معتزله


+ جهان اسلام، غرب و جهانی شدن از نگاه حسن حنفی(نومعتزله)

دکتر علی اکبر علیخانی

چکیده

حسن حنفی ، اندیشمند معاصر مصری ، یکی از شاخص ترین شخصیت هایی است که نظریه « چپ اسلامی » را مطرح کرده است.در واقع ، کثرت آثار و نفوذ اندیشه حنفی ، پرداختن به ابعاد گوناگون اندیشه وی را ضروری می سازد.

تلاش بر آن بوده است که نسبت جهان اسلام و غرب از نگاه این متفکر مورد بررسی قرار گیرد ، هر چند با توجه به اهمین موضوعاتی چون جهانی شدن و تروریسم ، بر این عناوین تاکید بیشتری صورت گرفته است.

بحث از علم الاستغراب ( غرب شناسی ) و ضرورت آن ، از جمله نو آوری های حنفی به شمار می آید. با این رویکرد ، وی کوشیده است که این بار غرب به عنوان موضوع شناخت قرار گیرد.

منبع:

http://www.iranroshd.ir/News.aspx?NewsId

کلید واژه ها: برخورد تمدن ها ، جهانی شدن ، تروریسم ، جهان اسلام ، ، جهان غرب

مقدمه

حسن حنفی را می توان از مهم ترین متفکران معاصر جهان اسلام دانست که چالش های فکری و سیاسی و اجتماعی موجود در کشور های اسلامی را به خوبی مورد مطالعه و تحقیق قرار داده است.

حنفی که به دو زبان انگلیسی و فرانسه مسلط است جدیدترین مباحث فکری و فلسفی غرب را دنبال می کند و نحله های مختلف فلسفی، فکری و سیاسی دنیای غرب را می شناسد. البته شناخت حنفی از غرب، جهان اسلام و مسائل فکری و سیاسی این دو حوزه به همان نسبت که گسترده است به همان نسبت نیز کلی است و در اصل حنفی با نگاه کلان موضوعات را مورد مطالعه و تحلیل قرار می دهد که این ویژگی در عین مهم و ضروری بودن می تواند نقطه ضعف هم تلقی شود.

مقاله حاضر نسبت جهان اسلام و غرب را در ابعاد مختلف از نگاه حنفی مورد مطالعه قرار می دهد که موضوع های با سابقه ای مانند تمدن اسلام و تمدن غرب و مباحث جدیدی مثل جهانی شدن ، پایان تاریخ و تروریسم در همین غالب مورد بررسی قرار گرفته است. البته موضوع جهانی شدن را به دلیل اهمیت آن بیش از سایر موضوع ها مورد اهتمام قرار می دهیم.

غرب و جهان اسلام

1 . شناخت غرب از جهان اسلام

حنفی با انتقاد از روش های ایده آلیستی و پوزیتیویستی غرب برای شناخت شرق و جهان اسلام، معتقد است که اگر چه در برخی موارد ، این مطالعات به تجزیه و تحلیل دقیق و جزئی عقاید ، نهادها و پدیده ها می پردازند ولی هیچ گاه نگرش های انسان شناسانه و جامعه شناسانه اسلام را مورد بررسی قرار نمی دهند.

به نظر وی ، علم شرق شناسی اروپا ، تصویری جعلی و وارونه از جهان اسلام ارائه داد که بر قضاوت های پیشین و مسیحیت ارتودکسی مبتنی بود ، به همین دلیل فرهنگ غربی را به عنوان مرکز و محور جهان دید و سایر فرهنگ ها را پیرامون آن قلمداد کرد.

وی پیشنهاد می کند که در کنار بررسی تاثیر یهودیت ، مسیحیت و تفکر یونانی در پیشرفت غرب ، تاثیر فرهنگ و تمدن اسلامی نیز در رشد دانش و فرهنگ و تمدن غرب مورد مطالعه قرار گیرد. به نظر می رسد حنفی سهم بسیار زیادی برای فرهنگ و تمدن اسلامی در تاثیر بر فرهنگ و تمدن غرب قائل است.

حنفی معتقد است که نگاه غرب به اسلام هنوز همان نگاه شرق شناسان سنتی به اسلام سلفی های اصولگرا است و اسلام را با عقب ماندگی ، خشونت ، جهل و دیکتاتوری مترادف می دانند و هر اتفاق در جهان اسلام را به طور کلی به پای اسلام و نه درکی از اسلام می نویسند و کل اسلام و نه قرائت خاصی از اسلام مسوول آن می داند.

این نوع نگرش نه فقط در آثار تاریخی و علمی گذشته دیده می شود ، بلکه هم اکنون نیز از طریق رسانه های غربی ترویج می گردد. البته حنفی اذعان می کند که همچنان که تصور غرب از جهان اسلام کلیشه ای و شکل گرفته در طول تاریخ است ، تصور مسلمانان از غرب نیز کلیشه ای و شکل داده شده توسط رسانه های گروهی است.

حنفی به طرح موضوعاتی مثل « اسلام و غرب » یا « اروپا و اسلام » انتقاد می کند و آن را به ضرر اسلام و در جهت منافع و مصالح غرب می داند. زیرا اسلام یک دین و تمدن است و اروپا یک منطقه جغرافیایی است. غرب ، اسلام را یک دین می بیند و برای دفاع از خود به عنوان یک منطقه جغرافیایی با موقعیت سیاسی خاص که به دنبال منافع و مصالح خود است ، اسلام را به عنوان یک فرهنگ و دین مانع می یابد و تهدید تلقی می کند.

اسلام دینی است که وارث یهود و مسیحیت است و بخش های از تمدن یونان و امپراتوری روم را نیز در تمدن خود جای داده است و تا قرن پانزدهم تمدن غالب و تاثیرگذار در جهان به حساب می آمد. پس از اصلاحات دینی در غرب و تاثیرگذار در جهان محسوب می آمد. پس از اصلاحات دینی در غرب در قرن پانزدهم و افول تمدن اسلامی و رشد تمدن غربی در قرون اخیر ، هم اکنون غرب اسلام را بر نمی تابد.

2 . ما و غرب

حنفی معتقد است ،غرب هرگز زمانی را که به تسخیر مسلمانان درآمد فراموش نمی کند و به همین دلیل در دل خود نوعی کراهت از اسلام دارد.‌ جنگ های صلیبی نیز در همین عامل ریشه داشت.

پس از ضعف جهان اسلام ، ‌غربی ها به استعمار کشور های مسلمان پرداختند و پس از رهایی از بند استعمار ، الان مجدداً با سلاح اقتصادی ، سیاسی ‌و فرهنگی علیه مسلمانان وارد میدان شده اند و روز به روز جهان اسلام را به خود وابسته تر می کنند.

به نظر حنفی جهان اسلام و غرب در چند مرحله تاریخی ، در موقعیت یکدیگر قرار گرفته اند ؛ بدین معنی که ما یک زمان یونان باستان را معلم خود قرار دادیم ، سپس علوم ما رشد کرد و ذو ابعاد شد و غرب ما را معلم و الگوی خود قرار داد و از دانش و تمدن اسلامی استفاده کرد. بعدا دوباره غرب معلم ما شد ، ولی حدود دویست سال است که ما ناقل علوم غرب شده ایم ولی دهه های اخیر ،‌ آغاز نقد این وضعیت و در عین حال نقد مواریث کهن خودمان است و اگر این نقدهای دو طرفه به طور علمی و دقیق صورت پذیرد،‌ مورد قبول و احترام قرار خواهد گرفت.

حنفی نکته مهمی را یادآوری می کند و می گوید اگر چه ما تا حدی توانسته ایم با تکیه بر اجتهاد ،‌ از تقلید گذشتگان رها شویم ولی این آزادی و رهایی از چارچوب گذشتگان ممکن است ما را به دام تقلید از غرب بیاندازد و چه بسا تا حدی این گونه شده است و ما در دام غرب گرایی گرفتار آمده ایم.

وی به گفته خود سعی کرده در کتاب غرب شناسی نشان دهد که چگونه می توانیم ذات عربی و اسلامی خود را از تقلید غرب نجات دهیم و می خواهد این نکته را روشن کند که غرب یک فرهنگ جهانی نیست ، بلکه یک فرهنگ تاریخی و منطقه ای است.

3 . غرب به عنوان الگو

به نظر حنفی استعمار از دو سده قبل با شعار برتری تمدن غربی و ضرورت تقلید از الگوهای غربی برای پیشرفت ، به سراغ جهان اسلام آمد و به رغم اینکه عموم کشورهای جهان اسلام در دهه های پنجاه و شصت از سلطه استعمار غرب رهایی یافتند ، اما این استقلال سیاسی ،‌ استقلال اقتصادی و فرهنگی به دنبال نداشت و جهان اسلام همچنان مقلد غرب و متکی به آن باقی ماند و مهم تر اینکه طبقه ای در جوامع ما پدید آمدند که در فرهنگ و آداب و رسوم از غرب تقلید می کنند و دارای نوعی حس وابستگی به غرب هستند. حنفی این گروه را همان غرب زده ها ، می نامد و به ریشه یابی غربزدگی می پردازد.

حنفی به دو دلیل با غربی کردن جهان اسلام به شدت مخالف است : اول اینکه این اقدام یک تقلید کور کورانة نو گرایانه از غرب خواهد بود و دوم اینکه مؤلفه های تاریخی نو گرایی که به تحول و توسعه اروپا منجر گردید ، قابلیت الگوبرداری برای جهان اسلام را ندارد. وی موضوع اصلی را تفاهم فرهنگ ها و رشد آنها در کنار یکدیگر می داند که از طریق همزیستی و همکاری نژادهای مختلف انسانی حاصل می شود.

حنفی از آنجا که معتقد است فرهنگ غرب نه یک فرهنگ جهانی ، بلکه فرهنگی تاریخی و منطقه ای است باور دارد که ما می توانیم به سوی مدرنیسم برویم ، بدون آنکه پیرو نمونه غربی‌ آن باشیم. وی با پرهیز از استفاده زیاد از مفاهیم « مدرنیسم »‌ و « پست مدرنیسم »‌ که مفاهیمی غربی هستند ،‌ معتقد است طرح این بحث ها به سبب این است که بگویند اسلام قادر به ارائه و تبیین روش جدیدی نیست ، در حالی که این گونه نیست و اسلام با داشتن اصل اجتهاد و امکان بهره گیری از آن ، بزرگ ترین دین مدرن است.

اصل اجتهاد و مولفه های آن مثل زمان و مکان ، از مصادر تشریع و همان روح مدرنیسم است. همچنان که اقبال لاهوری نیز اجتهاد را روح تحرک در اسلام توصیف کرده است. به نظر حنفی نهضت نوگرایی فعلی غرب همان استعمار در شکل جدید خود است و هدفی جز دور ساختن ملت ها از فرهنگ بومی شان ندارد.

حنفی به این پرسش که آیا برای نوسازی فقط یک راه وجود دارد و آن هم الگوی غربی است پاسخ منفی می دهد و معتقد است الگوهای متنوع و متعددی برای پیشرفت و نوسازی وجود دارد.

غرب الگوی قطع رابطة‌ حال با گذشته و دین از سیاست را برگزید و کلیسا و علم را قابل جمع ندانست. در الگوی شرقی توسعه ، یعنی ژاپن و کره جنوبی ، گذشته و حال در کنار هم اند و بلکه در هم ادغام شده اند.

الگوی جدیدی که حسن حنفی برای جهان اسلام ارائه می دهد ،‌ با دو الگوی فوق متفاوت است و آن تجدید قدیم و بیرون آوردن « جدید » از بطن « قدیم »‌ است. تطبیق فروع با اصول ، ارتباطی است که در طول تاریخ جهان اسلام وجود داشته است و این مسئله ،‌ جوهرة الگوی حنفی است.

حنفی در نهایت معتقد است ما نباید غرب را برای خود الگوی نوسازی و توسعه قرار دهیم یا آن را خاستگاه علم و تمدن و دارای برتری بدانیم‌ ، بلکه این ها افسانه ای است که رسانه های غربی ترویج می دهند توسعه و پیشرفت غرب و بستر هایی که این مسیر در آنها طی شده منحصر به خود اوست و جهان اسلام باید مسیر خاص خود را برای رشد و توسعه طی کند.

علم غرب شناسی

حنفی در صدد تاسیس یا ترویج علم جدیدی به نام « علم الاستغراب »‌ یا علم غرب شناسی برآمده است و با جدیت و تلاش ستودنی ، به طراحی ، تبیین و توضیح ابعاد مختلف و مولفه ها و مراحل این علم می پردازد.

1 . ضرورت و اهمیت غرب شناسی

حسن حنفی غرب شناسی را رابطه ذات « من » ، یعنی فرهنگ اسلامی عربی و « دیگری » ، یعنی سایر فرهنگ های موجود می داند و معتقد است از ابتدای تمدن اسلامی ، غرب شناسی وجود داشته است. چون مسلمانان به ترجمه و شناخت سایر فرهنگ ها و تمدن ها روی آوردند و این شناخت و ترجمه همراه با حفظ احترام آن فرهنگ ها بود.برعکس، پایش به هر سرزمین و تمدن دیگری که رسید ، صددرصد نابودی زبان و مؤلفه های فرهنگی آن تمدن بر آمد و زبان خود را جانشین ساخت.

دانش غرب شناسی تلاش برای خارج شدن از سیطره استعماری فرهنگ غرب و حفظ توان و قدرت خود برای رسیدن به استقلال فرهنگی و مقابله با ایده « فرهنگ جهانی » است. چون هیچ فرهنگ جهانی وجود ندارد. هر فرهنگی زاییده زمان و مکان خود است و هیچ فرهنگی نمی تواند ادعای دربرگیری تمام فرهنگ ها و ملت ها را داشته باشد.

اولین و مهم ترین هدف غرب شناسی ، نجات از غربزدگی و تقلید از الگوی غربی است و اولین پرسشی که مطرح می شود این است که آیا برای نوسازی فقط یک راه وجود دارد و آن هم الگوی غربی است ؟ یا فرهنگ و تمدنی می تواند الگوهای متناسب با خود را پدید آورد.

هدف علم غرب شناسی، نفی الگوی واحد غربی برای پیشرفت و اثبات تعدد الگوها در این زمینه است. غرب شناسی مود نظر حنفی باید صد در صد پایان دادن به رؤیای فرهنگ جهانی ، از بین بردن روحیه غربزدگی در جهان اسلام و نفی تصور غلط معلم ابدی بودن غرب و شاگرد ابدی بودن ما باشد تا غرب به جای سرچشمه دانش بودن به گیرنده دانش تبدیل گردد.

هدف حنفی از شناخت غرب این است که ما به عنوان ذات آگاه ، به ارتقای نقش بپردازیم و تمدنی نو ایجاد کنیم یا به عبارت دقیق تر و بهتر برای تمدن اسلامی نقشی نو پدید آوریم.

غرب شناسی مورد نظر حنفی که مساله ای اساسی برای نسل جدید است ، می خواهد تاریخ را به گونه ای بازنویسی کند که ما خود را متعلق به تاریخ بیگانگان ندانیم و در مسیر واقعی تاریخی خویش قرار گیریم و گفتگوی تمدن ها را دوباره به سطح بحث های علمی بازگردانیم.

حنفی معتقد است غرب شناسی یعنی: خودشناسی و شناخت تاریخ و ایجاد رابطه صحیح بین « من » و « دیگری » و ادامه نوآوری گذشتگان خودی ، بدون این که مقلد یا بازگو کننده باشیم.

علم غرب شناسی، « من » را اصل ( ذات ) قرار می دهد و « دیگری » را موضوع و غرب فقط مصدر و منشا علم نخواهد بود ، بلکه موضوع علم نیز قرار می گیرد و فقط درس دهنده نیست ، بلکه درس داده می شود. در این صورت است که تاریخی بودن فرهنگ غرب را می توان اثبات کرد و تکوین ، رشد ، پیشرفت ، بنیان ، آغاز ، پایان ، مراحل ، گذشته و آینده آن را در مقابل من و در مسیر تاریخ می توان شناخت.

به نظر حنفی ، استغراب وجه دیگر و مقابل و بلکه نقیض استشراق است. اگر استشراق ، دیدن من ( یعنی شرق ) ، از خلال دیگری ( یعنی غرب ) باشد ، هدف علم استغراب یا غرب شناسی ، گشودن گره تاریخی بین من و دیگری است که همیشه عیب و نقص از آن من و عظمت و نقاط مثبت از آن دیگری بود.

2 . غرب موضوع شناخت

حنفی معتقد است غرب در دوران جدید و از زمانی که دکارت اندیشه « من فکر می کنم ، پس من هستم » را مطرح کرد خود را ذاتی و دیگران را عرضی تصور می کند و بر این باور است که قوانین طبیعت و اجتماع و سنن تاریخی را تنها او می فهمد. در نتیجه به حقایق مستقل غیر از خود اعتقادی ندارد و سایر ملل را موضوع شناخت خود قرار داده است. برای القای یاس و نا امیدی در دیگران نیز چنین مطرح می کند که سرعت پیشرفت به حدی زیاد است که هیچ کس به آنها نخواهد رسید.

حنفی در اینجا یک پرسش مهم مطرح می سازد که آیا من می توانم غرب سلطه گرا را به موضوع مطالعه و شناخت خود تبدیل کنم ؟ یا اینکه باید همیشه مثل شیء روبروی غرب ، موضوع مطالعه و تجربه اندوزی غربی ها باشم ؟

او معتقد است که من می توانم و باید این معادله را برهم زنم. زیرا ذات بیدار و آگاهی هستم که خود عقل دارم و از حق و توان شناخت و معرفت برخوردارم. نه اینکه همیشه موضوع شناخت دیگران باشم.

نکته مهمی که در این تغییر معادله وجود دارد این است که سابقه رفتار غرب با دیگران ظالمانه و همراه با تبعیض نژادی و برتری طلبی بوده است. در حالی که ما چنان که تاریخ نیز نشان می دهد، در غرب شناسی یا برخورد با سایر ملت ها ، به سلطه جویی و اشغالگری و تفوق طلبی نمی پردازیم. زیرا همه انسان ها را از یک زن و مرد می دانیم که خداوند آنها را در قالب قبیله ها و ملت های گوناگون قرار داده است. شناخت ما مثل شناخت ابوریحان از هند و فارابی و ابن رشد و ابن سینا از یونان ، تحقیق و مطالعه بدون برتری جویی و موضع گیری است.

حنفی معتقد است که در دنیا همیشه دیگران برنامه تعیین می کنند و جهان اسلام به تبع آنها رفتار می کند. دیگران ما را به مسائل جدیدی مثل جهانی شدن ، ‌برخورد تمدن ها ، پایان تاریخ ، اقتصاد آزاد و ... مواجه می کنند و متفکران ما با شوق و ذوق پشت سر آنها راه می افتند و به شرح و نقد و تفسیر می پردازند و کنفرانس هایی بر پا می کنند.

چرا ما نباید خودمان برنامه کاری و اولویت هایمان را تعیین کنیم ؟ تا مجبور نشویم در مسائل جهانی دنباله روی دیگران باشیم. حنفی تاکید می کند که منظور وی ، دعوت به قطع رابطه معرفتی و انزوا نیست. بلکه دعوت به تفکر و نوآوری است تا ما در خصوص مفهومی که خودمان آن را اختراع کرده ایم ، صحبت کنیم.

3 . غرب فرهنگی

حنفی معتقد است سیطره فرهنگی غرب ، آغاز سیطره جدید و دائمی آن بر ملت هایی است که بسیاری از آنها به تازگی از سلطه نظامی غرب آزاد شده اند. اگر چه خرید تسلیحاتی آنها از غرب و تکیه نظامی و اقتصادی و فرهنگی آنها بر غرب همچنان ادامه دارد ، این تکیه فرهنگی به معنی گرفتن علم از غرب نیست ، بلکه نشر فرهنگ غربی است.

به همین دلیل پنداشته می شود که غرب به مثابه خورشیدی در مرکز به اطراف خود نور می پراکند و این سیطره غربی ، فرهنگ و عقل و ارزش های این کشور ها را همانند سیطره روح بر بدن ، تحت سلطه درآورده است و چنین می نماید که جدایی از این شرایط ، سرنوشتی جز جهل و گرسنگی و نابودی در پی ندارد.

طبیعی است که با وجود چنین فضایی ، نمی توان از سنت و دستاوردهای ارزشمند تمدن اسلامی سخن گفت . از غرب به عنوان مصدر علم و یا به عنوان منشا جهل تعبیر و تفسیر کرد. زیرا منطق آن تفکر یا قبول تمام آن است. از نقاط روشن غرب ، تا نقاط تاریک و ظلمانی غرب ، همه را باید پذیرفت.

در چنین شرایطی ، جنبش های فرهنگی محلی برای دفاع از فرهنگ اصیل شکل می گیرند. اما چون مؤلفه های متحجرانه ای در سنت ما موجود است ، موجب عدم موفقیت و در نهایت رد این فرهنگ سنتی می شود و به جای رشد و تحول و نوسازی به جمود و کسالت می گراید و با موضع انفعالی ، رشد آن متوقف شده و فقط به حفظ مرزهای خود بسنده می کند.

اینجاست که تار و پود فرهنگ اجتماع از هم می گسلد و بین حوزه و دانشگاه ، شیخ و دکتر ، دین و دنیا ، علوم اهدافی و علوم ابزاری و بالاخره فرهنگ توده ها و فرهنگ نخبگان علمی و فرهنگی ، شکاف ایجاد می شود. به همین دلیل در وضعیت فعلی ما در جهان اسلام ، منازعه و تقابل بین دو گروه گذشته گرا و غرب گرا و سنت ما و سنت دیگری ، تا حد خصومت و تکفیر و متهم کردن به خیانت ، در حد گسترده وجود دارد و درگیری سلفیه و سکولاریسم نیز از آن جمله است.

افول تمدن غرب و تلاش برای نجات

1 . نشانه های افول

حنفی بر این باور است که هر تمدنی دارای اصول ، ریشه ها ، مراحل تکوین و آغاز و پایانی است. غربی ها ریشه تمدن خود را در فرهنگ رومی یونانی و مسیحی یهودی می دانند و از ذکر نقش عمیق و اساسی تمدن اسلامی در پیدایش تمدن غربی ابا دارد.

از سوی دیگر ، تاثیر تمدن روم در تمدن غرب بیشتر از تاثیر تمدن یونان بوده است، چون تمدن غرب نه عقلانیت تمدن یونان ،‌ بلکه بیشتر قدرت ، سلطه جویی و نظامی گری تمدن روم را به خود گرفته است. از نظر ریشه یهودی و مسیحی نیز بیشتر از یهودیت تاثیر پذیرفته ، چون خود را مرکز ، برگزیده و برتر از دیگران می پندارد.

حنفی معتقد است که نقطه آغاز تمدن غرب از قرن شانزدهم و آغاز تجدید دینی بود که تا قرن بیستم ادامه یافت و امروز نقطه پایان تمدن غرب است. او با اشاره به دیدگاه برخی فلاسفه غرب مثل « اشپینگلر » ، « برکسون » ،‌ « راسل » در خصوص افول تمدن غرب و با استناد به دیدگاه های «فایرابند» ـ‌ فیلسوف اتریشی در کتاب خداحافظ عقل ـ‌ معتقد است که امروز پست مدرنیسم در غرب به نابودی نظم ، قانون و قانونمندی ، عقل ، هماهنگی و هرگونه تناسب در هستی حکم داده است.

حنفی بالاخره تصریح می کند که غرب رو به افول است ولی ما آغاز می کنیم. جهان اسلام امروز نه در ابتدای قرن بیست و یکم ، بلکه در آغاز قرن پانزده قرار دارد ،‌ ما تمدن درخشان اسلامی را ایجاد کردیم ، سپس به دلایلی به مدت پنج قرن عقب ماندیم و اکنون در آغاز هفت قرن سوم هستیم و می رویم تا تمدن اسلامی را بازسازی کنیم.

حنفی با اشاره به آمار بالای خودکشی ، طلاق و جرایم در غرب ، معتقد است ارزش های غرب به بن بست رسیده است. غرب پیر شده و در مرحله قبل از مرگ قرار دارد. توسل غرب به زور در حمله به عراق بیش از آنکه نشانه قوت باشد ، نشانه ضعف است ؛ چون شخص قوی ، نه به زور ، بلکه به تفاهم روی می آورد.

به نظر حنفی تمدن غرب نیز تمدنی تاریخی مثل سایر تمدن های گذشته بشری و مثل تمدن چین و هند و فارس و آشور و کنعان و مصر قدیم و ... است. با این تفاوت که آخرین حلقه از پیشرفت های تمدن بشری است و تمام دستاوردهای تمدن های بشری در آن متراکم شده است.

دستاورهای فعلی ، نتایجی بود که تمدن غرب آن ها را ابداع نکرد بلکه به آنها دست یافت و مزرعه ای نکاشت ،‌ بلکه محصول آماده درو کرد. تمدن غربی از عدم به وجود نیامد ،‌ بلکه بر تمدن های یهودی ـ‌ مسیحی ،‌ یونانی ـ‌ رومی و تمدن های شرق قدیم در بابل و آشور و فارس و هند و چین مبتنی است که نقش این تمدن ها در تمدن غرب در حال فراموش شدن است.

به نظر حنفی غرب نیازمند تهدید و یک دشمن است تا استفاده خود را از قدرت توجیه کند و خشونت های مستقیم و غیر مستقیم خود را مشروع سازد. قبلاً‌ این تهدید و دشمن کمونیسم بود و پس از فروپاشی کمونیسم در سال 1991 ،‌ اسلام جایگزین آن شده است.

اسلام به خشونت ، تروریسم ، خونریزی ، جنگ های داخلی ، جنگ تمدن ها ، عقب ماندگی ، فقر اکثریت و فربهی نخبگان ، گرسنگی ، نقض حقوق بشر ، شکنجه و زندان ، دیکتاتوری و اموری از این قبیل ربط داده می شود. فرهنگ و سنت های اسلامی تهدیدی برای هویت اروپایی محسوب می شوند.

حجاب ، مساجد ، زبان ، آموزش و ... را غربی ها بر نمی تابند. همچنین اقلیت های قومی مانند ترک ها در آلمان ، مراکشی ها در هلند ، شمال آفریقایی ها در فرانسه ،‌ آسیایی ها در انگلستان و مسلمانان سیاه پوست در آمریکا ،‌ همه تهدید به حساب می آیند. در حالی که یهودی های ارتدکسی تهدید محسوب نمی شوند.

اینکه غرب و به خصوص آمریکا در پی ساختن یک دشمن بین المللی برای خود است تا منافع خود را بهتر پی بگیرد ، سخن درستی است. به همین منظور آنان اسلام و جهان اسلام را به عنوان دشمن معرفی می کنند ،‌ از کاه کوه می سازند ، مسائل را بزرگ جلوه می دهند و اختلافات را در جهان اسلام تشدید می نمایند ، ولی یک پرسش باقی می ماند ،‌ که حنفی آن را بی پاسخ گذاشته است.

‌پرسش این است: آیا جهان اسلام گزینه مناسبی برای این انتخاب غرب بوده است ؟ و آیا زمینه های سوء استفاده وجود داشته است ؟ آیا کاهی وجود داشته که غرب از آن کوه بسازد و مسئله ای موجود بوده تا غرب آن را بزگ جلوه دهد ؟ و آیا بین کشورهای جهان اسلام اختلافاتی وجود داشته تا غرب به آنها دامن بزند ؟

2 . جهانی شدن

به نظر حنفی ، جهانی شدن بحث جدیدی نیست ، بلکه موضوعی است که در طول تاریخ وجود داشته است.‌ جهانی شدن همواره یک نظام جهانی بوده است ، بدین معنی که قدرتمند ، جهانی و مرکز بوده و ضعیف محلی بوده است.

بر اساس نقشه های باستان ، چین مرکز جهان بوده و پارس و روم بر سر مرکزیت منازعه داشته اند ،‌ پس از آن اسلام جانشین هر دو شد ، سپس بر اثر حمله تاتارها و مغول ها از شرق ، صلیبی ها از غرب ، جهان اسلام به ضعف گرایید و غرب مرکز جهان شد و با عبور از اقیانوس اطلس ، نیمکره غربی را در اختیار گرفت.

از آغاز تا پایان عصر مدرن ، ‌اروپا مرکز بود و آسیا ، افریقا و امریکای لاتین حاشیه قلمداد می شدند ؛‌ بنابراین بحث امروز جهانی شدن امری نیست که پس از فروپاشی بلوک شرق حادث شده باشد ، بلکه همیشه وجود داشته و بیانگر میل قدرتمند به حفظ اقتدار ، حاکمیت و توازن قدرت بین مرکز و حاشیه بوده است. منتها تغییری که حاصل شده نوع تسلط و حاکمیت در روند جهانی شدن است.

استعمارگری و تجاوز به معنی سابق آن پایان پذیرفته ولی استثمار اقتصادی ، وابستگی علمی و سلطه فرهنگی با ابزارهای جدید همچنان ادامه دارد ،‌ درحال حاضر و پس از فروپاشی بلوک شرق ،‌ جهانی شدن نوع جدیدی از هژمونی غربی است.

حنفی مفهوم « جهانی شدن » را از واژه های ساخته و پرداخته غرب در مراکز پژوهشی ـ امنیتی و اطلاعاتی امریکا برای سلطه بیشتر و حفظ منافع شان می داند ،‌ همچنان که اصطلاح « خاورمیانه » را ساخته و پرداخته انگلیسی و برچسب نامناسبی برای کشور های اسلامی قلمداد می کند.

به نظر وی جهانی شدن نه یک مفهوم اساسی ، بلکه « وجودی متعین » ‌ است و نه یک عامل بنیادی ، بلکه « واقعیتی تصادفی » است. این مفاهیم ساختگی ، به منظور بیگانه ساختن اعراب ـ و جهان اسلام ـ از هویت خود صورت گرفته تا چالش بین سواحل شمال و جنوب مدیترانه و بین غرب و اسلام ـ‌ با توجه به سوابق تاریخی ـ‌ کاهش یابد.

خاورمیانه در این موج جدید ، یعنی جهانی شدن ، نقش جدید تری به جز آنچه بریتانیا در نظر داشت ایفا می کند و آن یافتن یک هویت جدید سیاسی است که اعراب و اسرائیلی ها را شامل می شود. این دو دشمن دیرینه ،‌ در خاورمیانه ای زندگی می کند که حتی قابل گسترش به یونان و ترکیه و ایران نیز هست و این منطقه نه فقط مسلمانان ، بلکه یهودیان را نیز شامل می شود. در نتیجه آیندة‌ خاورمیانه مجموعه ای از منافع و ملت هاست که اسرائیل در آن ها نقش محوری را برای مدرن سازی ایفا خواهد کرد.

حنفی جهانی شدن را مفهومی نه حقیقی ، بلکه مصنوعی می داند که با کمک انقلاب اطلاعات و فناوری رسانه ای و وسایل ارتباط جمعی ، مرزهای بین ملت ،‌ فرهنگ ، ارزش ها و نظام های ارزشی ، و سنت ها را فرو ریخته است و خود به یک « ایدئولوژی » تبدیل گشته است ، ایدئولوژی ای که هدف آن گذشتن از اقتصاد بازار آزاد و پایان برنامه ریزی اقتصاد و اقتصاد دولتی ـ‌ پس از فروپاشی سوسیالیسم در سال 1991 ـ‌ است.

در این چرخه ، فقط دو طرف وجود دارد :‌ تولید یا مصرف ،‌ خلق یا تقلید ، صادرات یا واردات ، بودن در مرکز یا حاشیه. به نظر حنفی ، ‌سایر مفاهیم مثل جامعه مدنی ، حقوق بشر ،‌ آزادی ، دموکراسی ،‌ برخورد تمدن ها ،‌ پایان تاریخ ،‌ جنسیت و ... همه به کمک آن هدف غرب آمده اند.

جامعه مدنی جایگزینی برای دولت معرفی می شود ،‌ و جامعه ای است که آن را اتحادیه ها و سازمان های غیر دولتی اداره می کنند ،‌ جامعه آزاد پیش شرطی برای اقتصاد آزاد بدون دخالت دولت است. جنگ بر سر حقوق بشر و نه حقوق مردم است.

افراد دچار شکاف جنسیتی زن ـ مرد شده اند و آزادی زن نیز به دنبال آزادی فرد تحقق یافته است ،‌ فمنیسم جزئی از جامعه مدنی تلقی می شود و کشمکش برای آزادی و برابری ،‌ از جنسیت و نه از کشمکش های سیاسی ـ‌ اجتماعی ،‌ آغاز می شود ، منازعه بر سر آزادی و دموکراسی نیز صرفاً مناقشه برای آزادی و دموکراسی به عنوان بخشی از حقوق طبیعی نیست ، بلکه پیش شرطی برای اقتصاد آزاد است.

نهضت سبزها ،‌ نه علیه گسترش بیابان ها در افریقا ، بلکه علیه آلودگی هوا در غرب مبارزه می کنند و به دنبال حفاظت از محیط زیست در غرب از طریق دفن زباله های هسته ای در جهان سوم هستند.

فروپاشی نظام های سوسیالیستی به معنای پیروزی سرمایه داری و اقتصاد بازار آزاد تلقی شده ،‌ تاریخ پایان یافته ،‌ رسالت تحقق پذیرفته ، مسیح ظهور کرده و فرایند کامل شده است. اما برای حاشیه که جوامع سنتی در آن قرار دارند ، برخورد تمدن ها سرنوشت آنهاست ، برخوردی که احیای حقیقی هژمونی سیاسی ، اجتماعی و اقتصادی غرب را در پی خواهد داشت.

به نظر حنفی جهانی شدن ،‌ جهان تک قطبی را به عنوان نظم نوین جهانی معرفی می کند و در مقابل هیچ چالشی ـ حتی بالقوه ـ انعطاف ندارد. جهان دو قطبی برای همیشه پایان یافته است و چالش در مقابل سیاست های جهانی شدن از آسیا بر نمی آید ، چون سرپا بودن کشور های آسیایی به سرمایه غرب وابسته است.

آمریکای لاتین نیز که زادگاه چگوارا و الهیات رهایی بخش بوده ،‌ دچار فقر ، مواد مخدر و سرکوب شده است. آفریقا هم دچار جنگ های داخلی ، قحطی ، وبا ، نسل کشی و دیکتاتوری است.

اما جهان اسلام ، به رغم وابستگی اش به ایالت متحده به رسمیت شناختن اسرائیل ، مشغول کشمکش با غرب است و از هویت فرهنگی و استقلال خود در دنیای جهانی شده دفاع می کند. به همین دلیل مورد تهدید و خصومت قرار دارد. جنبش های اسلامی در حال تجربه اندوزی و قوی تر شدن هستند و اسلام سیاسی اجتماعی با تجربه های ارزشمند خود به عنوان یک جانشین مطرح است.

به هر حال حنفی معتقد است این که جهان اسلام روند دوران تاریخی خاص خود را دارد، به معنی انزوای آن از جهان و روند جهانی شدن نیست ، هیچ فرهنگ و تمدنی به اندازه اسلام برای سایر نگرش ها و فرهنگ ها احترام قائل نبوده و محترمانه برخورد نکرده است، اما در روند جهانی شدن چالش بر سر این است که جهان از آن کیست؟ جنوب یا شمال ، خود یا دیگری ، و بالاخره جهان از آن مرکز است یا چند قطبی خواهد بود.

چرا به جای جهان تک قطبی ، جهان با وابستگی متقابل و چند قطبی نداشته باشیم؟ چگونه است که فرهنگ مرکز که بر تکثر گرایی ، نسبی گرایی و نیهیلیسم مبتنی است ، از جهانی شدن و جهان تک قطبی حمایت می کند؟

حاشیه که همواره بر جزم گرایی ، یک جانبه گرایی و استبداد شرقی متهم می شود ، هم اکنون از جهان چند قطبی دفاع می کند که چین ، مالزی و ایران از جمله این کشورها هستند. جهان برخوردار از وابستگی متقابل ، جهان جهانی شده بدون از دست دادن حاکمیت ملی و استقلال خواهد بود.

به نظر حنفی جهانی شدن تنوع سازنده ما را تهدید می کند و برخلاف منطقه گرایی است. جهانی شدن ، تک سیستمی شدن جهان را به دنبال دارد چون در بازار آزاد مبتنی بر رقابت و فناوری اطلاعات ،‌ کشور های خاصی برنده می شوند ، به نظر او برخورد تمدن ها زمینه را برای جهانی شدن فراهم می سازد و این روند تحمیل امر و نهی های غرب است.

حنفی توضیح می دهد جهانی شدن اگر چه برای مرکز تراکم قدرت ایجاد می کند ولی برای حاشیه انشعاب ، تشتت و پراکندگی به دنبال دارد. چون افزایش قدرت کل مستلزم ضعف جزء هاست ، به همین دلیل اختلافات در جهان اسلام تشدید و حتی در رسانه های عمومی دامن زده می شود و انواع تعصبات قومی ، نژادی ، مذهبی و ... مطرح می گردد در حالی که اتحادیه اروپا همیشه مورد تمجید است.

3 . برخورد تمدن ها

حنفی معتقد است که بحث برخورد تمدن ها نیز همانند بحث پایان تاریخ ، در جهت پروژه غرب برای هجوم بر حرکت های اسلامی و پوشاندن ضعف های خود صورت می گیرد.

اصلاً آیا برخورد تمدن ها مفهوم درستی است؟ و به چه معنی است؟ چگونه در جهانی که منازعات به پایان رسیده و عموماً صلح برقرار است ، جنگ تمدن ها در می گیرد؟‌ و اساساً آیا عرصه های فرهنگی و تمدنی ، از عرصه های سیاسی و اقتصادی تفکیک پذیرند؟

حنفی با اشاره به این که شبه جزیره عربی در گذشته به روی همه فرهنگ های مجاور اعم از یهودی و نصرانی و فارسی و حبشی باز بوده ،‌ بحث گفتگو را به خصوص در عرصه های علمی و فرهنگی تاریخ اسلام مورد بررسی قرار می دهد.

او با اشاره به جریان استعماری غرب از قرن پانزدهم و اهتمام آن به نابودی تاریخ ، فرهنگ ها و تمدن های کشور های مستعمره با زور و خشونت ،‌ معتقد است که در این دوره همه چیز به ضرر پیرامون و به نفع مرکز رقم خورد.

در نتیجه رابطه آن ها به تضاد و منازعه تبدیل شد و طبیعی بود که این رابطه ، تفاهم مشترک و گفتگو نباشد. جریان تبشیری نیز همین روند را در کشور های جهان سوم و تحت استعمار دنبال کرد.

در حال حاضر نیز با موفقیت های علمی و پیشرفت تکنولوژی و با توجه به ایجاد آزادی و دموکراسی و قانون و اهتمام به حقوق انسان و حقوق شهروندان ،‌ غرب به نمونه ای برای تمدن جهانی تبدیل شد و مقیاس و معیار پیشرفت بشر قلمداد گردید و به ترویج فرهنگ خود در سایر کشور ها پرداخت.

هر چه روند غربی کردن قوی تر می شود، دفاع از فرهنگ های محلی نیز بیشتر جان می گیرد و شدیدتر شدن هجوم فرهنگ مرکز به فرهنگ های اطراف با دستگاه های تبلیغاتی و کتاب ها با هدف هضم آن ها ، منازعه را شدیدتر می کند و نقد تمدن غرب برای رهایی از آثار آن را به دنبال دارد و این همان چیزی است که حرکت اسلامی از آن به عنوان « پروژه فرهنگ غرب » یاد می کند و در مقابل آن به دفاع از هویت و فرهنگ اسلامی پرداخته است.

در چنین حالتی ، برخورد تمدن های ملی با تمدن غالب ریشه می گیرد. برخورد تمدن ها موقعی پیش می آید که یک تمدن ،‌ صفت جهانی به خود می گیرد و خود را معیار همه تمدن ها می داند و با نفی چارچوب تاریخی و مکانی از خود ، خود را تنها تمدن به حق و بقیه تمدن ها را محلی ، تاریخی ، خرافی ، جادویی‌ ، غیر عقلانی ، بدوی ،‌ دینی ، عقب مانده و اسطوره ای معرفی می کند.این نوع رفتار که در تاریخ تمدن های بشری بی نظیر است تحمیل کردن منازعه ، و برخورد از یک طرف به طرف های دیگر و از مرکز به پیرامون است.

گفتگوی تمدن ها موقعی شکل می گیرد که هیچ تمدنی خود را بالاتر از سایرین نداند و هدف آن سیطره و تسلط بر سایر تمدن ها یا استفاده های اقتصادی و سیاسی از آن ها نباشد و تمدن اسلامی در طول تاریخ چنین نمونه ای برای گفتگو بوده است.

4 . پایان تاریخ

حنفی معتقد است که دستگاه های تبلیغاتی و مراکز تحقیقاتی غرب برای مشغول کردن جهانیان به این بحث و حاشیه راندن آن ها ، به طرح و اشاعه نظریه هایی مثل پایان تاریخ ، برخورد تمدن ها ، نظم نوین جهانی ، پست مدرنیسم و ... پرداخته اند تا همچنان غرب را مرکز نوآوری و ابداع و دیگران را شارحان دستاورد های آنان معرفی کنند.

بحث پایان تاریخ نه تنها جدید نیست بلکه در طول تاریخ مطرح شد که در اصل پایان بازگشت به یونان قدیم بود. در قرن پانزدهم یعنی دوره اصلاح دینی ، برای دومین بار پایان تاریخ اعلام شد و این تاریخ همان مسیحیت کاتولیکی بود که مسیحیت را به انحراف برده بود و با ظهور لوتر پایان یافت.

قرن شانزدهم برای سومین بار پایان تاریخ اعلام شد و آن پایان دوران قدیم به طور کلی و آغاز دوران جدید بود،‌ یعنی پایان تبعیت از افلاطون و ارسطو و آغاز تکیه بر خود ، پایان سلطه قدما و متون یونان یا آثار ترجمه شدة‌ عربی و آغاز سلطه عقل و نقد و تحقیق.

در قرن هفدهم برای چهارمین بار پایان تاریخ اعلام شد و منظور از آن پایان « فکر بدون راهکار »‌ و پایان « تأملات بدون ارائه قواعد هدایت کننده ذهن به حقیقت » بود ، آغاز معرفت عقلی دکارت و شیوه های تجربی بیکن بود.

در قرن هجدهم برای پنجمین بار پایان تاریخ اعلام شد و این زمان انقلاب فرانسه بود و منظور از آن پایان پادشاهی و آغاز جمهوری قانون اساسی بود. پایان بندگی ، زور ، ظلمت ،‌ سلطه ، و آغاز آزادی و روشنگری ، پایان سلطه رد معرفت سیاسی و تفاوت های طبقاتی و سلطه رجال دین ، و آغاز برابری و آزادی.

در قرن نوزدهم برای ششمین بار پایان تاریخ اعلام شد و این دوره زمان ایده آلیسم در آلمان و پوزیتیویسم در فرانسه و علوم طبیعی و انقلاب صنعتی در انگلستان بود و منظور از پایان تاریخ پایان نقش آفرینی تمدن های شرق و حتی یونان وعرب ، و تجسم حقیقت در تاریخ بود. فلسفه به پایان رسید و همه چیز کامل شد و برای تاریخ آینده ای قابل تصور نبود ، همه چیز در عقل فیلسوف یا وجدان هنرمند یا نظام سیاسی جدان محقق می شود.

بالاخره در قرن بیستم برای هفتمین بار ، بعد از جنگ جهانی دوم پایان تاریخ اعلام شد ، اوج حلم غربی ، و در دوران جدید و ایده آلی غربی بعد از دو جنگ بنیاد کن. آغاز ظهور افکار نیستی و تناقض ، مرگ خدا ، سپس مرگ انسان ،‌ و پیدا شدن مفاهیمی مثل سقوط و افول و پایان و دگرگونی و نابودی و اضمحلال ؟ آغاز شکستن عقل و نقد روشنگری و نقد مدرنیته ، و غرب به نابودی آنچه خود بنا کرده بود ،‌ مثل روشنگری وقواعد مدرنیته پرداخت.

پس از فروپاشی اتحاد شوروی و نظم کمونیستی و بلوک شرق ، که یکی از نشانه های سستی و احتمالاً فروپاشی عمومی در قرن بیستم بود ، غرب سرمایه داری فرصت را غنیمت شمرد و پایان تاریخ اعلام کرد.

به نظر حنفی تاریخ فقط تاریخ غرب نیست و پایان تاریخ برای غرب پایان است نه برای ما. برای دنیای عرب و جهان اسلام و سایر کشورهایی که از بند استعمار رها شده اند و تجربه های گرانقدری در اختیار دارند، آغاز تاریخ است و وظیفه مراکز تحقیقاتی و رسانه های جهان اسلام نه شرح و تبیین پایان تاریخ غرب ، بلکه ابداع آغاز تاریخ برای ما و خروج از تبعیت فکری دیگران است تا این احساس که ما دچار نقصان نظری هستیم و برتری نظری همیشه از آن دیگران است از بین برود.

5 . تروریسم

حنفی به بحث تروریسم فردی و تروریسم دولتی می پردازد و ضمن رد آن به سبب کشته شدن کودکان و زنان و کهنسالان در بمب گذاری ها یا انواع انفجار ها ، این پرسش را مطرح می کند که چرا تروریسم فردی پدید می آید ؟ فردی که به این عمل مبادرت می روزد ، خشونت را در مورد خود و دیگران روا می دارد و قبل از این که دشمنان اش را منفجر کند ، خود را منفجر می سازد و برایش مهم نیست که او را چه می نامند.

آیا او تروریست متولد شده است یا شرایط سیاسی اجتماعی او را به این راه برده است؟ چنین شخصی سرزمینش را از دست داده ، وطنش را غصب کرده اند و پناهنده سیاسی شده ،‌ منزلش ویران و خانوده اش از بین رفته اند ، گذشته اش ضایع شده و هیچ آینده ای ندارد ، در همه چیز زیان کرده و به جز جانش که نمی داند برای چه به او داده اند چیزی در اختیار ندارد، با آنچه از او مانده به استقبال شهادت می رود تا شاید در آسمان ها چیزی به دست آورد، بعد از اینکه در زمین دچار خسران شد.

چرا مقاومت مشروع در لبنان و فلسطین تروریسم نامیده می شود ولی اشغال گر در جای خود باقی می ماند و به خشونت و قتل بی گناهان ادامه می دهد؟ و این تروریسم دولتی است. تروریسم فردی در اصل واکنش و پاسخ به تروریسم دولتی است. اگر دولت حقوق سیاسی اجتماعی افراد را تضییع نسازد و حق قانونی و شرعی آن ها را سلب نکند ، آن ها دست به ترور نمی زنند و پدیده تروریسم از بین خواهد رفت.تروریسم را دیگران بر ضد ما روا می دارند و آنان متهم و ما مبرا هستیم و چون در نهایت ما قربانی و آنها جلاد هستند.

حنفی با یادآوری این که تا سخن از تروریسم به میان ما می آید فوراً‌ به خاورمیانه و جهان اسلام اشاره می شود و بین اسلام و خشونت ارتباط سازمانی ایجاد کرده اند ، نمونه های تروریسم اروپایی را در حال حاضر علیه مسلمانان مورد بررسی و بحث قرار می دهد و در نهایت نتیجه می گیرد که از نظر غرب و دستگاه های تبلیغاتی آن ، تروریسم در سطح فردی که در اصل دفاع مشروع انسان ها برای حقوقشان است تروریسم محسوب می شود ولی تروریسم دولتی که در سطح بسیار گسترده تر و با فجایع عمیق تر در حق انسانیت انجام می شود تروریسم محسوب نمی گردد.

حنفی به تروریسم دولتی دیگری نیز اشاره می کند و آن نه تروریسم خارجی و دولت های امریکا و اسرائیل ، بلکه تروریسم دولت های مسلمان نسبت به ملت خودشان است.

به نظر او گاهی یک دولت اسلامی نسبت به گروه ها ، افراد و شهروندان جامعه خود تروریسم محسوب می شود ، زیرا بر همه امور سیطره دارد و اجازه هیچ فعالیتی خارج از چارچوب فردی و گروهی و تفکراتش نمی دهد.

در این کشور ها به جریان های سیاسی و فکری که با حاکم و پادشاه موافق نباشند ، اجازه فعالیت داده نمی شود و دستگاه حکومت به نمایندگی از خدا ، آن را غیر شرعی اعلام می کند ، در حالی که این افکار با شرع تناقضی ندارند ، بلکه با فکر حاکم و اطرافیان اش سازگار نیستند. اگر آن جریان ها و گروه ها بخواهند افکار خود را مطرح سازند و پا را از محدودیت های ایجاب شده فراتر بگذارند ، به براندازی متهم شده و به محاکم قضایی فرا خوانده می شود و این خود نوعی تروریسم دولتی در داخل کشورهاست.

حنفی حادثه یازده سپتامبر را جدال بین دو قدرت می داند : یکی قدرت آشکار که همان ایالات متحده امریکاست و دیگری قدرت پنهان که تصمیم گرفته با منطق زور با آن روبرو شود و با استفاده از عنصر غافلگیری ، نماد های سلطه اقتصادی یعنی سازمان تجارت جهانی ، سلطه نظامی یعنی پنتاگون و سلطه سیاسی یعنی کاخ سفید را مورد هدف قرار دهد.

به نظر وی همه یازده سپتامبر 2001 را به یاد دارند ولی هیچ کس 28 سپتامبر 2000 را به یاد ندارد و این آغاز دومین انتفاضه فلسطینی هاست که به حال خود رها شد و با تخریب منازل ، شخم زدن زمین ها ، کشتار کودکان و زنان ، ترور فعالان فلسطینی و هزار جنایت دیگر اسرائیل همراه بود.

سپتامبر اول را باید واکنشی به سپتامبر دوم دانست. سپتامبر نیویورک نتیجه سپتامبر جنین و رام الله و طولکرم و نابلس و الخلیل بود. بنابراین حادثه سپتامبر جدال بین قدرت هاست و از جدال دیدگاه ها ناشی می شود. آیا تا زمانی که دیدگاه ها تغییر نکند ، جدال قدرت ها فرو خواهد کاست ؟ و آیا علائمی وجود دارد که نشان دهد این جدال در حال فروکش کردن است و طرفین درگیری در مسیر اعتماد به یکدیگر اند؟

حنفی معتقد است تاکید بر متن و شعائر و جهاد و مبارزه و مقاومت ، در بطن اسلام سنتی نهفته است و همین اسلام است که در طول تاریخ به امت مسلمان حیات و بقا داده است و چه بسا بخواهد در مقابل امریکا به یک قطب تبدیل شود ، و چون هنوز در قلب مسلمانان جای دارد و زنده است ، از چنین توانی برخوردار است.

به نظر حنفی تا هنگامی که احساس ستم و ناکامی در بین مسلمانان وجود داشته باشد ، تنش بین اسلام و غرب نیز باقی خواهد ماند.

نتیجه گیری

مباحثی که حسن حنفی در باب جهان اسلام ، غرب و جهانی شدن بدان می پردازد اگر چه در برخی موارد به مباحث ژورنالیستی نزدیک می شود و جنبه شعاری به خود می گیرد ، موضوعات بسیار عمیق و جدی دنیای کنونی ماست.

شاید شباهت این مباحث به گفتار های ژورنالیستی و شعاری به این دلیل باشد که همیشه به طور سطحی و احساساتی با این موضوعات برخورد شده است و اغلب افراد و جریان هایی که به این مباحث می پردازند ، از تخصص و آگاهی کافی و آکادمیک در حوزه های سیاسی و اجتماعی برخوردار نیستند ئ بحث ها را به توده مردم کشانده اند و متناسب با سطح فکری عموم مردم ، رنگ و بویی عوامانه به این مباحث داده اند.

رویکرد حنفی به این مباحث رویکرد کاملا جدیدی است که می تواند عامل پویایی و حتی منشا یک تحول اساسی در جهان اسلام گردد. البته جوهره گفتمان حنفی را در اندیشه های متفکران اصلاح گرای گذشته مثل علی شریعتی ، اقبال لاهوری و به خصوص سید جمال الدین اسد آبادی می توان یافت و حنفی در اصل آخرین حلقه این جریان روشنفکری مسلمان است که سر سلسله آن سید جمال الدین اسد آبادی بود.

نکته مهم این است که حنفی در زمان ما سخن می گوید و نکته مهم تر این که حنفی هم غرب را خوب می شناسد و هم جهان اسلام را ، هم به فلسفه غرب آگاهی دارد و هم به فلسفه و کلام اسلامی و بالاخره او در علوم اسلامی مثل حدیث ، فقه و اصول ، یک متخصص است.

نکته مهم دیگر این که به نظر می رسد دیدگاه حنفی نسبت به غرب کاملا عقلانی ، غیر متعصبانه ، واقع گرا و به دوراز افراط و تفریط است.بنابراین ، آرا و افکار چنین فردی قابل توجه و دارای اهمیت است،حتی اگر شبیه مباحثی باشد که واعظان برای عموم مردم مطرح می کنند.

نویسنده : سید محسن موسوی زاده ; ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٤ شهریور ،۱۳۸٩
comment نظرات () لینک