معتزله


+ آیا ابن ابی الحدید ، شیعه بوده است یا سنی معتزلی ؟

 گروه اهل سنت   

سؤال کننده : ناصر خوشنویس

پاسخ :

در جواب این سؤال سه نکته شایان ذکر است .

1- معنای شیعه :

شیعه به کسی می گویند که اولاً قائل به امامت 12 امام که اولین آنها حضرت امیرالمؤمنین یعسوب  الدین  حبل المتین علی علیه الصلاة و السلام و آخرین آنها حضرت حجت امام زمان ارواحنا فداه است باشد و عقیده  داشته  باشد  که  اینان  خلفای‌ بر حق و بلافصل رسول خدایند و از تمامی  مخلوقات خدا برترند .

2- مذهب او :

آنچه از عبارات بعضی علمای اهل سنت برمی آید  این است که «عبدالحمید بن هبة الله بن محمد بن الحسین بن أبی الحدید  أبو حامد  عزالدین معتزلی » شافعی مذهب بوده است .

1 - ابن خلکان می گوید:

283 - عز الدین ابن أبی الحدید : وقال ( ابن الشعار ) : عبد الحمید بن أبی الحدید کاتب فاضل أدیب ذو فضل غزیر وأدب وافر وذکاء باهر، خدم فی عدة  أعمال سواداً وحضرة، آخرها کتابة دیوان الزمام. تأدب على الشیخ أبی البقاءالعکبری ثم على أبی الخیرمصدق ابن شبیب الواسطی، واشتغل بفقه الإمام الشافعی وقرأعلم الأصول، وکان أبوه یتقلد قضاء المدائن، وله کتاب العبقری الحسان فی علم الکلام والمنطق والطبیعی والأصول والتاریخ والشعر؛ وراجع صفحات متفرقة من الحوادث الجامعة.

 

وفیات الأعیان ج 7 ، ص 342 ، رقم 283 .

 

علمای  دیگر اهل سنت بیشتر عقیده اعتزال او را مطرح می کنند و این به این معنا است که هر گاه فردی عقیده اعتزال داشت ، دیگر امامی مذهب نیست و عقایدش با امامیه فرق می کند .

نویسنده فوات الوفیات اینگونه می گوید :

عز الدین ابن أبی الحدید :عبد الحمید بن هبة الله بن  محمد بن محمد بن أبی الحدید، عز الدین المدائنی المعتزلی الفقیه الشاعر....ومن تصانیفه ..... وشرح نهج البلاغة فی عشرین مجلد . در حاشیه رقم 1 می گوید : وقال فیه  ابن الشعار: ((خدم فی عدة أعمال سواداص وحضرة آخرها کتابة دیوان الزمام، تأدب على الشیخ أبی البقاء العکبری ثم على أبی الخیر مصدق ابن شبیب الواسطی، واشتغل بفقه الإمام الشافعی وقرأ الأصول ، وکان أبوه یتقلد قضاء المدائن))

فوات الوفیات ج2، ص 259، ذیل ترجمه عز الدین ابن أبی الحدید . 

استاد محمد ابولفضل ابراهیم محقق شرح نهج البلاغة ابن ابی الحدید در مقدمه اش بر این شرح  یکی از قصائد ابن ابی الحدید را - که در مدح  آقا امیرالمؤمنین صلوات الله و سلامه علیه است - از کتاب  العلویات السبع 16 ، 17 نقل می کند که  ابن ابی الحدید  در این  قصیده  شیعه  بودنش را نفی می کند . و آن قصیده این است :

ورأیت دین الاعتزال وأننی        أهوى لأجلک کل من یتشیع

خطاب به حضرت  امیر علیه السلام می گوید: مذهب اعتزال را به عنوان دین برای خود انتخاب کردم و به خاطر تو شیعیان را دوست می دارم.

شرح نهج البلاغة - ابن أبی الحدید -  مقدمة المحقق ، ج 1، ص 14.

 

زرکلی هم در« الأعلام » همین مطلب را می گوید :

عبد الحمید بن هبة الله بن محمد بن الحسین بن أبی الحدید، أبو حامد، عز الدین: عالم بالادب، من أعیان المعتزلة... له (شرح نهج البلاغة - ط) ... .

الأعلام  ج3 ، ص 289 ، ذیل  ترجمه  عبد الحمید بن هبة الله بن محمد بن الحسین بن أبی الحدید .

3- اعتقادات ابن أبی الحدید :

نکته  سوم  که شایسته است مورد توجه قرار گیرد  نظریات  ابن ابی الحدید است که با دقت در آن ها به راحتی به دست می آید که او فردی سنی است و نمی‌ تواند شیعه باشد ؛ بلکه نهایت چیزی که درمورد او می توان گفت ( آن هم  به خاطر نقل یک سری از حقایق تاریخی‌ )  این است که او یک سنی معتزلی منصف است . به این  عبارات توجه کنید :

1- نظریه تقدیم مفضول بر افضل :

الحمد لله الواحد العدل الحمد لله الذی تفرد بالکمال فکل کامل سواه منقوص ...... وقدم المفضول على الأفضل .

سپاس خدایی را که یگانه و عادل است ، سپاس خدایی را که تمامی کمالات در وجود اوست ، پس هر کاملی غیر از او ( ودرمقابل او) ناقص است . و سپاس خدایی را که مفضول را بر افضل مقدم کرد .

شرح نهج البلاغة - ابن أبی الحدید - ج 1 - ص 3 .

ابن ابی الحدید با اینکه در مسائل اعتقادی و کلامی معتزلی مذهب است ولیکن در این نظریه یک مطلب خلاف عقل  را به خداوند  تبارک و تعالی نسبت می دهد ، حال خدا می داند  به  چه انگیزه و به دفاع  از چه  کسی  این کار را انجام داده است !!! .

 

در مورد این مطلب شایسته است  به دو نکته توجه شود :

1 . از این حرف ابن ابی الحدید براحتی می توان فهمید که او شیعه نیست . زیرا هیچ شیعه اثنا عشری این مطلب را قبول ندارد .

شیخ  طوسی رحمة الله علیه  می فرمایند :

وأما الذی یدل على أنه یجب أن یکون أفضل فی الظاهر ما نعلمه ضرورة من قبح تقدیم المفضول على الفاضل ...... والعلم بقبح ذلک ضروری لا یختلف العقلاء فیه ، ولا علة لذلک إلا أنه تقدیم المفضول على الفاضل فیما کان أفضل منه فیه . وإذا کان الله تعالى هو الناصب للإمام یجب أن لا ینصب إلا من هو أفضل فی ظننا وعلمنا .

اما  آنچه  دلالت  می‌ کند  بر اینکه  امام  د ر ظاهر باید از همه بالاتر و افضل  باشد  این است که ما   می دانیم و بدیهی  و روشن است  که  مقدم  کردن  فرد  مفضول  و پائین تر بر فرد افضل ( عقلا ) کار قبیحی است .... ( تا آنجا که می فرمایند ) و در علم به قبح  چنین امر بدیهیی هیچ یک از عقلا اختلاف ندارند و علت این عدم اختلاف هم این است که مفضولی  بر فاضلی - در چیزی که آن فاضل براو برتری دارد - مقدم شده است . و زمانی که خداوند امر نصب امام  را عهده دار است  ( عقلا ) واجب است کسی را انتخاب کند که در پیش ما ظنا و علما از همه بالاتر باشد یعنی فردی که مسلمین  اطمینان و علم دارند به اینکه از همه افراد بالاتر است .

  الاقتصاد - الشیخ الطوسی - ص 191.

2 . بر هیچ  عاقلی پوشیده نیست که هر گاه امر مهمی در بین باشد که نیازمند به رهبر یا مسؤولی برای آن باشیم همیشه عقلا بهترین فرد و کاملترین فرد ( از جهت شرائط ) را برای آن مسؤولیت انتخاب می کنند حال هر مصلحتی هم که در بین باشد هیچ وقت عقلا به  خود اجازه نمی دهند بخاطر آن مصلحت فرد واجد شرایط را کنار بگذارند و فرد پائین تر از او را انتخاب کنند و اگر هم کسی  چنین کاری را انجام دهد از طرف عقلا مورد سرزنش و نکوهش واقع می شود . حال وقتی عقلای عالم چنین کاری انجام  نمی دهند و این کار را خلاف عقل می دانند چگونه ممکن است  چنین کار خلاف عقلی از خداوندی که خالق عقل است  سر بزند ؟!!

شیخ طوسی رحمة الله علیه در ادامه می فرمایند :

ولا یجوز تقدیم المفضول على الفاضل لعلة وعارض ، لأن تقدیمه علیه وجه قبح ، ومع حصول وجه القبح لا یحسن ذلک کما لا یحسن الظلم ، وإن عرض فیه وجه من وجوه الحسن - ککونه نفعا للغیر - لأن مع کونه ظلما - وهو وجه القبح - لا یحسن على حال . ولو جاز أن یحسن ذلک لعلة لجاز أن یحسن تقدیم الفاسق المتهتک على أهل الستر والصلاح ، وتقدیم الکافر على المؤمن .... وذلک باطل .

الاقتصاد - الشیخ الطوسی - ص 191 192.

به خاطر هیچ علت وعارضی مقدم کردن  مفضول بر فاضل ( عقلا )  جایز نیست زیرا مقدم  کردن مفضول بر فاضل قبیح است ، و با وجود وجه قبح هیچ گاه چنین تقدیمی‌ نمی تواند نیکو باشد همانطوری که هیچ وقت ظلم نیکو نمی شود ،  حتی اگروجهی از وجوه حُسن مثل نفع رساندن به دیگری و..... بر آن عارض شود و در کنار آن باشد زیرا تا زمانی که بر آن ظلم صدق می کند این کار قبیح است و نمی تواند نیکو باشد . حال  اگر قرار باشد ظلم به خاطر علت و مصلحتی نیکو شود  هر آینه جایز است  انسان  فاسقی را که هتک حرمت می کند  بر انسانهایی که اهل راز داری و صلاح و تقوا هستند مقدم شود و یا اینکه کافر بر مؤمن مقدم شود ...   واین  کار باطلی  است .        

2- عدم قبول امامت و خلافت بلا فصل  آقا  امیرالمؤمنین علیه السلام

او معتقد است هیچ روایت و نص صریحی مبنی بر خلافت بلا فصل حضرت امیر صلوات الله وسلامه علیه از طرف رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم  نداریم .  به این  عبارات توجه کنید :

 

ومن تأملها وأنصف ، علم أنه لم یکن هناک نص صریح ومقطوع به لا تختلجه الشکوک ولا تتطرق إلیه الاحتمالات ، کما تزعم الامامیة فإنهم یقولون إن الرسول ص نص على أمیر المؤمنین ع نصا صریحا جلیا..... ولا ریب أن المنصف إذا سمع ما جرى لهم بعد وفاة رسول الله ص ، یعلم قطعا أنه لم یکن هذا النص ، ولکن قد سبق إلى النفوس والعقول أنه قد کان هناک تعریض وتلویح ، وکنایة وقول غیر صریح ، وحکم غیر مبتوت ، ولعله ص کان یصده عن التصریح بذلک أمر یعلمه ، ومصلحة یراعیها ، أو وقوف ، مع إذن الله تعالى فی ذلک .

هر کس  بیندیشد و انصاف به خرج دهد  درمی یابد  که در این باره ( خلافت بلا فصل حضرت امیر صلوات الله وسلامه علیه ) هیچ روایت صریح و روشنی به گونه ای که هیچ شک و احتمالی در آن راه نداشته باشد ، نداریم ، بر خلاف نظر امامیه  که  گمان می کنند رسول خدا در روایت صریح و روشن  و آشکار و بدون ابهامی  علی رابه عنوان خلیفه بلا فصل خود معرفی کرده است ...... وی‌ در ادامه می گوید : وشکی نیست  انسان منصف زمانی که جریانات بعد از وفات رسول خدا را بشنود ، قطعا  درمی یابد که هیچ روایت صریحی در کار نبوده است ،  ولکن آنچه به ذهن و عقل می آید این است  که  روایات رسول خدا در این مورد ، درحد یک تعریض و اشاره و کنایه و گفتارغیرصریحی بیش نبوده ، و حکمی قطعی در کارنبوده است .

و شاید عدم تصریح ایشان  به این  مطلب  به خاطرامری بوده که خود می دانسته اند ( و به ما نرسیده است ) ، ویا مصلحتی  در کار بوده ، و یا اینکه سرّ توقف  ایشان  و بیان نکردن ایشان به خاطر این بوده که منتظر دستور واذن خداوند  دراین مسأله بوده اند . ( و دستوری هم  در این  زمینه نیامد )

شرح نهج البلاغة - ابن أبی الحدید - ج 2 - ص 59

 3-  شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها :

ابن ابی الحدید به اینجا که می رسد به شدت  خلفای راشدین دفاع می کند و بحث هجوم ها و جسارتها  و در نتیجه شهادت أم بیها فاطمه زهرا سلام الله علیها  در اثر آن آزارها و اذیتها را از اموری می‌پندارد که هیچ اصل و اساسی ندارد و ساخته و پرداخته شیعه است . به  این عبارات توجه کنید :

فأما الأمور الشنیعة المستهجنة التی تذکرها الشیعة من إرسال قنفذ إلى بیت فاطمة ع ، وإنه ضربها بالسوط فصار فی عضدها کالدملج وبقی أثره إلى أن ماتت ، وأن عمر أضغطها بین الباب والجدار ، فصاحت : یا أبتاه یا رسول الله ! وألقت جنینا میتا ، وجعل فی عنق على ع حبل یقاد به وهو یعتل ، وفاطمة خلفه تصرخ ونادى بالویل والثبور ، وابناه حسن وحسین معهما یبکیان . وأن علیا لما أحضر سلموه البیعة فامتنع ، فتهدد بالقتل ، فقال : إذن تقتلون عبد الله وأخا رسول الله !  فقالوا: أما عبد الله فنعم ! وأما أخو رسول الله فلا . وأنه  طعن فیهم فی أوجههم بالنفاق ، وسطر صحیفة الغدر التی اجتمعوا علیها ، وبأنهم أرادوا أن ینفروا ناقة رسول الله ص لیلة العقبة ، فکله لا أصل له عند أصحابنا ، ولا یثبته أحد منهم ، ولا رواه أهل الحدیث ، ولا یعرفونه ، وإنما هو شئ تنفرد الشیعة بنقله .

 

و اما امور زشت ومستهجنی‌ که شیعیان در مورد اینکه قنفذ را به درب خانه فاطمه فرستادند و او هم با تازیانه  فاطمه را مورد ضرب و شتم قرار داد  و بازوی  او چنان ورم کرده و بالا آمده بود که شبیه دستبد شده بود و اثر آن تا  زمان  وفات ایشان باقی بود ، و اینکه عمر او را بین  در و دیوار تحت فشار قرار داد و او فریاد  می زد  یا أبتاه یا  رسول الله  و در این هنگام جنین او سقط شد ، و به گردن علی ریسمان  انداختند و او را  می کشیدند و او مقاومت می نمود و فاطمه پشت سر او آه و ناله می کرد و  حسن و  حسین با هم گریه می کردند و وقتی علی را آوردند به او گفتند بیعت کن او ممانعت کرد ، پس او را تهدید به قتل کردند ، پس  ایشان  گفت :  اگر مرا بکشید  در این  صورت بنده خدا و برادر رسول خدا را کشته اید !  پس آنها گفتند : اینکه گفتی بنده خدا درست است ولی اینکه گفتی برادر رسول خدا صحیح نیست ( یعنی تو برادر رسول خدا نیستی ) . و علی ( علیه السلام )  در مقابل ، نفاق آنها را به آنها  گوشزد نمود ، ونوشتن صحیفه ملعونه (مبنی بر ترور پیامبر اکرم ) و اتفاق و هم پیمانی آنها  برآن ، و اینکه آنها  در شب عقبة با  رَم  دادن  شتر پیامبراکرم قصد ترور آن حضرت را داشتند را رو در روی آنها به آنها  گوشزد نمود .ابن ابی الحدید  بعد از نقل این جریانات می گوید:

 

هیچ کدام از این مطالب نزد اصحاب ما   اصل  و اساسی ندارد ، و هیچ  یک از آنها این مطالب را تثبیت نکرده است ، و اهل حدیث هم  اینها  را نقل نکرده اند ، و چنین مطالبی  نزد آنها شناخته شده نیست ( یعنی اینها  مطالب  عجیب و غریبی است که ساخته و پرداخته شیعیان  است ) ، و قطعا اینها از اموری است که فقط  شیعیان  نقل کرده اند  و لاغیر.     

 

شرح نهج البلاغة - ابن أبی الحدید - ج 2 - ص 60 .

 

وما در جواب او می گوییم : ابن الحدید ! اگر ذره ای در اینجا انصاف به خرج می‌ دادی و لااقل  کتب علمای خودتان را مطالعه می نمودی هیچ گاه به خودت اجازه نمی دادی که چنین  حرفهایی را بر زبانت جاری کنی  . « أعوذ بالله مِن علم لا ینفع »

 

4- ایمان حضرت ابوطالب صلوات الله علیه :

ابن ابی الحدید معتقد است نقل ها مختلف است بعضی  حاکی از کفر ابوطالب است و روایات زیادی که حکایت از اسلام او دارند ، در نهایت  می گوید :

 

من در این زمینه توقف  می کنم  و حکمی نمی دهم .

 

واختلف الناس فی إیمان أبى طالب  فقالت الامامیة وأکثر الزیدیة : ما مات إلا مسلما .

 

وقال بعض شیوخنا المعتزلة بذلک ، منهم الشیخ أبو القاسم البلخی وأبو جعفر الإسکافی وغیرهما .

 

 مسلمین  درایمان  ابوطالب اختلاف دارند : همه امامیة  و اکثر زیدیة قائلند او مسلمان از دنیا رفته است . و بعضی از اساتید ما معتزلة مثل شیخ أبو القاسم البلخی وأبو جعفر الإسکافی  وغیر این  دونفر هم  همین  قول را پذیرفته اند .

 

شرح نهج البلاغة - ابن أبی الحدید - ج 14 - ص  65 - 66 .

 

قلت : فأما أنا فإن  الحال ملتبسه عندی ، والاخبار متعارضة ، والله أعلم بحقیقة حاله کیف کانت .... فأنا فی أمره من المتوقفین .

 

و اما  نظر من این است که  اخبار در مورد او متعارض است و حال او ( از نظر ایمان  و کفر) نزد  من پوشیده است . حقیقت  حال او هر چه که باشد خداوند می داند . در ادامه هم می گوید : من در امر ایمان ابوطالب از توقف کنندگان هستم . ( یعنی عقیده  به ایمان او ندارم و نظری نمی دهم )

 

شرح نهج البلاغة - ابن أبی الحدید - ج 14 - ص 82 .

 

این در حالی است که تمامی امامیه ( شیعه اثنا عشری ) همانطوری که خود  ابن ابی الحدید تصریح کرد قائل به  ایمان حضرت ابوطالب  علیه السلام هستند .

 

 و در اینکه  ایشان با ایمان کامل از دنیا رفت احدی از امامیه تردید ندارد .

 

5- ایمان پدران انبیای عظام الهی علیهم السلام 

او معتقد است پدران انبیای عظام الهی وهمچنین پدر بزرگوار پیامبر اسلام  مشرک بوده اند . در حالی که هیچ شیعه ای ( شیعه اثنا عشری ) چنین نظری‌ ندارد و همه  شیعیان ( شیعه اثنا عشری ) قائلند که  تمامی  پدران انبیای عظام الهی اهل ایمان بوده اند و لحظه ای شرک نورزیده اند. برای آشنایی بیشتروبهتربا نظراو به شرح نهج البلاغة  ج 14 ، ص 67و68 مراجعه کنید .

 

 

نویسنده : سید محسن موسوی زاده ; ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٤ خرداد ،۱۳۸٩
تگ ها: شیعه و سنی و امامت
comment نظرات () لینک