به انسان حس زندگی‏ اخلاقی همراه با اختیار را می‏دهد و بر دو ضرورت‏ اساسی«عدالت»و«آزادی»که از ضروریات و محکمات جامعه انسانی در هردوره‏ای به شمار می‏روند،تأکید می‏ورزد.

در عین حال نباید از پیامدهای منفی پاره‏ای از اندیشه‏ها و آراء و کنش‏ها و رفتارهای سیاسی و اجتماعی آن چشم پوشید و از کنار آنها سرسری‏ گذشت.زیرا تأکید معتزلیان در باب عدالت و آزادی و دیگر مقولات انسانی،تا زمانی ادامه یافت‏ که آنان به عنوان یک جریان فکری-مذهبی فعالیت‏ می‏کردند و از محور قدرت به دور بودند،اما مانند

هراندیشهء دیگری،هنگامی که به مرکز قدرت و حکومت نزدیک شدند،اعتقادات و باورهای خود را از واجبات شمردند و به دشمنی با مخالفان و دگراندیشان پرداختند و کسانی را که به«خلق‏ قرآن»اعتقاد نداشتند،تکفیر نمودند و از پذیرش‏ گواهی آنها خودداری کردند و در بعضی موارد نیز تازیانه نواختند.

بنابراین پیوند اندیشه و عقاید با سیاست عباسیان، سبب بروز مشکلاتی شد که خود معتزله در حوزهء نظریه‏پردازی در تقابل با آنها بوده است.زیرا نهضت‏ عباسیان به نام بازگرداندن اسلام،دیانت و عدالت‏ برپا گردید56و در تبلیغات اولیه،مدعی برپایی نظم‏ تازه‏ای بر بنیان اصول کاملا اسلامی شدند،ولی به‏ چنین پیمانی وفادار نماندند.و یکی از بزرگترین‏ اشتباهات معتزله،که در زوال و اضمحلال آنان‏ نقش تعیین‏کننده داشت،همین بود که در این‏ بازی سیاسی،بازیچه دست مأمون و جانشینان او شدند.و در داستان«محنه»که یک جریان«تفتیش‏ عقاید»بود تنی چند از خفای عباسی،آن را به منزلهء یک مانور سیاسی برای مخالف‏گیری شکل‏ داده بودند،معتزلیان بدون آن‏که نقش مهمی در آن داشته باشند57وجه المصالحهء تصفیه حساب‏های‏ سیاسی قرار گرفتند.و این غفلتی بود جبران‏ناپذیر، که طومار معتزلیان را به دست قدرت سیاسی و بنیادگرایی دینی در هم پیچید.

معتزلیانی که در آغاز با دو سلاح«استدلال» و«قدرت سیاسی»فرصتی برای تبلیغ آزادانه به دست‏ آورده بودند و در توسعه و گسترش اعتقادات خود کوشیدند،در نهایت با غفلت از در غلتیدن در کوشیدند،قدرت و شت،بی‏محابا جلو رفتند و در میان توده مردم و طبقه فقیهان و محدثان نارضایتی‏ آفریدند،که در ذیل و ظلّ آن سلاح استدلال، کارآیی خود را فرونهاد و شکل ضد دین به خود گرفت.و علی رغم آن‏که معتزلی‏ها،از نظر ایده‏ و تفکر بسیار عقلانی و آزادی‏خواه جلوه کردند، ولی به لحاظ تجربه تاریخی عملکرد خوشایندی‏ نداشتند.و با این حال از انصاف به دور است که‏ آنان را گروهی«غیر اصیل»58بخوانیم و یا صرفا برآمده از«فرهنگ سیاسی بنی امیه»59بنامیم.

 

.

 

 

نویسنده : سید محسن موسوی زاده ; ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٤ مهر ،۱۳٩۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک