معتزله


+ از ابن رشد تا محمد ارکون

 

منبع: روزنامه - شرق -نشر 28/07/1383

نویسنده: هاشم - صالح  مترجم: مجید - مرادى

در آخرین ماه سال میلادى ۲۰۰۳ پنجمین جایزه ابن رشد به متفکر الجزایرى محمد ارکون داده شد، این جایزه به حکم دلالت نمادین درجه یک آن بسیار مهم است. زیرا ابن رشد تا امروز تنها متفکر عرب _ مسلمانى است که توانست غرب را درنوردد و به متفکرى جهانى تبدیل شود و اهمیت او از فلاسفه بزرگ اروپایى مانند توماس آکوئیناس و فلاسفه پس از او کمتر نیست. ابن رشد، حتى به استادى براى غرب لاتین و به تعبیر بهتر، استاد اساتید غربى در دانشگاه هاى مشهورى مانند سوربن و بولونیا (ایتالیا) و آکسفورد تبدیل شد و اندیشه اش به جریانى گسترده تبدیل شد که جریان رشدى و در زبان هاى بیگانه به Averroisme خوانده شد. تا امروز هیچ متفکر عرب یا مسلمانى نتوانسته است به این رتبه دست یابد. البته شاید بتوان ابن سینا را تنها متفکرى دانست که در دوره اى رقیب ابن رشد بوده ولى نه با تاثیرى در حد تاثیر ابن رشد. از دیرگاه بر آن بوده ام که محمد ارکون، ابن رشد اعصار جدید است، البته با چندین تفاوت و اولین این تفاوت ها، تفاوت در زمانه است. ابن رشد در هشتصد سال پیش (۱۱۹۸ _ ۱۱۲۶ م) زیسته و از دنیا رفته است، یعنى در متن قرون وسطى (براساس تقسیم اروپایى تاریخ اندیشه) ولى همین دوره که براى اروپا دوره تاریکى بوده، دوره طلایى تمدن اندلس و عربى _ اسلامى بوده است. درست پس از دوره ابن رشد است که عصر انحطاط و جمود ما و سپس ورود ما به قرون وسطاى حقیقى خودمان آغاز مى شود؛ دوره اى که هنوز از آن خارج نشده ایم و شاید بتوان گفت در حساس ترین و پرتنش ترین لحظه هاى آن قرار داریم.به تعبیر دیگر مى توان گفت درست در زمانى که اروپا، اندک اندک از حال و هواى قرون وسطى و تاریکى حاکم بر آن خارج مى شد، ما (جهان اسلام) اندک اندک شروع به فرو رفتن در چنین فضایى کردیم. درست در زمانى که اروپایى ها، آغاز به ترجمه و شرح ابن رشد و پایه گذارى نوزایى آینده خود بر اندیشه هاى او کردند، ما آغاز به لعن او و بیزارى جستن از او و به حاشیه راندن اندیشه هاى او کردیم. تا همین اکنون نیز، در نگاه بخش هاى وسیعى از جریان اسلام گرا و یا حرکت هاى بنیادگراى معاصر، ابن رشد فردى بدعت گزار و فاسدکیش و خارج از اسلام شمرده مى شود.

به همین سبب ارکون، اصطلاحى ویژه براى دلالت بر این وضع اختراع کرده و چه در درس هاى هفتگى مشهورش در دانشگاه سوربن و چه در کتاب ها و نوشته هایش این اصطلاح را به کار برده است: جامعه شناسى شکست یا کامیابى. ارکون با طرح این اصطلاح مى خواهد بگوید چرا اندیشه ابن رشد در یک زمینه خاص و مشخص _ یعنى در جهان عرب و جهان اسلام _ به شکست کشیده شده است ولى در طرف دیگر ساحل مدیترانه _ یعنى در جهان اروپایی_ کامیاب شد؟ چرا نوشته هاى ابن رشد، چونان اسکناسى بى بها در سرزمین اسلام رها ماند با اینکه وى از یکى از ریشه دارترین خاندان هاى اندلس مسلمان برخاسته بود و حتى جد ابن رشد نیز قاضى القضات بود؟ پرسش اساسى در اینجا است که چرا اندیشه عقلانى یا فلسفى در جهان اسلام به شکست انجامید ولى در اروپا پیروز شد و این تمدن شگفت را که به خوبى مى شناسیم پدید آورد؟

ارکون، زمانى که این پرسش را مطرح مى کند، نه فقط به ابن رشد که به وضع خود نیز مى اندیشد. زیرا وى از آن مى ترسد که بلایى که ۸۰۰ سال پیش بر سر سلف بزرگش ابن رشد آمد، امروز بر سر خود او بیاید. واقعیت این است که فقهاى مالکى، یعنى پاسداران راست کیشى (ارتدوکس) که هشتصد سال پیش، ابن رشد را مورد هجوم و محاصره قرار دادند، هنوز نیز حضور دارند و چه بسا قدرتشان، امروزه بیش از آن دوره باشد. با این تفاوت که عقلانیت فلسفى امروز تبدیل به عقیده اى جهانى شده و این امکان برایش فراهم است که آنان را در حصر قرار دهد و شرشان را کوتاه کند. از این رو من با بدبینى ارکون که احتمال شکست دوباره اندیشه فلسفى در جهان اسلام را مى دهد، موافق نیستم. درست است که برخوردها شدید خواهد بود و نیروهاى تاریک اندیش و تباه گر، به لحاظ اجتماعى _ یا عددى _ مسلط خواهند بود ولى آینده و روند مدرنیسم جهانى فراگیر بر ضد این جریان خواهد بود و نباید اهمیت نیروهاى جدید رو به فزونى در جاى جاى جهان عرب و اسلام را دست کم گرفت. این جریان، به فضل خدا موجود است و تا آن حد که تصور مى شود، ضعیف نیست. این جریان روز به روز رو به فزونى و گستردگى است، هر چند سروصداى بنیادگرایان بر آن سایه افکنده است.

محمد ارکون، موضع خویش را نسبت به ابن رشد در چندین جا روشن کرده است یکى در کتاب «صدمه ابن رشد، کیف صنع فلاسفه العرب اوروبا» (شوک ابن رشد، چگونه فلاسفه عرب اروپا را ساختند) است. این کتاب با مشارکت چند تن که یکى از آنان ارکون است تهیه شده است. ابن رشد در مقاله اى که در این کتاب دارد به طرح این پرسش پرداخته است که آیا ابن رشد مى تواند در وضع کنونى ما نقشى را بازى کند؟ آیا ابن رشد مى تواند ما را در برون شد از بن بستى که بدان گرفتار آمده ایم یارى کند؟ پاسخ ارکون به این پرسش این است که ابن رشد مى تواند ما را بر تسامح و دقت فکرى و گشودگى عقلى بر روى فرهنگ هاى بشرى برانگیزد، همان گونه که خود وى تا نهایت حد ممکن بر روى ارسطو و فلسفه اروپایى گشوده بود. بنابراین ما نیز اکنون مى توانیم دریچه هاى فکرمان را به روى فلسفه اروپایى _ که جایگزین فلسفه یونانى شده است _ بگشاییم، زیرا مدرنیسم اروپایى نسبت به روشنفکر عرب و مسلمان امروز به مثابه فلسفه یونانى است نسبت به فلاسفه عرب و مسلمان دیروز.

از این رو تجدید اعتبار اندیشه ابن رشد و گنجاندن آن در برنامه هاى آموزش متوسطه و دانشگاهى در تمام کشورهاى عربى _ اسلامى، بى تردید، برنامه اى مفید خواهد بود و چه شایسته است که آثار ابن رشد از زبان عربى قدیم به زبان عربى معاصر ترجمه و تلخیص و ساده سازى شود تا دانشجویان آنها را بهتر درک کنند. همین کار را درباره دیگر فلاسفه بزرگ اسلامى مانند فارابى، الکندى و ابن سینا و... مى توان انجام داد.

این کار، در حقیقت پیامى است به تمام دانشجویان که در میراث عربى _ اسلامى شان جریانى دیگر _ غیر از جریان بنیادگراى متعصب که از هفتصد سال پیش تاکنون بر ما مسلط شده - یافته شده است. اما این جریان به حاشیه رانده و سرکوب شده است، چندان که امروز ما (به غلط) فکر مى کنیم تمام میراث اسلام، همین جریان بنیادگرا است. این جریان متعصب، سبب عقم میراث شده و رویه دیگر و درخشان آن را نابود ساخته، گویى که چنین رویه درخشانى هیچ گاه وجود نداشته است. مقصود از این رویه درخشان، همان جریان عقلانى و انسانى اى است که در جمع میان جوهر رسالت قرآنى از یک سو و فلسفه ارسطویى و افلاطونى از سوى دیگر موفق بوده است. این جریان شخصیت هاى بزرگى دارد مانند ابن رشد، جاحظ، ابوحیان توحیدى، ابن مسکویه و ابوالعلا معرى و... اما آیا این، براى برون شد از محنتى که اکنون از آن رنج مى بریم کافى است؟ طبعاً پاسخ منفى است. تفاوت اساسى عصر ابن رشد و عصر ارکون همین جا نهفته است. زیرا ابن رشد، به رغم عظمت اش، محکوم و محصور سقف معرفتى اى بوده که نمى توانست از آن فراتر رود و این همان سقف قرون وسطى بود. در حالى که ارکون در سایه سقف معرفتى قرون جدید قرار دارد و چه بسیار است فاصله عقلانیت قرون وسطى و عقلانیت قرون جدید!

سال هایى روشن بین این دو دوره فاصله افکنده است. ابن رشد با همه عقلانیت و جسارتش در تاویل (هرمنوتیک) آخر کار، چاره اى جز تن دادن به علم الهیات نداشت، و این از آن رو بود که فلسفه در قرون وسطى در جهان اسلام _ همانند مسیحیت _ خادمى ذلیل براى الهیات بود. عقل بشرى تنها در عصر روشنگرى اروپایى _ یعنى دوره اى طولانى پس از مرگ ابن رشد _ توانست از مسلمات لاهوتى (الهیاتى) رهایى یابد. بنابراین نباید در ارزش کار ابن رشد دچار مبالغه گویى شویم. باید او را در ضمن شرایط عصر و امکانات زمانه اش قرار داد. در این صورت درک خواهیم کرد که گسست معرفت شناختى عمده پس از نیمه قرن هجدهم پدید آمد و در دو قرن نوزده و بیست تثبیت شد. تنها در این دو سه قرن اخیر بود که عقل بشرى براى نخستین بار از همه مرجعیت هاى بیرونى رها شد و به استقلال دست یافت و خود مرجع خویش شد. این امر در عصر ابن رشد امکان نداشت، زیرا انقلاب فیزیکى یا علمى هنوز به وقوع نپیوسته بود، یعنى هنوز کوپرنیک و سپس گالیله و نیوتن پایه هاى سنتى علم را نلرزانده بودند و کانت و دکارت ظهور نیافته بودند، در نتیجه باید گفت پس از ظهور کانت و دکارت، ابن رشد تنها ارزش تاریخى دارد.

منظور از این سخن چیست؟ منظور از این سخن آن است که تمام مدرنیسم (نوگرایى) علمى و فلسفى پس از «عصر طلایى» تمدن عربى _ اسلامى پدید آمد و این فرصت براى ما فراهم نشد تا در هیچ یک از مراحل آن مشارکت ورزیم. این مدرنیسم به تمامى در بیرون از ما و در دوره میان قرن شانزدهم و قرن بیستم شکل گرفت. به همین سبب احیاى فلسفه عربى _ اسلامى و گنجاندن آن در ضمن برنامه هاى درسى دانشجویان کافى به نظر نمى رسد. باید تمام رهاوردهاى جدید در عرصه علم و معرفت که از قرن شانزدهم میلادى به این طرف _ یعنى در زمانى که ما در سایه کابوس امپراتورى عثمانى به خوابى عمیق رفته بودیم _ حاصل شده است، به آن اضافه شود. این رهاوردهاى جدید همان چیزى است که ارکون از آن با عنوان فتوحات علمى و فلسفى بزرگ مدرنیسم یاد مى کند. افزون بر این فتوحات، باید از فتوحات الهیاتى یا نوآورى هایى که در خود علم دین پدید آمده است، یاد کرد.

حوزه این فتوحات، در فرهنگ عربى _ اسلامى، حوزه «نیندیشیده» یا «نیندیشیدنى» است.روشن است که ما نه تنها در علوم دنیوى یا تکنولوژیکى تأخیر داریم، که حتى در علوم دینى نیز همین وضع را داریم! دلیل عقب ماندگى ما این است که اروپا شاهد سه انقلاب لاهوتى (الهیاتى) بوده است که آن را از الهیات پیش از مدرنیسم به الهیات پست مدرن منتقل کرده و در این میانه اصلاح دینى و الهیات روشنگرى و لیبرالى را نیز تجربه کرده است. اما ما از زمان اشعرى تاکنون درجا مى زنیم و هنوز محکوم به الهیات قرون وسطى هستیم. اگر این داده ها را به دیده اعتبار بنگریم، ریشه نزاع شدید کنونى میان جهان اسلام و غرب را درک خواهیم کرد و خواهیم توانست به شکلى دقیق پدیده بن لادن را تفسیر کنیم.

 

نویسنده : سید محسن موسوی زاده ; ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٦ شهریور ،۱۳۸٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک