معتزله


+ نوروز و مهرگان به روایت جاحظ

 نوشته و انتخاب : محمد مهدی حسنی

طرح بحث و مقدمه :

نوشته حاضر حاوی بخشی از ترجمه کتاب "تاج" (التاج فی اخلاق الملوک) نوشته ابو عثمان عمربن بحر جاحظ، به تصحیح استاد احمد زکی پاشا ست که اصل کتاب به زبان تازی پیوسته و آراسته شده است و به خامه زیبای حبیب اله نوبخت (2) با اسلوبی به زبان جاحظ و با حفظ جمال ادبی آن ترجمه گردیده و در مرداد 1328 در تهران و از طرف کمسیون معارف، به ریاست وقت ابراهیم حکیمی نشر داده شده است.  کتاب "تاج"  که به نقل از مترجم،  بیگمان ترکیبی از تاج انوشیروان "ترجمه روزبه" و مختارات تاریخی "جاحظ" است،  درکنار کتبی همچون آثار الباقیه بیرونی و المحاسن و الاضداد کسروی و زین الاخبار گردیزی و روضة المنجمین شهمردان رازی و  آثار البلاد و اخبار العباد قزوینی و نخبة الدهر فی عجایب البر و البحر و  نیز تواریخ معتبر موجود،  یکی از مهمترین منابع اصلی شناخت نوروز به شمار می آید. (2)

کتاب تاج از این نظر که به توصیف دقیق تشریفات و آئین نوروزی و به ویژه چگونگی دادن هدایا به شاه ایران و نحوه ثبت و ضبط این هدایا و آورندگانشان در دفاتر مخصوص و جبران خسارت صاحبان آن در مواقع ضروری تنگدستی پرداخته، حائز اهمیت است.

هرچند جاحظ در کتاب خود، به بیان قوانین و نظاماتی نظر داشته که در عصر خلفای عباسی شایع و معمول بوده است، لیکن بقول مترجم کتاب،  وی آئینه ای ساخته است که بیش از هر چیز رسوخ و چیرگی شدن ایران و آداب ایرانیان را بر تمدن عرب و تازیان نشان می دهد. چنانکه در این کتاب آئین و رفتارهایی در زمره اخلاق و آداب عصر اسلامی آورده شده است که برخی از آنها با آئین مقدس اسلام موافقت و تجانسی ندارد.

زندگی نامه (بیوگرافی) جاحظ :

شادروان علامه دهخدا در کتاب نفیس لغت نامه در باره جاحظ گوید : " عمرو بن بحر بن محبوب بن فزارة الکنانی البصری، مکنی به ابوعثمان و معروف به جاحظ، رئیس فرقه معروف جاحظیه از فرقه های معتزله است. وی در حدود سنه 160 ھ. ق. در بصره تولد یافت و در همان جا زندگی  کرد و درک خدمت اصمعی و ابی عبیده و ابی زید و غیر ایشان را نمود و از ایشان استفاده ها کرد و با بسیاری از نویسندگان و مترجمین فارسی و سریانی آمیزش داشت و بیشتر عمر خود را در بصره گذراند و مانند علماء و ادباء زندگانی میکرد. او به بغداد بسیار سفر میکرد و در عهد وزارت محمدبن الزیات نزد وی رفت و بیشتر این مدت را در سرمن رای مقیم بود و بعد از آن در بصره اقامت کرد تا در سنه 255 ھ. ق. به مرض فالج در همان جا وفات یافت .

وطواط گوید: جاحظ بدصورت و ناخوش منظر، لیکن بسیار خوش خط بود و نیکو سخن گفتی. مسعودی در مروج الذهب آرد: در میان متقدمین و متاخرین فصیح تر از جاحظ شناخته نشده است. درمعجم الادباء از ابوهفان نقل شده که گفت هرگز ندیدم و نشنیدم که کسی بیشتر از جاحظ دوستدار علوم باشد، زیرا هیچ وقت کتابی بدست وی نرسید مگر اینکه کاملاً آن را خواند تا جائی که دکانهای صحافان را اجاره میکرد و شب در آن میماند تا کتابها را مطالعه کند. ابن خلدون گفته است: در مجالس تعلیم از بزرگان شنیدیم که اصول فن ادب و ارکان آن چهار دیوان است و آنها عبارتند از: ادب الکاتب ابن قتیبه، کتاب الکامل مبرد، کتاب البیان و التبیین جاحظ  و کتاب النوادر  ابی علی القالی . و غیر از این چهار کتاب بقیه کتب پیرو و فرع آنهاست (معجم المطبوعات ستون 666).    مولف معجم الادباء آرد : عمروبن بحربن محبوب ابوعثمان الجاحظ، مولای ابی القلمس عمروبن قلع الکنانی که یکی از نسابین است، میباشد. و یموت بن المزرّع گفته است که جاحظ خال "اُمی"است و جد وی فزاره است. وی سیاهی بود که برای عمرو بن قلع الکنانی شترچرانی میکرده و ابوالقاسم البلخی گفت وی کنانی و اهل بصره است. هوش و سرعت انتقال و حافظه او به پایه ای بود که قدرش بالا گرفت و آوازه اش شیوع یافت و مرزبانی گوید که المادّی حکایت کند کسی که جاحظ را دیده بود که در سیحان نان و ماهی می فروخت نقل کرد که جاحظ گفت : من از ابونواس یک سال بزرگترم و دراول سال 150 ھ. ق. متولد شده ام و او در آخر آن سال. وی در سال 255 در زمان خلافت المعتز باللّه درگذشت و متجاوز از نود سال عمر داشت . او از ابی عبیده و اصمعی و ابی زید الانصاری استماع حدیث کرده و نحو را از ابوالحسن اخفش که دوست وی بود تعلیم گرفت و علم کلام را از نظام آموخت و فصاحت را شفاهاً از عرب فرا گرفت. مرزبانی گوید که ابوبکر احمدبن علی گفت : ابوعثمان جاحظ از اصحاب نظام بود و در علم کلام تبحر و اطلاعات وسیعی داشته و در ضبط حدود آن به شدت می کوشید و از داناترین مردم در این علم و علوم دیگر دینی و دنیوی بوده است ، و او را کتابهای مشهور و پرارزش بسیاری است که در نصرت دین و حکایت مذهب مخالفین و آداب و اخلاق و اقسام فنون تالیف کرده است و این کتابها میان مردم معروف و قدر و ارزش آن را میدانند. و چون شخص عاقل ممیز درباره کتب وی تدبر کند میفهمد که کتابهای اودر پرورش عقل و آماده ساختن اذهان و معرفت اصول علم کلام بی نظیر هستند. وی در میان علمائی که آشنا به احوال رجال هستند و تمیز بین امور میدهند چه معتزله و چه غیر ایشان مقام بلند و مرتبه ارجمندی دارد. او از ملازمین و خاصان محمدبن عبدالملک بوده است (معجم الادباء ج 16 صص 74 76).  از آراء وی اینکه می گوید:  علوم و معارف ضروری و طبیعی است و هیچکدام از افعال عباد، اکتسابی او نیست و با ثمامةبن اشرس در اینکه مردم را جز اراده عملی نیست، هم عقیده بود و این عقیده موجب و مستلزم آن است که عبادات از قبیل نماز، روزه، جهاد، حج ، عمره و جز اینها و همچنین معاصی از قبیل ربا، شرب خمر و امثال اینها از اعمال عباد نباشد، زیرا اینها اراده نیستند بلکه کار و فعل هستند بنابراین ثواب و عقاب بر اعمال معنی ندارد. (الانساب سمعانی ).   مشیرالدولة آرد: وی تالیفات بسیار دارد از جمله «البیان و التبیین ». در این کتاب اقسام بیان و برگزیده احادیث و خطبه ها را جمع کرده .در جاهائی از این کتاب میتوان اطلاعاتی راجع به کتب دوره ساسانی و غیره بدست آورد. مسعودی در مروج الذهب او را افصح نویسندگان سلف دانسته و ابن خلدون از قول شیوخ زمان خود کتاب او را ستوده است . جاهائی از این کتاب اطلاعات وسیعی راجع به دوره ساسانی به ما میدهد(ایران باستان ج 1 ص 101).  و همچنین در این باره به روضات الجنات ص 503 و عیون الاخبار و تاریخ الخلفاء و کشف الظنون رجوع شود. صاحب اسماءالمولفین آثار جاحظ را به تفصیل آورده است. قسمتی از تالیفات جاحظ به شرح زیر است:

1- "الاصنام"   2 -  "البخلاء" که در آن گفتار و مذاکرات بخیلان و استدلالات آنان را مبنی بر پسندیده بودن بخل و امساک آورده است. 3- "البیان و التبیین"  مولف در این کتاب اقسام بیان و احادیث و خطبه های بلیغ را با ذکر قسمتهای برجسته آنها ذکر کرده و همچنین مذهب شعوبیه و طعن آنان را درباره خطباء و ابطال احتجاجات ایشان را در آن آورده است. 4- "التاج فی اخلاق الملوک"  5- "الحنین الی الاوطان"  که از بهترین تصنیفات اوست و در آن تمام لطیفه ها را جمع آوری کرده و آن را به وزیر محمدبن عبدالملک بن الزیات اهداء کرده است.  6- "الحیوان"  7- "رسائل الجاحظ" مجموع رسائل وی شامل: فی الحاسد و المحسود، فی مناقب الترک و عامة جندالخلافة، فی فخر السودان علی البیضان،  فی التربیع و التدویر، فی تفضیل النطق علی الصمت، فی مدح النجار و ذم عمل السلطان، فی العشق و النساء، فی الوکلاء، فی استنجازالوعد، فی بیان مذاهب الشیعة، و فی طبقات المغنین  میباشد.  8-  "سلوة الحریف بمناظرةالربیع و الخریف"  9- الفصول المختارة من کتب ابی عثمان الخ  10- فضائل الاتراک، رساله ای است که در عنوان آن چنین آمده است: "این رساله را نویسنده متفرد خبیر ابوعثمان عمروبن بحر الجاحظ در فضائل ترکان و خصوصیات آنان از شجاعت و بلندهمتی و نیک آزمونی در خدمت به اسلام برای فتح بن خاقان وزیر متوکل نوشته است"  11- "المحاسن و الاضداد و العجائب و الغرائب"

 

نیز از اوست  : کتاب نظم القرآن و کتاب المسائل فی القرآن (الفهرست ص 57) و کتاب التعبیر (کشف الظنون ج 1 ص 291) و کتاب ردالنصاری (کشف الظنون ج 2 ص 389). " (4)

 

 یادآوری : 

 

پاورقی های مربوط به متن یا از آن مصحح و مترجم  کتاب است و یا از آن ما.  از این رو  علاوه بر کاربرد رنگ مختلف، در پایان هر شماره از پاورقی، نام گوینده به ترتیب زیر نشان گذاری شده است :

 

علامت "ز" نشانه اختصاری توضیحات و تحشیه مصحح (زکی پاشا) با رنگ سبز پررنگ

 

"ن" نشانه اختصاری توضیحات و تحشیه مترجم (نوبخت) با رنگ سبز کم رنگ

 

و "م" نشانه توضیحات اضافی ما با رنگ سبز مایل به آبی است.  

 

متن کتاب جاحظ :

 

و پادشاهان بروز مهرگان و به عید نوروز جشن گیرند (5) و ارمغان جهانیان را پذیرند. زیرا با این دو جشن فصلی را بسر رسانند و فصلی دگر را آغاز کنند. و مهرگان تمهید زمستان است و آغاز سرما، چونانکه نوروز پیشاهنگ تابستان است و پیش درآمد گرما (6)  و نوروز را بر دگر جشن ها مزایا و خواصی است و از آن جمله بدین روز سال نو آغاز گردد (7) و باج و ساو به نوی باز آید و فرمانداران کشور به همه جا تبدیل شوند و سیم و زر (یعنی نرخ کشور) را به نوی سکه زنند و آتشکده ها با مجموع بناها پاکتر و پاکیزه تر شوند و آبها از منابع و چشمه ها به رودها روان گردند و نزدیکان گرد هم آیند و بنائی به نوی و تازگی ساز کنند (8) و امثال این جمله با آغاز هر سال روی دهد و با این جهات، نوروز را بر جشن مهرگان برتری داده اند.  و آئین " ایرانیان" برین بود (9)، که درین جشنها ، شاهنشاه را ارمغان برند و مردم شهر از خواص دودمان های ایرانی گرفته تا گروها گروه همگانی،(10)

 

هریک تحفه نیاز کنند، چونانکه، اگر مرد از طبقه اشراف و رجال کشور بود، گرانبها ترین خواسته و مطلوب خود را به دیار پادشاه تقدیم میکرد(11) و بر وجه مثال اگر مشک را دوست می داشت قدحی پر می کرد و به دیار پادشاه می برد و اگر عنبر را برتر می دید جامی معنبر همراه میکرد (12) و اگر با پوشیدنی و زیورها انباز بود طاقه جدا میکرد (13)  و اگر در ردیف اسوران و افسران بود (14) ، اسبی یا شمشیری یا نیزه به ارمغان می برد و اگر از گروه تیر بازان بشمار آمدی، چوبه ی تیز آب داده به خازن دربار می سپرد (15) و اگر از توانگران (16) می بود سیم و زر می فرستاد و اگر از فرماندهان و فرمانداران بوده و در مقر فرمان خود نشیمن داشت، هرگاه از خراج سال مانده بر عهدت خود می دید (17)، همه را در کیسه های ابریشمی و بافته های چینی نهاده، با رشته هائی از سیم و ابریشم و گلابتون می پیوست و می بست و با عنبر مهر می کرد و به دیار پادشاه گسیل می داشت.  و گاه نیز این ارمغان نه با صفت بقایا و مانده بود بلکه فرمانداران از مؤنه و مخارج خود اندوخته کرده یا باجی بیشتر فراهم آورده یا از دارائی استان خود چیزی به امانت نگه داشته بودند و این همه را با اوصاف مذکور ارمغان می کردند و هم در این روز شاعران، ابیات خود را هدیه می کردند (18) و سخنوران داد سخن میدادند.  ندیمان تحفه ی طرفه و زیبا می ساختند و با سبزه های نورس و "گلهای نرگس" آذین میکردند .

 

ارم سرای پادشاهی و بانویان و کنیزان مخصوص پادشاه هم برین آئین خاسته و هریک سعی داشتند مگر هدایای ایشان برتر باشد و نیکوتر افتد و اگر همسری از همسران خاص پادشاه را کنیزی خوبروی می بود چونانکه شاه به او نظر می داشت هرگز دریغ نمیکرد و او را با نیکوترین وجهی آراسته، هدیه میکرد (19) و پادشاه به پاداش این خدمت، آنزن را بر دگر زنان حرم مقدم می داشت و بر جاه و منزلت او می افزود، زیرا که پادشاه این هدیه را از جهت هدیه کننده گران می شمرد و می دانست که آن بانوی ارجمند، خوشی و خوشوقتی پادشاه را بر احساسات و عواطف دورنی مزیت داده است و چیزی آورده است که زنان را در ایراد آن مثالی از خود گذشتگی و فداکاری است و کم است که زنی به این صفت رضایت دهد و موجبات آنرا خود فراهم سازد .

 

بستگان و دودمان سلطنتی را درین خصوص وظائفی بوده است، مگر آنچه را که از لحاظ پادشاه بگذرانند عدل و نصف را مرعی و چیزی را به حقارت نگیرند و پیشکشی ها را بدرستی قیمت کنند .

 

و آئین خسروان ساسانی برین بود که اگر بهای ارمغانی به دو هزار رسیدی به دیوان ویژگان نامش نوشته می شد .

 

دیوان ویژگان را سالاری بود و همیشه برقرار تا اگر روزی هدیه کننده را بدایی در رسیدی، او بر حسب مقرر زیان وی را دیده جبران می کرد و جبران او برین نشان بود که اگر آن مرد توانگری بوده و اینک تهیدست گردیده، یا بازرگانی بوده و ورشکست شده، یا عمارتی بنا کرده و ناتمام مانده، یا مهمانی کلانی بر عهدت گرفته، یا دخت خود را به شوی داده یا پسرش را زن آورده و درین امر کسری و نقصانی داشته رئیس دیوان ویژه به دفتر نگریده تا اگر هدیه آن مرد به ده هزار رسیده بود، آن مبلغ را دو برابر به نام او رقم می کرد تا بستاند و صرف روزگار کند. (20) و اگر بی بها چیزی ارمغان کرده، چنان چون درمی هدیه آورده با سیبی یا ترنجی بنام شاهنشاه تقدیم کرده بود، رئیس دیوان آنرا نامه می کرد و به شاهنشاه می رسانید و پادشاه می فرمود تا سیبی یا نارنجی را با دینار طلا  - از نرخ تا مستزاد- (21) پر کرده پاداش بدهند و اگر آن هدیه یک چوبه تیر می بود، آنرا بر زمین ستون کرده (22) و به بالای آن جامه های پادشاهی چیده،  چندانکه از قاعده تأسر آن تیر پوشیده مانده، این جمله را به آن مرد مکافات می دادند .  و چنان بود که هیچ ارمغانی از پاداش تهی نماندی،  تا آنجا که اگر هدیه آن مرد را صلتی نداده یا وی را به هنگام حاجت دستگیری نکرده بودند برو  واجب بود که به دیوان دربار بیاید و پاداش خود را بخواهد و اگر این سنت به جا نیاورده و از مطالبت خودداری می کرد و پادشاه از این جمله آگاه می شد فرمان می رفت که او را عقوبت کنند و به باد افره رسانند و این مرد اگر کارمندی می بود که مئونتی داشت، بفرمان شاهنشاه ماهانه شش ماه او را به کسانی می پرداختن که با آن مرد دشمن بودند تا از آن پس آئین کشور را آسان نگیرد و قانون را تحقیر نکند .

 

آئین اردشیر بابکان، بهرام گور، انوشیروان به نوروز و مهرگان برین بود که از پوشیدنیهای گرانبها آنچه درخزانه می داشتند می بخشیدند و میان تمام طبقات مردم تقسیم می کردند و از آن جمله سهمی به نزدیکان می دادند و بهره نیز به یاران و بستگان ایشان عطا می فرمودند و این معنا را اعلام می کردند که چون زمستان در آید پادشاه از جامه های تابستانی بی نیاز است و چون تابستان در رسد از جامه های زمستانی مستغنی است و پادشاه را سزاوار نبود که چون مردم عادی آنچه دارد انبار کند و از بخشیدن آنها دریغ نماید. (23) و برین نشان همه ساله به مهرگان جامه های ابریشمی پوشیده و نگارین و دوپود به بر میکرد (24) و از آن پس آنچه از تابستان به جا مانده بود همه را می بخشید و به نوروز نیز جامه های نازک (25)  به بر میکرد و آنچه زمستانی به جا مانده بود به دیگران برگذار میفرمود . (26)

 

                                 ((((((((((((((((((((())))))))))))))))))))))))

 

پانوشت ها:

 

1 دیوان ناصر خسرو ،  به تصحیح استادان مرحوم مجتبی مینوی و  مهدی محقق  ،  دانشگاه تهران، چاپ اول ،  1365  ، تهران ، ص 466 (قصیده شماره 224 بیت 18).

 

2 -  به نقل از سایت آفتاب، حبیب الله نوبخت شیرازی، نویسنده، مترجم، روزنامه نگار و شاعر، در سال 1273(1274) شمسی در شیراز چشم به جهان گشود و تحصیلات مقدماتی را در زادگاهش به پایان برد، سپس برای تحصیل علوم دینی به نجف و کربلا رفت و ادبیات عرب را آموخت. او علم کلام را از محضر شیخ ابوالقاسم اصفهانی و فلسفه قدیم را از محضر سید محمد مفتی هندی آموخت و ادبیات عرب را نزد  شیخ عبدالرحمان کویتی تکمیل نمود و در حوزه درس آیت الله صدر اصفهانی ( مرجع تقلید وقت)، درس خارج خواند، وی پس از مراجعت به شیراز سه سال در آنجا تدریس کرد . او در سال 1298 ش. در شیراز مجله های : دنیای ایران، فکر آزاد و روزنامه بهارستان و در سال 1299 ش.  مجلّه "گل آشتی" را تاسیس و منتشر نمود. نوبخت از طرفداران رضا شاه بود و به همین علت شاه او را به مدیریت نظامی "قشون" که در 1340 ق. تاسیس شده بود، برگزید، او در دوره های ششم و هفتم از طرف مردم بهبهان به نمایندگی مجلس شورای ملی انتخاب شد .  مدتی نیز ریاست کتابخانه سلطنتی را بر عهده داشت. آثار او عبارتند از : شاهنامه پهلوی، علوم تربیت یا پداگوژی، علم روح علم طبایع، ماوراء مدرسه، فلسفه فازلیسم، "قانون فکر" در علم منطق، تاج جاحظ (ترجمه)، کارنامه (ترجمه)، رساله "سفرای محمد" ، پند نامه، دیوان اشعار.

 

3 -  به نظر می رسد در میان منابع موجود، در دو کتاب جزئیات و تفصیل و شرح بیشتری در مورد مراسم آئین نوروزی و مهرگان در دربار شاهان ایران نوشته شده است .

 

یکی کتاب "المحاسن والاضداد" منسوب به کسروی (برای مطالعه تفصیل آنچه در این کتاب آمده است، به کتاب : گاه شماره و جشنهای ایران باستان، نوشته و پژوهش استاد هاشم رضی، انتشارات بهجت، بهار 1377 تهران ص 313 به بعد مراجعه فرمایند. و دیگر  کتاب "نخبة الدهر فی عجایب البر و البحر" تالیف شمس الدین محمد بن ابی طالب انصاری دمشقی معروف به شیخ ربوه، متوفی به سال 727 ھ. ق. است ( ترجمه سید حمید طیبیان، بنیاد شاهنشاهی فرهنگستانهای ایران - فرهنگستان ادب و هنر ایران - شهریور 1357 - ص 472 و 473 ).

 

همچنین به نقل از منبع قبلی، نظیر روایت فوق در مورد بار عام نوروزی و مهرگان شاهان ساسانی در کتاب " آثار البلاد و اخبار العباد قزوینی (682600) آمده است. ر. ج. شود به مجله گزارش ماهانه سازمان فروهر، سال 54 شماره 9 مقاله ی استادهاشم رضی، و نیز نگاه شود به کتاب دیگر قزوینی تحت عنوان عجایب المخلوقات، بدون تاریخ، چاپ به کوشش نصرالله سبوحی، ص 312 زیر فصل "جلوسهم النیروز و المهرجان"،

 

و بلاخره در روضة المنجمین می خوانیم " ... آنچ معروف ترست آن دانند کی خسروان چون نوروز بوذی بر تخت نشستندی و پنج روز رسم بوذی که حاجت خواهندگان روا کردندی و عطاهای فراوان دادندی و جون این پنج روز بگذشتی بر لهو کردن و باذه خوردن مشغول شدندی پس این روز را از آن سبب بزرگ کردند.." (روضة المنجمین، شهمردان بن ابی الخیر رازی (466 ھ. ق.)، به تصحیح و تحقیق جلیل اخوان زنجانی، تهران، مرکز نشر میراث مکتوب، چاپ اول 1382، ص ۴۲ ) (م)

 

4 با کمی تلخیص به نقل از لغت نامه شادروان علامه دهخدا در توضیحات ذیل واژه "جاحظ"

 

 

5 - نوروز یعنی روز نو و سر سال و مهرگان (مهرجان) دو کلمه فارسی است بمعنای مهرروان (ز).  مهرگان را عربها "مهرجان" می نامند و بهمین جهت زکی پاشا گمان کرده است که مهر بمعنای محبت - و جان بمعنای روح است و عرب از آن روز که این کلمه را از پارسیان گرفته است، به معنای هر عیدی و هر جشنی بکار برده و با مهرجانات جمع بسته است و به معنای اعیاد دانسته مگر آنکه جاحظ ، از آنجا که از جشنهای ایران گذاره میدهد، این کلمه را بمعنای اصلی خود آورده است و ایرانیان "مهرگان" را بر جمله روزهای جشن ماه مهر اطلاق کرده اند(ن)

 

6 - ایرانیان ماه دوم تابستان را گرمابذ (Garmapaze) می نامیدند. یعنی زمان گرم ، کلمه "بذ" را بیشتر به معنای مکان و گاه به معنای زمان بکار برده اند زیرا در فیلزفی ایرانی زمان و مکان دارای یک مفهوم بوده اند (ن).

 

7 - در نسخه (ص) گرفتن جشن اسفند. در فرهنگ فارسی و عربی و انگلیسی ریچاردسون آمده است که اسفند نام روز سوم از جمله پنج روزی است که ایرانیان بر ماه آخر سال افزوده اند و چون ماه درپیش ایشان سی روز است ایشان به آخر سال روزی چند می افزایند تا با سال شمسی مطابق کند(ز) .

 

8 -  در متن، کلمه "قربانی کردن" آمده است که در آئین ایرانی ممنوع بوده است و شاید در کلمه تحریفی روز داده باشد (ن).

 

8-1 -  شاید جاحظ، به عیدی مخصوص اشارت می کند که ایرانیان در آن روز قربانی میکنند (ز).

 

8-2 - در عبارت جاحظ یعنی جملات :  " تذکیه بیوت النیران و صب الماء و تقریب القربان"، ظاهراً تقصیری رفته است و بالجمله مورد تامل است.  زیرا علاوه بر آنچه ترجمه کرده ایم معانی مغایری هم میتوان از آنها استنباط کردن.  چنانچه اگر " ماء" را منصوب بخوانیم، یعنی مصدر "صب" را متعدی بشماریم،  بمفهوم شستشوی آتشکده ها یا پاشیدن آب و گلاب است (چنانچه در برخی از اعیاد ایرانیان مرسوم بوده است).  خاصه آنکه جمله :  "تقریب القربان" متعاقب جمله مذکور قرار گرفته است (و نگارنده را در باره رسم قربانی به عهد ساسانیان اطلاعی درست و بی تشویش در دست نیست) و اگر این معنا درست باشد جای شگفت است که جاحظ "یا مولف اصلی این مقولات" مفهومی بدین ناچیزی را در ردیف باجگذاری و تغییر و تبدیل حکم و امثال آنها شمرده است.  ولی اگر "ماء" را مرفوع بخوانیم و مصدر "صب" را لازم بشماریم ، معنای جمله همانست که در متن یاد شده است.  ایرانیان را رسوم و قوانینی بوده است که در برخی از جشنها در و دیوار و زمین را با آب و گلاب می شستند و خروارها گل و گلاب به کار می بردند و دور نیست که جاحظ تمام این رسوم را در اثر کوتاهی زبان عربی و با جمله "صب الماء" تمام کرده باشد(ن).

 

8-3  - آنچه جاحظ در این باره یاد می کند، مربوط است با آداب عصر ساسانی و از جمله آئین ایرانیان است و در بند این معنا نبوده است که مسلمانان این رسوم را به کار میبرند یا به کار نمی برند (ز) .

 

9 - اینک معلوم است که آنچه در این باره پنداشته ایم نه بر خطاست و بالجمله این آداب به ایرانیان تعلق دارد نه عرب (ز) .

 

9-1 - بطوریکه آقای دکتر فره وشی گوید ( کتاب جهان فروری، دکتربهرام فره وشی، انتشارات کاریان، چاپ دوم ،اردیبهشت 1364، تهران ص 80 ) در میان جشن های ایرانیان دو جشن از همه برتر بود . یکی نوروز و دیگری مهرگان و مهرگان به ویژه در میان ایرانیان جنوبی ارجمند تر بود و درحقیقت نوروز ایرانیان جنوبی به شمار می آید، چون در روزگاران کهن فرهنگ اوستائی - زمانهایی که تقویم اوستائی بکار میرفت -  سال با فصل سرد شروع می شد .  و خود واژه سال که از آن زمان به یادگار مانده است، شکل تحول یافته کلمه اوستایی سرده saroda است این واژه در زبان سانسکریت هم به معنی سال و هم به معنی پائیز است و با واژه سرد فارسی هم ریشه است و از نظر لغوی می رساند که زمانی در ایران قدیم سال از فصل سرد شروع می شده است. از این رو جشن مهرگان که زمانی (در دوره هخامنشیان) اول سال ایرانیان بوده و بعد هم جشن نیم سال یا نیم سرده را در آن می گرفتند و بخاطر آن  تعلق به فرشته بزرگ مهر داشته و نیز در هنگام برداشت محصول برپا می شد، از زمانهای کهن نزد ایرانیان گرامی بوده و آن را هم پایه نوروز می دانستند.  در آثار الباقیه می خوانیم : " ... برخی مهرگان را به نوروز تفصیل داده اند چنانکه پائیز را بر بهار برتری داده اند و تکیه گاه ایشان این است که اسکندر از ارسطو پرسید که کدام یک از این دو فصل بهتر است.  ارسطو گفت : پادشاها در بهار حشرات و هوام آغاز می کنند که نشوء یابند و در پائیز آغاز ذهاب آنهاست،  پس پائیز از بهار بهتر است .....  سلمان فارسی می گوید ما درعهد زردتشتی بودن می گفتیم، خداوند برای زینت بندگان خود، یاقوت را در نوروز و زبرجد را در مهرگان بیرون آورد و فضل این دو،  بر ایام مانند فضل یاقوت و زبرجد است به جواهر دیگر ( آثار الباقیه،تالیف ابوریحان بیرونی،  ترجمه اکبر داناسرشت، موسسه انتشارات امیر کبیر، چاپ 30 ، 1363 ،تهران - ص 338 و 339 ) (م)

 

10 - عبارتی را که جاحظ آورده است چنین است : " و من حق الملک ان یهدی الیه الخاصه و الحامه " .  کلمه "حامه" به معنای "عامه"، و هر دو معرب "همه" هستند و تلفظ فارسی قدیم نیز ظاهراً  "هامه" بوده است و با زبان پهلوی "همک" و جمع آن "همکان" با "کاف تازی" به معنای عموم مردم یا عامه مردم است و می توان واگه  "همگانی" را به جای بین المللی بکار بردن(ن) .

 

11 - دکتر هاشم رضی در ص 323 کتاب گاه شماره و جشنهای ایران باستان،  در مورد ماهیت هدایا دادن نوروزی در دربار ساسانیان می گوید که در این امر فشار و جبری در کار نبود، بلکه رضا و رغبت و اعتقاد و حتی آینده نگری مدخلیت داشته است. اما همین در روزگار های بعد و در دوران خلاف امویان بصورت رسمی درآمد که ظلم و ستم چاشنی آن شد و عمال حکومت خلفا به زور از مردم زر و سیم و گوهر و کالاهای گرانبها به عنوان هدایای نوروزی و مهرگانی اخذ می کردند که تحمل آن برای توده مردم بسیار سنگین بود و شرح آن در کتابها آمده است. (م)

12- مشک و عنبر در قدیم متاعی گرانبها بوده است و این معنا را از شعر جریر می توان فهمیدن.  چو او در هجو تیره بنی تغلب گوید:

 

 " والخبز کالعنبر الهندی عندهم       والقمح خمسون اردبا بدینار"

 

یعنی با آنکه بهای گندم ارزان است و پنجاه من به یک دینار است نان در پیش این طایفه چندان گرانبهاست که گوئی عنبر هندی است. و کلمه "معنبر" یعنی آکنده به عنبر یا عنبرین و فردوسی بمعنی آلوده و آمیخته با عنبر آورده است و در زبان عرب آزده با عنبر است (ن) .

 

13 -  در نسخه ص " و اگر دارنده جامه ها و پوشیدنیها بود"  (ز) .

13-1 -  "طاقه" به معنای یک قواره یا یک توپ پارچه که عرب به تحریف "ثوب" خوانده است و کلمه "طاقه" معرب "تیکه" است که به معنای قطعه ئی است خواه به اندازه یک قواره و خواه کمتر یا بیتشر  و این کلمه تیکه مرادف است با "Stuck" که در سخن گفتن گوتیک و آلمانی نو، به همین معنای تیکه و تاکه و "طاقه" است (ن).

14- دراینجا کلمه "اسواران" را به جای "شجعاء"  یعنی "کارمانها و پهلوانها" نهادیم و لغت افسران را به جای "فرسان" برگزیدیم . زیرا فرسان جمع فارس است که به گونه "فوارس" نیز جمع بسته می شود و این کلمه نه به معنای سوار مطلق است بلکه مقلوب کلمه افسر فارسی است که به معنای سرکرده است و هر سرکرده ئی خواه از تیپ سوار و خواه پیاده، ناچار سوار است و این معنا با کلمه "اسوار" نیز می توان تعبیر کردن، زیرا "اسوار" نیز به معنای سوار نیست بلکه به معنای قهرمان و پهلوان و افسر جنگی و سر کرده لشکریان است که در قدیم از طبقه نجبا و بزرگان انتخاب شده اند. اسماعیل یسار شاعر قرن یکم هجری می گوید: "انماسمی الفوارس بالفرس مضاهاة رفعة الانساب"  یعنی: عربها کلمه فوارس را از لغت فرس (Forss) یعنی "ایرانی" گرفته اند تا معنای حسب و نسب و علو قدر و درجه و پایه آنها را معلوم دارند.  و باید دانستن که لغت فرس Farass به معنای اسب یک لغت عربی نیست و اسماعیل یسار شاعر این معنا را در ضمن بیان "فوارس" شاید دریافته باشد که اسب یک حیوان اریایی و نوردیک و مخصوص به جنگ و مخلوق یا موجود افتاب است (یعنی بر حسب عقیده قدیم آریاها حیوان مخصوص "مهر" شناخته شده) و نخستین ملتی که اسب را شناخته است مدیها بوده اند که عرب آنها را "اهل الجبال" خوانند زیرا اسب یک حیوان کوهستانی است و کلمه فرس Farass معرب است از برز Borz که بمعنای کوه است و کلمه فارس Farss نیز با کلمه بارز که نام کوهستانی است در استان فارس هر دو از یک کلمه جدا شده اند و برزو به معنای بلند بالا و "البرز" به معنای کلمه کوه (زیرا  آل و هال بمعنای قله و بمعنای مکان مرتفع است و مشتقات این کلمه در تمام زبانهای آریائی - اروپائی شرقی و اروپائی غربی -  هنوز بکار میروند و شما میتوانید شرح کلمه افسر را در رساله که من به کتاب تاج ملحق کرده و آن را "تاج برتاج" نامیده ام در زیر عنوان افسر و مهسر بخوانید (ن).

15 - چوبه همان است که عرب "شعبه" گوید.  "تیرسه شعبه"  یعنی تیرسه چوبه و آبدیده به معنای زهرآگین است که ایرانیان قدیم نوشابه یا نیشابه نامیده اند و عرب آنرا با کلمه "نشابه" معرب کرده است و مولف تاج نیز در همین کتاب بکار برده است و از آنجا که این لغت در فارسی نو بکار نمی رود نگارنده با تیر آبداده تعبیر کردم (ن) .

16 - در نسخه ص "اصحاب العمال" آمده است که بمعنای کار فرمایان (روسای کارگران) است و هم شاید به معنای مطلق کارگران باشد (ز) .

17 - "در اصل موانید" این کلمه در نسخه های تاج بی نقطه "موسد" آمده بود و ما به کتب لغت رجوع کردیم مگر آنکه در شفا، الغلیل آنرا به گونه موانیذ یافتیم که "خفاجی" به معنای بقایا آورده است (بقایای مالیاتی)  و کلمه ایست معرب و در شعر فرزدق آمده است (ص 208) ولی استنساخ کننده یا طابع به جای "ن"   تاء منقوط نهاده بود و در کتاب المعرب من الکلام الاعچمی تالیف جوالیقی (طبع "سخاو" دانشمند آلمانی در شهر لیپزیک سال 1867 در صفحه 143)  نیز به گونه موانیذ یاد شده است و شعر فرزدق را نیز گواه آورده است که گوید :

 

 "خراج موانیذ علیهم کثیره          تشد لها ایدیهم بالعوائق"

 

و من این بیت را در دیوان فرزدق در ضمن قصیده ی که در مدح عمربن هبیره فزاری گفته است خود دیده و این دیوان که به فرانسه نیز ترجمه شده و مسیو بوشه Boucher خاور شناس فرانسوی (به سال 1870) در پاریس آنرا طبع کرده و این لغت موانید در صفحه 238 قسمت عربی و ص 717 قسمت فرانسوی آن یاد شده و این مرد فاضل پنداشته است که این لغتی است فارسی و با دال غیر منقوط درست است و عرب آنرا با ذال کرده و جمع بسته و مفرد آن مانده است و این نظریه ایست درست و نظائر آن کلمه استاذ، تلمیذ، فالوذج، فولاذ، بغداذ، کلواذ، مروالروذ است  که در فارسی همه با دال غیر منقوط اند  و این مانده در فارسی از مصدر مانیدن است به معنای بقاء و عرب آنرا جمع بسته و دال را با ذال مبدل کرد، چونانکه تعریب را رسم است (ز) .

18 - بی خبران که می گویند ایرانیان بیش از اسلام شعر نداشتند و گفته مسعودی و دگر مورخین را نیز منکرند، اگر مایل هستید این معنی را از "جاحظ" بپذیرند(رجوع شود به صفحه 52 جلد یکم شاهنامه نوبخت)  و گروهی از مورخین و محققین عرب خود معتقدند که هیچ عربی پیش از اسلام شعر نگفته و معلقات و دگر منظوماتی که به عهد جاهلیت نسبت دهند، ساخته قرون اولیه اسلامی است و نگارنده در بدایت عمر نزد استاد خود شیخ عبدالرحمن کویتی- که از ادبای معروف عراق و حجاز بود -  تلمذ می کردم و روزی ابیات عنتره عبسی را به رسم قرائت می خواندم تا باین بیت رسیدم که گوید:

 

خلق الرمح لکفی             و حسام الهندوانی

 

و معی فی المهدکانا  فوق صدری یونساتی

 

شیخ - که خود عرب خالص بود و هم در باره نژآد و نسب بسیار متعصب -  گفت: این ابیات را هرگز مردی بدوی "بیابانی" نتواند گفتن و این قبیل ابیات ساخته عصر اسلامی است و بیش از اسلام زبان عرب را این سلیسی و روانی نبوده است .

 

و مهمترین گواه اینکه عرب تا آغاز اسلام شعر را نشناخته و از نثر تمیز نداده است.  تصریح قران است که :  "و ما علمناه الشعر و ما ینبغی له" . یعنی : خداوند میفرماید : "ما شعر گفتن را به پیغمبر خود نیاموختیم و شاعری هم برای او نه درخوراست" .  و وجه نزول این آیه بر طبق تصریح تمام مفسرین این است که عربها آیات قران را شعر میدانستند و پیغمبر (ص) را شاعر میخواندند .  در صورتیکه شعر اقسامی و اوصافی دارد که مبنای آنها بر استعارت و مجاز گوئی است و آیات قرانی احکام اند و بجز در چند جمله، آهنگی و وزنی مشهود نیست (ن).

 

19 - کلمه " کنیز"  نه به آن معنایی است که لغت نویسان نوشته اند و در فارسی نو به کار رفته است. زیرا ایرانیان را چنین رسمی نبود که مردی یا زنی را به خریدن یا فروختن بگذارند و آدمی را چون کالا پندارند و بر خلاف سایر ملل از قبیل یونانیان و رومیان که برای زنان و مردان خریده و فروخته نام های متعددی داشتند در فارسی قدیم و زبان پهلوی هرگز لغتی با این مفهوم دیده نشده است و لغت "خریده" را که عربها از فرهنگ فارسی گرفته اند و در باره آدمی بکار برده اند، در زبان فارسی به معنای متاع خریده است و کلمه "زر خرید" نیز محدث است یعنی لغتی است نوساخته و از متاخرین.  کلمه بنده یعنی بندی و به معنای محبوس و زندانی است و کلمه "برده" نیز به معنای اسیر است و از "بردن" مشتق و جدا شده است و جهل لغت نویسان و بنای این کار که در دوره های هرج و مرج و اشغال ایران پدید آمده است، این جمله لغات را به معنای عبد و عبید و Sklav " " و امثال آنها پنداشته اند. از جمله لغات مشتبه همین کلمه "کنیز" است که به معنای دختر خانه است که مرکب از "کنی" و "زن" یعنی "خانه زن"  و در برخی از دیالکت ها "خینیز" به کار میرود و در محال خراسان نیز خانه را "خینه  China" می خوانند و معلوم است که خن و کن و شن هر سه به معنای محل و مسکن (و خانه) است.  ازیرا "خینه زن" و  "کینه زن" یعنی "زن خانه" و به معنای دخترک و با همان معنا و مفهومی که در زبان آلمانی و بگونه مادشن Madchen به کار میرود زیرا کلمه مادشن نیز مرکب است از "ماد" که بمعنای زن است (و در فارسی نیز بگونه ماده Mada) و از "شن" که به معنای خانه و محل است.  البته معلوم است که این دو جزء در آلمانی نو بطور انفراد چنین معنائی ندارند ولی در زبان گوتیک و "A.H.D  " که از آریائی غربی و نوردیک منشعب شده، بهمین مفهوم بوده اند و باید دانستن که این کلمه در زبان آلمانی هم به معنای خدمتکار جوان (دخترک) به کار میرود و هم به معنای دختر باکره . ولی در زبان فارسی کنیز و کنیزک فقط به معنای خدمتکار جوان (دخترک مستخدم) به کار می رود و برای مفهوم دوم یعنی دختر باکره از قدیم کلمه "دوشیزه" بیاد مانده است که اصل آن "پادشوزن" یعنی زن باکره است. زیرا shu بمعنای شوهر است و دشو ملخص padeschu یعنی ضد شو  و "شوزن" را در مصطلح طبی به زن شوی رفته گفته اند یعنی "تاریک زن.  و " پادشو زن = Pade. Sehu. Zan " را به زن شوی نرفته (یعنی روشن زن) اطلاق کرده اند و کلمه پاد در هر ترکیبی به معنای ضد و معنای نفی آمده است چونانکه در کلمه پادزهر این معنا مفهوم میگردد و مخفف آن "د = CE"  در کلمه دوشیزه و اکثر کلمات اروپائی مشهودست (ن).

 

19 - 1-  به نظر می رسد که نظر جناب آفای نو بخت همراه با تعصب بیان شده است. زیرا:

 

یکم -  کنیز و کنیزک در ادبیات فارسی کهن به دو معنی بکار رفته است:

 

الف دوشیزه ( معنی آمده  در اوستا و زبان پهلوی) و نیز به معنی دختران و بانوان دربار و زنان شاهان و اعیان. چنانکه در کارنامه اردشیر بابکان از دختر اردوان که زن اردشیر است با واژه " کنیچک" نام برده شده است.

 

ب به معنی برده چنانکه در شاهنامه، افراسیاب برای آشتی با سیاوش و رستم به گرسیوز گوید :

به نزد سیاوش برخواسته

 

زهر چیز گنجی بیاراسته

 

غلام و کنیزک ببر هم دویست       

 

بگویش که با تو مرا جنگ نیست

 

(به نقل از فرهنگ شاهنامه فردوسی "واژه نامک"،  عبدالحسین نوشین،  تهران، انتشارات دنیا، چاپ دوم 1363 و همچنین رجوع شود به لغت نامه دهخدا، که شاهد های دیگر از شاهنامه و تاریخ بلعمی و فارسنامه ابن بلخی آورده است.

دوم-  درمورد شواهد وجود برده داری در ایران باستان نقل های زیر، نظر خلاف نظر ایشان را اثبات میکند:

1 - بیشتر مردان میلتوس کشته شدند و زنها و بچه هایشان را به بردگی بردند بازماندگان را به شوش فرستادند و سرانجام داریوش آنها را در امپه نزدیک دهانه دجله نشاند. ( تاریخ شاهنشاهی هخامنشی، ا. ت. اومستد، ترجمه دکتر محمد مقدم، تهران، انتشارات امیرکبیر، چاپ سوم 1372 ، ص 213 )

 

2-   این بار بابلیان و مادیها اقدامات خویش را هم آهنگ ساخته بودند ... سرانجام در ماه آب بر اثر حمله سختی متحدان وارد نینوا شدند... هر که قادر به حمل سلاح بود کشته شد و دیگران را به بردگی بردند... زنان بزرگان را مجبور میکردند با دامن دریده حرکت کرده به بردگی روند .... (تاریخ ماد، ا. م. دیاکونوف، ترجمه کریم کشاورز، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1345 - ص 377 الی 380 )

3-  شاهپور به قهر و غلبه وارد شهر گردید، بواسطه تلفات زیادی که داده بود از جا در رفته حکم قتل عام داد، افسران رومی که دستگیر شدند مصلوب و به اسیری و بردگی دچار گردیدند ... (تاریخ ایران، جلد اول، ژنرال سرپرسی سایکس، ترجمه سید محمد تقی فخر داعی گیلانی، تهران ، انتشارات علمی، چاپ دوم 1320 ص  570)

 4- همچنین در کتاب ایران باستان، حسن پیرنیا (مشیرالدوله)،  تهران، انتشارات دنیای کتاب، چاپ دوم، 1362 ، نیز گزارشات متفاوتی در این باره دیده می شود:  هدیه فرستادن سالانه 5 پسر بچه حبشی و نیز یک صد پسر بچه و صد دختر کلخیدی (گرجستان غربی امروزی) بعنوان برده در زمان داریوش هخامنشی ( ج 2 ص 1475 ) از این دست است و نیز در ج 3 ص 2135 می خوانیم : " ... در این جنگ (میان مهرداد چهارم و سلوکس دوم) بیست هزار نفر مقدونی تلف شد و زن غیرعقدی سلوکس، که میستا نام داشت اسیر گردید، او را به بازار برده فروشی در شهر رُدِس فرستادند ولی چون خود را نامید، رودسی ها او را شناختند و باز خریده نزد سکلوس روانه داشتند.." (م) . 

20 - ثبت هدایای آورندگان در دفتر مخصوص و وجود این شرط عرفی قراردادی که اگر روزی برای صاحب هدیه مشکلی روی دهد به دفتر مخصوص مراجعه و چند برابرش به او کمک گردد و اگر اتفاقاً پرداخت نشود، آورنده هدیه حق داشته باشد دفتر دربار را یاد آوری کند؛ شبیه تأسیس عقد "بیمه" امروزی است،  تا نظر خواندگان چه باشد (م)

21 - جمله "از نرخ تا مستزاد"  یعنی : "از واحد پول طلا تا آخرین مسکوک آن واحد"  و "نرخ"  به معنای واحد پول است، مثلاً مارک طلا یا دولار  یا پوند انگلیسی و نصف آنها و ثلث آنها و ربع آنها و عشر هریک عبارتند از "نرخ و مستزاد" و مستزاد کلمه ایست که عرب بجای "وید" گرفته است.  و  "وید"  به اصطلاح عصر ساسانی کسور واحد پول است و اختیار کلمه مستزاد بدان جهت است که "وید"  کلمه ایست سخت نامانوس و از هزار سال باین طرف متروک مانده و فقط "بلادزدی" آن را در فتوح البلدان یاد کرده است و لغت نویسان ما این کلمه را نیز مانند بسیاری از لغت ها به خطا معنی کرده و به معنای نقص "!" دانسته اند  و جاحظ به جای این منظور کلمه "منظومه" را اختیار کرده است و عبارت او چنین است :  " امر الملک ان توخذ اترجة فتملا دنانیر منظومة" و البته بر کسانی که زبان عربی را می دانند پوشیده نیست که فهم این معنی ازین کلمه برای همه کس میسر نیست (ن) .

22- ستون کردن یا به گونه دیگر "استانیدن " بمعنی عمود ساختن و چیزی را عمودی بر زمین نهادن و کلمه استون در فارسی قدیم به معنای سنگ است چونانکه " Stein اشتین " در آلمانی بهمین معنی و مصدر "اشتهن  Stehen " در المانی .  استودن  "در فارسی- فارسی نو استادن" بمعنای توقف و عدم حرکت و رکود و ثابت ماندن از همین کلمه جدا شده است ولی لغت "آستان" و "آستانه " به معنای استونگاه اند ، یعنی به مفهوم محل اند ولی استون و اشتین هر دو حالّ هستند (ن) . 

23 - جاحظ پیش ازین (ص 178 تا 181  کتاب تاج) منصور عباسی را به کرم"؟!!" ستوده بود: " و او دوازده هزار صندوق جامه های دوخته و نادوخته به خزانه داشت و با همه اینها کهن جامه خود را با دست خویشتن رقعه میزد و وصله میکرد و آن جامه ها همچنان بود تا بمرد و مورخین نوشته اند که مردی از عراق به مدینه رفت و به محضر جعفربن محمد صادق درآمد و جعفر از احوال بغداد و منصور بپرسید و آن مرد گفت او هزاران هزار هزار دینار و درم دارد و هزاران هزار جامه فاخر اندوخته است ولی همیشه برتن خود پلاسی دارد کهنه و پوسیده. جعفربن محمد دو دست خود را به جانب آسمان برافراخته،  فرمود خدای را شکر که در عین توانگری و غنا او را فقیر و بینوا کرده است. (رجوع شود به تاریخ الخمیس و  محاضرات راغب و   فخری ابن الطقطقی و ابن خلدون و هانری لامنس و به شاهنامه نوبخت جلد سوم  ص 6 و 61 و چهارم ص 28 که نگارنده تمام منقولات مورخین را در آنجا یاد کرده ام (ن) .

24- عبارت جاحظ چنین است : "الخز و الوشی و الملحم" .  خز معرب کژ  یعنی جامه ابریشمی   و   وشی یعنی منقش که نویسنده آن را با نگارین ترجمه کردم- و ملحم جامه ئی بوده است بافته از نخ و ابریشم و این را بفارسی دوپود نامیده اند و این لغت را ابن خالویه در کتاب "لیس" و جلال الدین سیوطی در "المزهز" یاد کرده اند.  عرب، کلمه  "ملحم" را بضم میم و فتح "ها " بر همین نوع اطلاق کرده است،  یعنی آنچه تارش ابریشم و پودش نخ باشد (ن).

25 - در نسخه ص "جامه شاپوری" (ز).

 

26 -  گویا در عبارت جاحظ تحریفی روی داده باشد زیرا وقتی که پادشاه در مهرگان یعنی آغاز سرما جامه ابریشمی و نگارین و دو پود بپوشد معنایش چنین است که جامه تابستانی پوشیده است و بنابراین می بایدی در نوروز که آغاز بهار و گرماست جامه زمستانی بپوشد و بنابر این میتوان گفتن که نسخه "ص" که به جای جامه نازک، جامه شاپوری نوشته است به اصل نزدیکتر است. زیرا شاپوری جامه بوده است نسبتاً ضخیم و تا عصر مظفر الدین شاه مانند دارائی و  د گر پارچه ها در ایران بافته می شد (ن) .

منبع:

http://hassani.ir/post-161.aspx

نویسنده : سید محسن موسوی زاده ; ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٢ مهر ،۱۳۸٩
comment نظرات () لینک